p

p²:


گریه از روی نفرت... استرس به خاطر نداشتن اون شخص... یادآوری خاطراتی که اصلا وجود ندارن..توی باتلاق افکارت گیر می‌کنی...هرچقدر هم دست و پا بزنی بیشتر فرو میری... و در آخر...هنوز هم عاشقشی..
با اینکه هنوز جای زخم های اون احساسات بی در و پیکرِ بی سر و پا روی قلبت مونده.. بعدش با خودت میگی...اگه انقد ازش بدم میاد..پس چرا جونمو براش میدم؟
ترکیبی از حسادت و مالکیت رو حس می‌کنی که داره مثل پیچک دور گلوت میپیچه و خفگی رو ذره ذره بهت هدیه میده...و آخرش هم... با یه نگاه ازش فاصله میگیری... هرچند توی قلبت کلی حرف برای گفتن داری...ولی خب..همه حرف ها خشک شدن...پس خودتو سرزنش می‌کنی...برای کاری که مقصر تو نبودی...

سکوت مثل همیشه کل کلاس رو در بر گرفته... استاد فلسفه با افتخار به تهیونگ خیره شده... به تهیونگی که سرش رو پایین انداخته تا افکارش رو که توی ذهنش مسابقه میدن رو کمی کنترل کنه...
چشماش به سمت معشوقهِ بیخبرش کشیده شد...
چشماش رو بست تا حداقل از نگاه کردن به معشوقه اش دست برداره
غافل از اینکه قلبش داره به اون دختر نگاه میکنه...

نفسی بیرون داد و زمزمه کرد:با از دست دادن..خودت رو هم از دست میدی...قلبت..فکرت..روحت...جسمت... زندگیت...همه چیز رو گم می‌کنی...جز خاطراتی از جنس چشم های او...


زمان رفته بود... استاد فلسفه تخته سیاه رو پاک کرد و گفت: کلاس تمومه...

کلاس تموم شد... دقیقا مثل ارتباط های کوتاه تهیونگ با معشوقه بی خبرش...




خبخبخبخببب بلوبریام یه لایک و کامنت کوچولو می‌تونه خیلی خوشحالم کنه بوس بهتون:)))
دیدگاه ها (۱۹)

خیلی وقت بود از اینا نداشتیم... داشتیم.؟

گاد🛐🛐🛐🛐🛐

بعد از مدت هااااااا یه دو پارتی جدید آوردم براتونننن:))!p¹:س...

همه و همه و همه کسایی که از قبل درخواست دادن و ننوشتم (که می...

سناریو / شوگا

قرار نبود عاشقش بشم پارت: 2*جیمین چشمش به ا.ت خورد که آروم ن...

تو اون دنیا می بینمت:) p7

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط