P47
اون اون اینکار نمیکنه
الان نمیدونستم چه حسی داشته باشم نمیدونم باید چیکار کنم فقط گوشی برداشتم رفتم بیرون
الان باید چیکار کنم اولین بار بود که این حس داشتم اگه کس دیگی بود میرفتم میکشتمش ولی اون ...... من از بقیه انتقام گرفتم از اون میگیرم
گوشیم در اوردم به چان زنگ زدم
_ اوه افتاب از کدوم ور در امده هه این بانو
+ کجای
با گفتن این حرفم حالت جدی گرفت گفت
_هعی خوبی حالت خوبه
+ اره کجای
_ من توی شب های پرستارم
+ از اونجا تکون نخور
_ چیزی شده داری نگرانم میکنی
_ نه
گوشی روش قطع کردم و رفتم سوار ماشینی که ایل سونگ واسم گذاشته بود شدم و حرکت کردم
پرش زمانی به اونجا
رفتم توی بار و با عصبانیت داشتم به اطراف نگاه میکردم که دیدم با پسراس جز هیونجین
رفتم سمتشون گفتم
+ چان دوقیقه بیا بیرون
_ خب بگو
+ بیا بیرون
&هه این بیا تو هم
+ ممنون من با چان کار دارم میرم
چان بلند شد و دستش گرفتم دنبال خودم کشوندم بردم بیرون و دستش ول کردم
_ هه این چیزی شده داری خیلی عجیب رفتار میکنی
فیلم بهش نشون دادم امد حرف بزنه جلوش گرفتم و تماس هارو نشون دادم
+ تو توی عوضی تو عمرم برای دومین بار داشتم اعتماد میکردم
_ ببین هه این
+چیو ببینم ها تو تو به لینو گفتی که از من خوشت میاد و خوبیش اینه که الان بقدری ازت متنفرم که
اسلحم بیرون اودم چان نشون گرفتم
_ کار من نبود
+ اره منم چون یک بار بهت اعتماد کردم اینبارم میکنم ... نه
_ هه این میشه ازت خواهش کنم اروم باشی ببین بزار برت توضیح بدم
+ هه چیو
_ هه این این کار یونجونه
چان ویو
با گفتن این حرفای هه این قلبم داشت مچاله میشد انقدر که میخواستم بیوفتم زمین
+ کار یونجونه
_ از کجا میدونی ها
+ اون عوضی از همون اولم الکی اتش بس اعلام کرد که بنونه مارو به جون هم بنداره
کم کم داشت اسلحش میاد پایین چشماش بزور باز بودن انگار ادامه دادم
+ هه این من هیچ وقت با تو این کار نمیکنم میدونی هر سریعی دیدنت با هیونجین چقدر برام تاقت فرسا بود میدونی چقدر اینکه اون دختر داییته چان تو باید برادرش باشی تکرار کردم الان میای میکنی بهت دروغ گفتم یه گلوگه بهم میزدی بهتر از این حرفات بود
داشتم ادامه میدادم که افتاد زمین ری دوتا باهاش و توی خودش خم شده بود سریع روبه روش نشستم و موهاش جلوی صورتش گرفت بود ولی از طرز نفس کشیدنش فهمیدم داره گریه میکنه دستش کشیدم و توی بغلم فرود امد و گریش شدت گرفت ولی با این حال میخواست چیزی بگه
_...چان.. من ازت.. معذرت ...میخوام واقعا .. ببخشید ... من ..من باید برم
بلندشد و منم بلند شدم گفتم
+ بیا بعد این ماجرا ها راجبش حرف بزنیم باشه سرش بالا پایین کرد دستم روی سرش کشیدم رفنتم داخل
هه این ویو
*عمارت
رفتم داخل که مادر هیونجین دیوم ناراحت اونجاست خودم حوصله نداشتمولی
+ خانمحالتون خوبه
_ اه هه اینم حالت خوبه
+ اره خانم چیزی شده
_ اره پدر بزرگتون میخواد هیونجین با خانوادی لی وصلت کنه ولی هیونجین قبول نمیکنه و من نمیدونم چی به پدربزرگش بگم
+هیون .. هیونجین وکجاست
_ توی اتاقشه
+ باهاش حرف میزنم
_ خیلی ممنونم واقعا
+نه مشکلی نیس
رفتم بالا و در اتاق هیونجین زدم دیدم جواب نمید
دوباره زدم که گفت
_ مامان الان میخوام تنها باشم چرا متوجه نمیشن اصلا کسه دیگه دوست دارم که یاد حرف چان افتاد دیدن من با هیونجین
دستگیره رو فشار دادم رفتم داخل و در بستم پشت به من نشسته بود با حرف زدنش برگشت
_ بابا نیاین داخل...
_ هه این
+ اه اره من
#استری_کیدز #سناریو#تک_پارتی#فیکیشن#چان#لینو#چانگبین#هیونجین#هان#فیلیکس#سونگمین#جونگین
الان نمیدونستم چه حسی داشته باشم نمیدونم باید چیکار کنم فقط گوشی برداشتم رفتم بیرون
الان باید چیکار کنم اولین بار بود که این حس داشتم اگه کس دیگی بود میرفتم میکشتمش ولی اون ...... من از بقیه انتقام گرفتم از اون میگیرم
گوشیم در اوردم به چان زنگ زدم
_ اوه افتاب از کدوم ور در امده هه این بانو
+ کجای
با گفتن این حرفم حالت جدی گرفت گفت
_هعی خوبی حالت خوبه
+ اره کجای
_ من توی شب های پرستارم
+ از اونجا تکون نخور
_ چیزی شده داری نگرانم میکنی
_ نه
گوشی روش قطع کردم و رفتم سوار ماشینی که ایل سونگ واسم گذاشته بود شدم و حرکت کردم
پرش زمانی به اونجا
رفتم توی بار و با عصبانیت داشتم به اطراف نگاه میکردم که دیدم با پسراس جز هیونجین
رفتم سمتشون گفتم
+ چان دوقیقه بیا بیرون
_ خب بگو
+ بیا بیرون
&هه این بیا تو هم
+ ممنون من با چان کار دارم میرم
چان بلند شد و دستش گرفتم دنبال خودم کشوندم بردم بیرون و دستش ول کردم
_ هه این چیزی شده داری خیلی عجیب رفتار میکنی
فیلم بهش نشون دادم امد حرف بزنه جلوش گرفتم و تماس هارو نشون دادم
+ تو توی عوضی تو عمرم برای دومین بار داشتم اعتماد میکردم
_ ببین هه این
+چیو ببینم ها تو تو به لینو گفتی که از من خوشت میاد و خوبیش اینه که الان بقدری ازت متنفرم که
اسلحم بیرون اودم چان نشون گرفتم
_ کار من نبود
+ اره منم چون یک بار بهت اعتماد کردم اینبارم میکنم ... نه
_ هه این میشه ازت خواهش کنم اروم باشی ببین بزار برت توضیح بدم
+ هه چیو
_ هه این این کار یونجونه
چان ویو
با گفتن این حرفای هه این قلبم داشت مچاله میشد انقدر که میخواستم بیوفتم زمین
+ کار یونجونه
_ از کجا میدونی ها
+ اون عوضی از همون اولم الکی اتش بس اعلام کرد که بنونه مارو به جون هم بنداره
کم کم داشت اسلحش میاد پایین چشماش بزور باز بودن انگار ادامه دادم
+ هه این من هیچ وقت با تو این کار نمیکنم میدونی هر سریعی دیدنت با هیونجین چقدر برام تاقت فرسا بود میدونی چقدر اینکه اون دختر داییته چان تو باید برادرش باشی تکرار کردم الان میای میکنی بهت دروغ گفتم یه گلوگه بهم میزدی بهتر از این حرفات بود
داشتم ادامه میدادم که افتاد زمین ری دوتا باهاش و توی خودش خم شده بود سریع روبه روش نشستم و موهاش جلوی صورتش گرفت بود ولی از طرز نفس کشیدنش فهمیدم داره گریه میکنه دستش کشیدم و توی بغلم فرود امد و گریش شدت گرفت ولی با این حال میخواست چیزی بگه
_...چان.. من ازت.. معذرت ...میخوام واقعا .. ببخشید ... من ..من باید برم
بلندشد و منم بلند شدم گفتم
+ بیا بعد این ماجرا ها راجبش حرف بزنیم باشه سرش بالا پایین کرد دستم روی سرش کشیدم رفنتم داخل
هه این ویو
*عمارت
رفتم داخل که مادر هیونجین دیوم ناراحت اونجاست خودم حوصله نداشتمولی
+ خانمحالتون خوبه
_ اه هه اینم حالت خوبه
+ اره خانم چیزی شده
_ اره پدر بزرگتون میخواد هیونجین با خانوادی لی وصلت کنه ولی هیونجین قبول نمیکنه و من نمیدونم چی به پدربزرگش بگم
+هیون .. هیونجین وکجاست
_ توی اتاقشه
+ باهاش حرف میزنم
_ خیلی ممنونم واقعا
+نه مشکلی نیس
رفتم بالا و در اتاق هیونجین زدم دیدم جواب نمید
دوباره زدم که گفت
_ مامان الان میخوام تنها باشم چرا متوجه نمیشن اصلا کسه دیگه دوست دارم که یاد حرف چان افتاد دیدن من با هیونجین
دستگیره رو فشار دادم رفتم داخل و در بستم پشت به من نشسته بود با حرف زدنش برگشت
_ بابا نیاین داخل...
_ هه این
+ اه اره من
#استری_کیدز #سناریو#تک_پارتی#فیکیشن#چان#لینو#چانگبین#هیونجین#هان#فیلیکس#سونگمین#جونگین
- ۷.۸k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط