Part³

Part³
رفتم داروخونه براش مسکن گرفتم و برگشتم خونه همه درحال انجام کار های مختلف بودن رفتم بالا دیدم ات بهوش اومده قرصو پرت کردم روش و نزدیکش شدم....

ویو ات
اومد داخل و یک قرصی پرت کرد روم و نزدیکم شد خیلی نزدیک و چونم خیلی محکم با دستاش گرفت با صدای خیلی ترسناکی برگشت گفت

جونگکوک: فکز نکن چون کمکت میکنم یعنی شیفتت شدم تو هیچ جایی دیگه تو زندگی من نداری

و رفت بیرون چونم درد گرفته بود و اشک از چشمام سرازیر میشد
چرا ؟چرا باید اشک از چشمام بیاد
اون دیگه داخل قلب من هیچ جایی نداره
داخل چشمای من هیچ جایی نداره
داخل دلم...
داخل غصه هام...
خودتو کنترل کن
قرصو نگاه کردم دیدم
مسکنه اما اون از کجا فهمید
کی بهش گفت
نکنه مامان به همشون گفتهههه
وای آبروم رفت
به سختی و کلی تلاش از اتاق اومدم بیرون و خودمو به راه پله رسوندم

ات: کسی نیست بیاد کمک منننن(تا جایی که تونستم صدامو بلند کردم اما اصلا صدایی در نمیومد)

لیهو: بیا کمکت کنم

کمکم کرد و منو تا مبل برد و نشستم
به حرف های که می‌زدند دقت کردم و فهمیدم می‌خوام برن جایی

عمه: جنگل خوبه ؟
مامان:وای آره عالیه
ات:یعنی چی عالیههه می‌خواین برین جنگل من حتی نمیتونم راه بیامممم
زنعمو: پسرا کمکت میکنن
ات: زنعمو پسرا هرچقدر هم بخوان بهم کمک کنن نمیتونن لباس تنم کنن یا خیلی چیز های دیگهه
مامان: حالا یک فکری برا اونجا میکنیم
ات: من اصلا وسایلی ندارممم برای اونجا
مامان: من آوردم چون قرار بود شب اینجا بخوابیم ولی حالا جنگل می‌خوابیم
ات: ولی.....

که جونگکوک حرفمو قطع کرد

شرط پارت بعد
لایک ¹⁵
کامنت ¹⁰
دیدگاه ها (۵)

Part²جونگکوک ویوهمینطوری به قیافه داغونش که انگار داخل دریای...

ReconciliationPart ¹حالم بد بود و داخل پتو به خودم پیچیده بو...

مغزم داره گوز می ده نمی کشه فیک جدید بنویسم بریم فیک های قبل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط