اندیشه ای، دختر کوچک را سخت به خود مشغول می داشت

اندیشه ای، دختر کوچک را سخت به خود مشغول می داشت
چرا از شانه های زنان
بویی تند همچون عطر سنگین گلهای یاسمن یا ماگنولیا به مشام می رسد ؟
چیست این حریر لطیف مه
بر گِردِ شانه های مادران ؟
دختر کوچک را حسرتِ داشتنِ آن بود ، آن عطر شگفت انگیز نامعلوم
که در زیباترین دوشیزگان نیز شنیده نمی شد
دختر کوچک بزرگ شد
به زنی و سپس به مادری بدل گشت
روزی ناگهان دریافت
شفقّتی که شانه های زنان را معطّر می کند
چیزی نیست جز خستگی ؛
خستگیِ دوست داشتنِ روز افزون دیگران ..


{ ایباراگی نوریکو - ژاپن }
دیدگاه ها (۳۸)

چه قدر بوی تو خوبست ... بوی آغوشتهمیشه زحمت من بوده است بر د...

مادرم شاعر نیستدر عوض نصف غزل های جهان را گفتهشعر را می‌فهمد...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

تغییر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط