پارت بیستو سوم | راه فرودگاه
پارت بیستو سوم | راه فرودگاه
پارک لارا
همه وسایل رو داخل ماشین گذاشتیم.
جیهان پشت فرمون نشست و میچا بدون معطلی درِ صندلی کنارش رو باز کرد و نشست.
رُزا کنار من نشست.
جونگکوک هم سمت دیگهی ردیف عقب نشست و لیام کنارش جا گرفت.
چند ثانیه همه ساکت موندن.
بعد جونگکوک با نگاه کوتاهی به میچا گفت:
ـ صبر کن... خبریه؟ میچا جلو میشینه؟
جیهان خندید.
ـ منم از این صحنه تعجب کردم.
میچا برگشت سمت عقب.
ـ زر نزنین تو رو خدا! آخه من با این دلقک؟!
جیهان با خنده گفت:
ـ دلقک خودتی.
ـ من دوست دارم جلو بشینم، باد کولر مستقیم بهم میخوره.
لیام خندید.
ـ چه دلیل قانعکنندهای.
میچا شونه بالا انداخت.
ـ حسودیتون میشه، میفهمم.
همه خندیدیم.
ماشین راه افتاد.
قرار بود اول به فرودگاه بریم و از اونجا با هواپیما راهی انگلیس بشیم.
من کنار پنجره نشسته بودم و خیابونها رو نگاه میکردم.
چند دقیقهای گذشته بود که صدای شکمم بلند شد.
آروم گفتم:
ـ بچهها...
رُزا برگشت.
ـ چی؟
ـ من گشنمه.
میچا از جلو گفت:
ـ منم گشنمه!
جیهان خندید.
ـ شما دوتا از صبح فقط دارین غذا میخورین.
ـ خب گرسنهایم دیگه!
جونگکوک نگاهی به مسیر انداخت.
ـ نزدیک یه فروشگاهیم.
بعد رو به جیهان گفت:
ـ یه دقیقه نگه دار.
ـ باشه.
چند دقیقه بعد جلوی فروشگاه توقف کردیم.
جونگکوک کمربندش رو باز کرد و قبل از پیاده شدن، نگاهی به من انداخت.
ـ تو چی دوست داری؟
چند لحظه مکث کردم.
ـ من؟
ـ آره.
ـ هرچی باشه میخورم.
ـ هرچی دوست داری بگو.
نگاهش کردم.
ـ ساندویچ مرغ... و یه نوشیدنی.
سرش رو تکون داد.
ـ باشه.
بعد از ماشین پیاده شد.
میچا از جلو برگشت و با لبخند گفت:
ـ اووووه.
ـ چی؟
ـ «هرچی دوست داری بگو.»
رُزا زد زیر خنده.
ـ میچا، شروع نکن.
ـ من چیزی نگفتم!
گونههام گرم شده بود.
ـ واقعاً شما دوتا غیرقابل تحملین.
چند دقیقه بعد، جونگکوک با چند کیسه برگشت.
همهچیز رو بینمون تقسیم کرد.
کیسهی من رو هم خودش سمت من گرفت.
ـ این مال توئه.
ـ ممنون.
فقط سرش رو تکون داد و دوباره سر جاش نشست.
ماشین دوباره راه افتاد.
و من، بیاختیار به کیسهی غذایی که دستم بود نگاه کردم.
شاید چیز خاصی نبود...
اما اینکه وسط شلوغیِ سفر، از بین همه اول از من پرسیده بود چی دوست دارم، عجیب به دلم نشسته بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرطا برای پارت بعد
کامنت۱۲
لایک ۱۲
پارک لارا
همه وسایل رو داخل ماشین گذاشتیم.
جیهان پشت فرمون نشست و میچا بدون معطلی درِ صندلی کنارش رو باز کرد و نشست.
رُزا کنار من نشست.
جونگکوک هم سمت دیگهی ردیف عقب نشست و لیام کنارش جا گرفت.
چند ثانیه همه ساکت موندن.
بعد جونگکوک با نگاه کوتاهی به میچا گفت:
ـ صبر کن... خبریه؟ میچا جلو میشینه؟
جیهان خندید.
ـ منم از این صحنه تعجب کردم.
میچا برگشت سمت عقب.
ـ زر نزنین تو رو خدا! آخه من با این دلقک؟!
جیهان با خنده گفت:
ـ دلقک خودتی.
ـ من دوست دارم جلو بشینم، باد کولر مستقیم بهم میخوره.
لیام خندید.
ـ چه دلیل قانعکنندهای.
میچا شونه بالا انداخت.
ـ حسودیتون میشه، میفهمم.
همه خندیدیم.
ماشین راه افتاد.
قرار بود اول به فرودگاه بریم و از اونجا با هواپیما راهی انگلیس بشیم.
من کنار پنجره نشسته بودم و خیابونها رو نگاه میکردم.
چند دقیقهای گذشته بود که صدای شکمم بلند شد.
آروم گفتم:
ـ بچهها...
رُزا برگشت.
ـ چی؟
ـ من گشنمه.
میچا از جلو گفت:
ـ منم گشنمه!
جیهان خندید.
ـ شما دوتا از صبح فقط دارین غذا میخورین.
ـ خب گرسنهایم دیگه!
جونگکوک نگاهی به مسیر انداخت.
ـ نزدیک یه فروشگاهیم.
بعد رو به جیهان گفت:
ـ یه دقیقه نگه دار.
ـ باشه.
چند دقیقه بعد جلوی فروشگاه توقف کردیم.
جونگکوک کمربندش رو باز کرد و قبل از پیاده شدن، نگاهی به من انداخت.
ـ تو چی دوست داری؟
چند لحظه مکث کردم.
ـ من؟
ـ آره.
ـ هرچی باشه میخورم.
ـ هرچی دوست داری بگو.
نگاهش کردم.
ـ ساندویچ مرغ... و یه نوشیدنی.
سرش رو تکون داد.
ـ باشه.
بعد از ماشین پیاده شد.
میچا از جلو برگشت و با لبخند گفت:
ـ اووووه.
ـ چی؟
ـ «هرچی دوست داری بگو.»
رُزا زد زیر خنده.
ـ میچا، شروع نکن.
ـ من چیزی نگفتم!
گونههام گرم شده بود.
ـ واقعاً شما دوتا غیرقابل تحملین.
چند دقیقه بعد، جونگکوک با چند کیسه برگشت.
همهچیز رو بینمون تقسیم کرد.
کیسهی من رو هم خودش سمت من گرفت.
ـ این مال توئه.
ـ ممنون.
فقط سرش رو تکون داد و دوباره سر جاش نشست.
ماشین دوباره راه افتاد.
و من، بیاختیار به کیسهی غذایی که دستم بود نگاه کردم.
شاید چیز خاصی نبود...
اما اینکه وسط شلوغیِ سفر، از بین همه اول از من پرسیده بود چی دوست دارم، عجیب به دلم نشسته بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرطا برای پارت بعد
کامنت۱۲
لایک ۱۲
- ۸۹۹
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط