ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۲۷
تند خوابوندم رو مبل و خودشو کشید روم.. مبلش كوچيك بود..
راحت نبودیم.
دلم نمیخواست اینجور باشه..
میخواستم با تمام وجود
فقط به جیمین فك کنم...
کلافه صورت تو هم کشیدم و با نفس سنگيني لبهامو جدا کردم و به زور و مقطع گفتم : بریم..تو يکي از اتاقهاي بالا..تو تخت.
پر عطش و کم صبر تند لبامو بوسید و دستشو زیر پیرهنم و روي کمرم کشید و بلند شد و همونجور منو هم تو
اغوشش بلند کرد.. واقعا داشتم خفه میشدم..
درحالیکه خيلي داغ ميبوسيدم بي قرار چسبوندم به دیوار
و لبامو محکم کشید.
لرزون دستامو دور گردنش قفل کردم و تند همراهیش کردم.
بوسه هاش خيلي تند و دلتنگ بودم و قلبم دیوانه وار به تپش در میاورد..
داغ تیشرتش رو کشیدم بالا تا درش بیاره.. اروم منو گذاشت زمین و سریع تیشرتش رو در آورد و
انداختش کنار. لرزون دستمو روی شکمش گذاشتم. بدون
مكث لبهامو قفل کرد و باز تو آغوشش بلندم کرد و با
قدمهاي تند راه افتاد و از پله ها بالا رفت.. همونجور بین بوسه هاي عميقش منو برد تو اتاقي و نرم تند خودشو کشید روم..
خوابوندم رو تخت
از شدت عطش داشتم نفس کم میاوردم..
با نفس هاي خيلي داغ سرشو برد توي گردنم و گردنم رو پشت هم بوسید و محکم خودشو بهم فشرد و گردنم رو
گاز گرفت. قرار اخي گفتم..
تند سرشو بالا کشید و با عشق لبامو محکم بوسید و
زمزمه کرد:الاي تند دو طرف صورتش گرفتم که صداي پر عطشي از بين لبهاي قفل شده مون خارج شد و خيلي تند پیرهنم رو از تنم در آورد.
لذت بودن در کنار جیمین تمومی نداشت..
وقتي بود،وقتي لمسم ميكرد، وقتي دستاي گرمش روي پوست لرزونم کشیده میشد وقتی پر عطش توي گوشم
اسمم رو صدا میزد وقتي عطر تن مردونه شو حس میکردم، وقتي صداي نفس هاي تندش رو میشنیدم،وقتي سالم بود و سرفه نمیکرد انگار تمام دنیا به نام و به کام من بود.
میخواستم از این دنیا؟ واقعا
با لذت و بغض همونجور که سرم روي سينه اش بود دست
روي سينه اش کشیدم..
موهامو نوازش کرد و گفت: حتی نمیدونم تو تخت و خونه كي با زنم رابطه دارم.
ملافه رو روي خودم کشیدم و خندیدم و گفتم:فکرشو بکن الان یهو یه نفر سر برسه و بگه اینجا خونه و اینم تخت منه..
بلند خندیدم و با هیجان گفتم قضیه بهشت و كما و همه كشك..دزدیده باشنمون.. اینا هم
و از تصورش بلند بلند خندیدم.
جیمینم به خنده افتاد.
نگاش کردم و هر دو بلند و شاد خندیدیم..
خيلي باحال ميشدااا... با خنده دست به صورتم کشید و گفت: بلاي من...
و با عشق لبامو کوتاه بوسید.
نرم خندیدم و شیطون :گفتم حالا بخند ولي اگه واقعا اینطور شد اونوقت بايد بهم جايزه بدي..
با لبخند مهربونی گفت حالا چه جايزه اي ميخواي؟ متفكر لبامو جمع کردم و گفتم الان نمیدونم اما باید یه چیز بزرگ باشه..
بي تفاوت و خیره به لبام آروم گفت:اهوم..
و لبامو عمیق و محکم بوسید.
( فصل سوم ) پارت ۶۲۷
تند خوابوندم رو مبل و خودشو کشید روم.. مبلش كوچيك بود..
راحت نبودیم.
دلم نمیخواست اینجور باشه..
میخواستم با تمام وجود
فقط به جیمین فك کنم...
کلافه صورت تو هم کشیدم و با نفس سنگيني لبهامو جدا کردم و به زور و مقطع گفتم : بریم..تو يکي از اتاقهاي بالا..تو تخت.
پر عطش و کم صبر تند لبامو بوسید و دستشو زیر پیرهنم و روي کمرم کشید و بلند شد و همونجور منو هم تو
اغوشش بلند کرد.. واقعا داشتم خفه میشدم..
درحالیکه خيلي داغ ميبوسيدم بي قرار چسبوندم به دیوار
و لبامو محکم کشید.
لرزون دستامو دور گردنش قفل کردم و تند همراهیش کردم.
بوسه هاش خيلي تند و دلتنگ بودم و قلبم دیوانه وار به تپش در میاورد..
داغ تیشرتش رو کشیدم بالا تا درش بیاره.. اروم منو گذاشت زمین و سریع تیشرتش رو در آورد و
انداختش کنار. لرزون دستمو روی شکمش گذاشتم. بدون
مكث لبهامو قفل کرد و باز تو آغوشش بلندم کرد و با
قدمهاي تند راه افتاد و از پله ها بالا رفت.. همونجور بین بوسه هاي عميقش منو برد تو اتاقي و نرم تند خودشو کشید روم..
خوابوندم رو تخت
از شدت عطش داشتم نفس کم میاوردم..
با نفس هاي خيلي داغ سرشو برد توي گردنم و گردنم رو پشت هم بوسید و محکم خودشو بهم فشرد و گردنم رو
گاز گرفت. قرار اخي گفتم..
تند سرشو بالا کشید و با عشق لبامو محکم بوسید و
زمزمه کرد:الاي تند دو طرف صورتش گرفتم که صداي پر عطشي از بين لبهاي قفل شده مون خارج شد و خيلي تند پیرهنم رو از تنم در آورد.
لذت بودن در کنار جیمین تمومی نداشت..
وقتي بود،وقتي لمسم ميكرد، وقتي دستاي گرمش روي پوست لرزونم کشیده میشد وقتی پر عطش توي گوشم
اسمم رو صدا میزد وقتي عطر تن مردونه شو حس میکردم، وقتي صداي نفس هاي تندش رو میشنیدم،وقتي سالم بود و سرفه نمیکرد انگار تمام دنیا به نام و به کام من بود.
میخواستم از این دنیا؟ واقعا
با لذت و بغض همونجور که سرم روي سينه اش بود دست
روي سينه اش کشیدم..
موهامو نوازش کرد و گفت: حتی نمیدونم تو تخت و خونه كي با زنم رابطه دارم.
ملافه رو روي خودم کشیدم و خندیدم و گفتم:فکرشو بکن الان یهو یه نفر سر برسه و بگه اینجا خونه و اینم تخت منه..
بلند خندیدم و با هیجان گفتم قضیه بهشت و كما و همه كشك..دزدیده باشنمون.. اینا هم
و از تصورش بلند بلند خندیدم.
جیمینم به خنده افتاد.
نگاش کردم و هر دو بلند و شاد خندیدیم..
خيلي باحال ميشدااا... با خنده دست به صورتم کشید و گفت: بلاي من...
و با عشق لبامو کوتاه بوسید.
نرم خندیدم و شیطون :گفتم حالا بخند ولي اگه واقعا اینطور شد اونوقت بايد بهم جايزه بدي..
با لبخند مهربونی گفت حالا چه جايزه اي ميخواي؟ متفكر لبامو جمع کردم و گفتم الان نمیدونم اما باید یه چیز بزرگ باشه..
بي تفاوت و خیره به لبام آروم گفت:اهوم..
و لبامو عمیق و محکم بوسید.
- ۱۰.۴k
- ۰۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط