رمان دورگه زبیای من
رمان دورگه زبیای من
پارت 2
(ویو ا.ت
با سر درد چشمام را باز کردم دیدم تو یک اتاق با تم صورتی و سفید هستم تچ چه اتاق چرتی که در باز شد)
_بیدار شدی
+تو
_منو یادته
+اره مگه میشه آدمای کور را یادم بره(خفه شو ا.ت)
_حالا هرچی تو از این به بعد پیش من میمونی
+خفه بابا سرم درد میکنه
(پرش به زمانی که ا.ت به تهیونگ برخورد میکنه)
(ویو تهیونگ
داشتم راه میرفتم که خوردم به یکی اول میخواستم بکشمش ولی وقتی سرش را آورد بالا خیلی زبیا و هات بود فکر کنم دورگه باشه یاد حرف پدرم افتادم "تهیونگ تو باید ازدواج کنی و یک وارث برای من بیاری وگرنه باند مافیا به تو به ارس نمیرسه" برای همین فکر کردم دختره گزینه خوبی باشه و بهش تنه زدم و رفتم که وقتی دور شد دنبالش کردم رفت توی بستنی فروشی منم بادیگارد هارا فرستادم سراغش که بیهوشش کنن)
...........
پارت 2
(ویو ا.ت
با سر درد چشمام را باز کردم دیدم تو یک اتاق با تم صورتی و سفید هستم تچ چه اتاق چرتی که در باز شد)
_بیدار شدی
+تو
_منو یادته
+اره مگه میشه آدمای کور را یادم بره(خفه شو ا.ت)
_حالا هرچی تو از این به بعد پیش من میمونی
+خفه بابا سرم درد میکنه
(پرش به زمانی که ا.ت به تهیونگ برخورد میکنه)
(ویو تهیونگ
داشتم راه میرفتم که خوردم به یکی اول میخواستم بکشمش ولی وقتی سرش را آورد بالا خیلی زبیا و هات بود فکر کنم دورگه باشه یاد حرف پدرم افتادم "تهیونگ تو باید ازدواج کنی و یک وارث برای من بیاری وگرنه باند مافیا به تو به ارس نمیرسه" برای همین فکر کردم دختره گزینه خوبی باشه و بهش تنه زدم و رفتم که وقتی دور شد دنبالش کردم رفت توی بستنی فروشی منم بادیگارد هارا فرستادم سراغش که بیهوشش کنن)
...........
- ۷۳
- ۱۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط