Soukoku
پارت 30
"سه ماه بعد"
ویو چویا
"یک هفته مونده تا اومدن بچمون شکمم بزرگ شده و راه رفتم برام سخت شده"
" خیلی ذوق دارم دلم میخواد سریع به دنیا بیاد توی بغل دازای بودم دستش روی شکمم بود و داشت نوازشش میکرد"
چویا: نمیتونم صبر کنم میخوام سریع به دنیا بیاد ببینمش
دازای: منم همین طور *بوسه ای روی گونش گذاشت*
چویا: بنظرت دختر یا پسر؟
دازای: نمیدونم
چویا: حالا بگوو
دازای: اوممم بنظرم پسره
چویا: خب من میگم دختره
دازای: اگه اشتباه بگی چی؟
چویا: اشتباه نمیگم
دازای: باشه
"یک هفته بعد "
"یک هفته گذشت و بلخره بچه به دنیا اومد چویا بیهوش بود و دازای بالا سر چویا بود که یه دفعه چویا بهوش اومد
دازای: صبح بخیر فرشته کوچولو
چویا: دازای بچه کجاست؟
دازای: اینجا
چویا: میشه بینمش
" دازای بچه رو گرفت بغلش و به چویا نشون داد "
چویا: میشه بغلش کنم
دازای: بیا
"چویا بغض کرد و اشک شوق ریخت"
چویا: خیلی..هق..خوشگله
دازای: نمیخوای بپرسی دختره یا پسر "
چویا: دختره..هق.. یا..هق.. پسر؟
دازای: پسر.....و حالا دیدی که اشتباه کردی
چویا: واقعا که تو جنسیت بچه رو میدونستی
دازای: نه به خدا
"داشتن دعوا میکردن که یه دفعه فوکوزاوا و موری و کویو اومدن پیش چویا و گل و شیرینی اورده بودن"
فوکوزاوا: دخترم حالت خوبه
چویا: بله
فوکوزاوا: گریه کردی....درد داری؟
چویا: نه این فقط اشک شوقه
کویو: چه بچه ی نازی دلم میخواد بخورمش چویا دخترم میشه بغلش کنم
چویا: حتما *بچه رو داد بهش*
موری: میخوام ببینم شبیه کدومتون میشه
دازای: چشماش که مثل چویاعه
کویو: از کجا فهمیدی اینکه هنوز چشمشو باز نکرده
دازای: انگشتمو گذاشتم پشت چشمش یکم دادمش بالا دیدم رنگشو
چویا: واقعا که وقتی من بیهوش بودم دیگه بلای دیگه ای سرش نیاوردی که
دازای: نه به خدا
"سه ماه بعد"
ویو چویا
"یک هفته مونده تا اومدن بچمون شکمم بزرگ شده و راه رفتم برام سخت شده"
" خیلی ذوق دارم دلم میخواد سریع به دنیا بیاد توی بغل دازای بودم دستش روی شکمم بود و داشت نوازشش میکرد"
چویا: نمیتونم صبر کنم میخوام سریع به دنیا بیاد ببینمش
دازای: منم همین طور *بوسه ای روی گونش گذاشت*
چویا: بنظرت دختر یا پسر؟
دازای: نمیدونم
چویا: حالا بگوو
دازای: اوممم بنظرم پسره
چویا: خب من میگم دختره
دازای: اگه اشتباه بگی چی؟
چویا: اشتباه نمیگم
دازای: باشه
"یک هفته بعد "
"یک هفته گذشت و بلخره بچه به دنیا اومد چویا بیهوش بود و دازای بالا سر چویا بود که یه دفعه چویا بهوش اومد
دازای: صبح بخیر فرشته کوچولو
چویا: دازای بچه کجاست؟
دازای: اینجا
چویا: میشه بینمش
" دازای بچه رو گرفت بغلش و به چویا نشون داد "
چویا: میشه بغلش کنم
دازای: بیا
"چویا بغض کرد و اشک شوق ریخت"
چویا: خیلی..هق..خوشگله
دازای: نمیخوای بپرسی دختره یا پسر "
چویا: دختره..هق.. یا..هق.. پسر؟
دازای: پسر.....و حالا دیدی که اشتباه کردی
چویا: واقعا که تو جنسیت بچه رو میدونستی
دازای: نه به خدا
"داشتن دعوا میکردن که یه دفعه فوکوزاوا و موری و کویو اومدن پیش چویا و گل و شیرینی اورده بودن"
فوکوزاوا: دخترم حالت خوبه
چویا: بله
فوکوزاوا: گریه کردی....درد داری؟
چویا: نه این فقط اشک شوقه
کویو: چه بچه ی نازی دلم میخواد بخورمش چویا دخترم میشه بغلش کنم
چویا: حتما *بچه رو داد بهش*
موری: میخوام ببینم شبیه کدومتون میشه
دازای: چشماش که مثل چویاعه
کویو: از کجا فهمیدی اینکه هنوز چشمشو باز نکرده
دازای: انگشتمو گذاشتم پشت چشمش یکم دادمش بالا دیدم رنگشو
چویا: واقعا که وقتی من بیهوش بودم دیگه بلای دیگه ای سرش نیاوردی که
دازای: نه به خدا
- ۱.۲k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط