پارت وی خوب چی میگه بگو من میشه ازم نخوای بگم
پارت49: وی: خوب چی میگه بگو ؟؟؟ من: میشه ازم نخوای بگم؟؟ وی: خوب باشه نمیخوای بری پیشش الان؟
توی چشماش نگاه کردمو آهی کشیدم. من: تهیونگ باهاش بد برخورد کردم الان ناراحتم. لبخند ملیحی زدو دسشو روی شونم گذاشت. وی: درکت میکنم وقتی مست میشه خیلی غیر قابل تحمل میشه اگه فردا چیزی یادش بیاد مطمئنن ازت ناراحت نیست پس حالا برو پیشش هوم؟؟
سرمو تکون دادم. حس بدی داشتم انگار که قلبم آتیش گرفته بود. باهاش بد حرف زدم و ازین بابت خیل عصبی بودم. به سمت اتاق رفتم درو باز کردم. چشمای جذابش بسته بود. پتو رو از روش کنار زده بود . بلوز تنش نبود.
دسته ی درو رها کردمو درو اروم بستم. کنار تخت نشستم.
دستمو توی موهاش کردم. نوازشش میکردم. دستامو روی سینش گذاشتمو لبامو گاز گرفتم. سرمو جلو بردم.چشامو اروم بستم لبمو روی لب بالاییش گذاشتمو بوسیدمش.
لباش طعم توصیف نشدنی داشت. با یه بوسه کوچیک لبامو از لباش جدا شدم. از لب تخت جدا شدم. کوک خیلی خواب بود . همونجا لب تخت بلوزمو در اوردم . پشتم به کوک بود.
یه دفه دسشو دور کمرم حلقه کردو روی خودش انداخت.
توی آغوشش بودم. بلوزمو در اورده بودم و خیلی خجالت میکشیدم. با استرس به صورت خونسردش نگاه میکردم.
چشمام گرد شده بودن. اما اون چشماش بسته بود.
منو بیش تر به خودش چسبوند.تماس بدنم با بدنش بیش تر بهم استرس میداد. همینجوری که به صورتش زل زده بودم.
چشماشو باز کرد. با دستام بدنمو پوشوندم. با اون چشای مشکی و براقش توی چشام نگاه میکرد. خیلی آروم بهم گفت: شراب منو مست نکرد... از چشای تو مست شدم.
حرفی نمیزدم فقط نگاش میکردم. دسشو روی کمرم گذاشتو نوازشم کرد. دسشو روی دستام گذاشتو دستامو از جلوی بدنم برداشت. سرشو بیش تر نزدیکم کرد. دماغشو روی گردنم میکشید. آروم لباشو روی گردنم گذاشتو شروع به بوسیدن گردنم کرد. چشمامو بسته بودم که یهو زبونشو روی گردنم کشید. چشامو باز کردمو نگاهش کردم.
سرشو بالا اوردو گونمو بوسید. کوکی: وقتی مال منی..هر کاری کردم تعجب نکن.. بعد اینکه این حرفو زد صورتمو گرفتو لباشو بین لبام گذاشتو بوسیدشون. لبامو گاز میگرفتو زبونشو روشون میکشید. لباشو ازم جدا کرد.
به سمت من چرخید. دسشو روی پهلوم گذاشته بود. لباشو روی پیشونیم گذاشته بود. دستامو روی شونش گذاشتمو چشمامو بستم. همونجوری که لباش روی پیشونیم بود آروم گفت: اره..تورو میدیدم..ولی توی رویا هام..تو رویایی هستی که..به واقعیت تبدیل شدی. حتی اگه یه رویا باشه حاضرم که دیگه به هوش نیامو توی این رویای شیرین با تو سر کنم. تو ..همون دختر رویاهای منی. دختر پاییزی .. دختر رویاهای...شیرین... بعد از این حرف سریع به خواب رفت.
با نگاه کردن به چهرش اروم چشمام روی هم رفتن و بعد از ریختن قطره های اشک دیگه به خواب رفتم.
توی چشماش نگاه کردمو آهی کشیدم. من: تهیونگ باهاش بد برخورد کردم الان ناراحتم. لبخند ملیحی زدو دسشو روی شونم گذاشت. وی: درکت میکنم وقتی مست میشه خیلی غیر قابل تحمل میشه اگه فردا چیزی یادش بیاد مطمئنن ازت ناراحت نیست پس حالا برو پیشش هوم؟؟
سرمو تکون دادم. حس بدی داشتم انگار که قلبم آتیش گرفته بود. باهاش بد حرف زدم و ازین بابت خیل عصبی بودم. به سمت اتاق رفتم درو باز کردم. چشمای جذابش بسته بود. پتو رو از روش کنار زده بود . بلوز تنش نبود.
دسته ی درو رها کردمو درو اروم بستم. کنار تخت نشستم.
دستمو توی موهاش کردم. نوازشش میکردم. دستامو روی سینش گذاشتمو لبامو گاز گرفتم. سرمو جلو بردم.چشامو اروم بستم لبمو روی لب بالاییش گذاشتمو بوسیدمش.
لباش طعم توصیف نشدنی داشت. با یه بوسه کوچیک لبامو از لباش جدا شدم. از لب تخت جدا شدم. کوک خیلی خواب بود . همونجا لب تخت بلوزمو در اوردم . پشتم به کوک بود.
یه دفه دسشو دور کمرم حلقه کردو روی خودش انداخت.
توی آغوشش بودم. بلوزمو در اورده بودم و خیلی خجالت میکشیدم. با استرس به صورت خونسردش نگاه میکردم.
چشمام گرد شده بودن. اما اون چشماش بسته بود.
منو بیش تر به خودش چسبوند.تماس بدنم با بدنش بیش تر بهم استرس میداد. همینجوری که به صورتش زل زده بودم.
چشماشو باز کرد. با دستام بدنمو پوشوندم. با اون چشای مشکی و براقش توی چشام نگاه میکرد. خیلی آروم بهم گفت: شراب منو مست نکرد... از چشای تو مست شدم.
حرفی نمیزدم فقط نگاش میکردم. دسشو روی کمرم گذاشتو نوازشم کرد. دسشو روی دستام گذاشتو دستامو از جلوی بدنم برداشت. سرشو بیش تر نزدیکم کرد. دماغشو روی گردنم میکشید. آروم لباشو روی گردنم گذاشتو شروع به بوسیدن گردنم کرد. چشمامو بسته بودم که یهو زبونشو روی گردنم کشید. چشامو باز کردمو نگاهش کردم.
سرشو بالا اوردو گونمو بوسید. کوکی: وقتی مال منی..هر کاری کردم تعجب نکن.. بعد اینکه این حرفو زد صورتمو گرفتو لباشو بین لبام گذاشتو بوسیدشون. لبامو گاز میگرفتو زبونشو روشون میکشید. لباشو ازم جدا کرد.
به سمت من چرخید. دسشو روی پهلوم گذاشته بود. لباشو روی پیشونیم گذاشته بود. دستامو روی شونش گذاشتمو چشمامو بستم. همونجوری که لباش روی پیشونیم بود آروم گفت: اره..تورو میدیدم..ولی توی رویا هام..تو رویایی هستی که..به واقعیت تبدیل شدی. حتی اگه یه رویا باشه حاضرم که دیگه به هوش نیامو توی این رویای شیرین با تو سر کنم. تو ..همون دختر رویاهای منی. دختر پاییزی .. دختر رویاهای...شیرین... بعد از این حرف سریع به خواب رفت.
با نگاه کردن به چهرش اروم چشمام روی هم رفتن و بعد از ریختن قطره های اشک دیگه به خواب رفتم.
- ۶۰.۳k
- ۲۳ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط