شبم طی می شد اما ماه را پیدا نمی کردم

شبم طی می شد اما ماه را پیدا نمی کردم

اگر آن دکمه ی پیراهنت را وا نمی کردم


تو در زیر لباست باغ سیبی داشتی و من

دلم را چون اناری روی دستت دانه می کردم


تو هم ای مهربان اینقدرها عاشق نمی ماندی

اگر هیی وعده ی امروز را فردا نمی کردم


به شوق دیدنت تا صبح می شستم دو چشمم را

شبم طی می شد اما پلک خود را تا نمی کردم


چه خوبی داشت پس تنها و تنها عشق ورزیدن

اگر گاهی ازین دیوانه بازی ها نمی کردم


زمین چرخید و سیبی سرخ در دستان من افتاد

اگر با من نبودی عشق را معنا نمی کردم...





بنیامین دیلم کتولی
دیدگاه ها (۳)

با خاطرات خوب و قشنگی که در من است هی گریه می کند دل تنگی که...

با غم تنهایی ام دیگر مدارا کرده امبا خودم یک خلوت جانانه برپ...

سلام دوستان گلم خوبین همگی انشاالله؟یه دنیا تشکر بابت کامنتا...

با خودتان خوب تا کنید...با خودتان که خوب تا نکنید روزگار شما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط