چراما

#چرا_ما
8

راوی:دخترا یواشکی از عمارت رفتن بیرون بدون اینکه بادیگاردی از وجودش در اون محدوده خبر دار بشه...
سمت بار که رسیدن...
رفتن داخل که یه مرد با کت و شلوار اومد سمتشون و ازشون استقبال کرد...
درسته رئیس بار بود...
هایلی و کلارا رفتن سمت یه میزی که نزدیک به استیج بار بود...
و اریکا هم رفت که لباسی که رئیس بار براش آماده گذاشته بود رو بپوشه...

پرش زمانی به 2 ساعت بعد:

کلارا:عالی بود اریکا...(در حال دست زدن)

هایلی:بینظیری(لبخند)

کلارا:اریکا اومد پیشمون نشست همین جوری که لبخندی روی لبم بود دور و بَر و نگاهی انداختم که چشم خورد به...
پسراااااا...لعنتییی....
لبخند لبم یک دفعه از بین رفت و چشام از تعجب و ترس درشت شده بود جوری که احتمال داشت از کاسه ی چشمام بزنه بیرون...

کلارا:د...دخترا....(لکنت)

هایلی:چیزی شده کلارا؟

کلارا:ف...فرار کنیم...ب...باید فرار کنیم(لکنت)

هایلی:چرا خوب؟چی شده؟(نگران)

کلارا:پسرا اینجان(ترس)

هایلی/اریکا:چی؟کجا؟

کلارا:اونجا(با دست جای پسرا رو نشون میده)

هایلی:زود باشید بریم عمارت بدویید...

راوی:دخترا سریع از بار زدن بیرون و راه افتادن سمت عمارت...
سریع بدون اینکه بادیگاردی بفهمه دخترا بیرون بودن...رفتن تو عمارت...

کلارا:هر کی بره تو اتاقش و وانمود کنه اتفاقی نیوفتاده و تو خونه بودیم و جایی نرفتیم فهمیدین؟

اریکا/هایلی:اوهوم

راوی:هر کی رفت سمت اتاق خودش و.....

پرش زمان به 1 ساعت بعد:

تهیونگ:روز خسته کننده ای بود..

کوک:تهیونگ دوربینه در ورودی رو دیدی؟

تهیونگ:نه چی شده؟(خمیازه)

کوک:دخترا با لباسای لختی رفتن بیرون...(اعصبانی)

جیمین:احتمال داره رفته باشن باره لی...؟(اعصبانی)

کوک:احتمالا...(اعصبانی)

تهیونگ:من رفتم(اعصبانی)
خدا به دادت بره کلارا(زیر لب)

کلارا:تو اتاقم بودم و داشتم آهنگ گوش میکردم که یهو در اتاقم با شتاب باز شد و تهیونگ با قیافه اعصبانی اومد داخل اتاق منم از ترس آهنگ و خاموش کردم و ازش دلیل این اعصبانیت شو پرسیدم...

کلارا:چی شده؟(ترس)

تهیونگ:تو نمیدونی چی شده(پوزخند از سر اعصبانیت)

کلارا:ن...نه(ترس)

تهیونگ:(پوزخند)تو رفتی بار نه؟(عربده)

کلارا:ن..نه نرفتممم(داد)

تهیونگ:که تو نرفتی میدونستی در عمارت دوربین داره؟(اعصبانی)

کلارا:با این حرفش رفتم تو شوک چی واقعا فهمیدن؟نه نباید اینجوری میشد...

کلارا:خوب به من چه ها؟(بیخیال ولی ترس تو چشاش موج میزنه)

تهیونگ:به تو چه میدونی امشب زیرم جون میدی؟

کلارا:چ....چی؟نههههههه

تهیونگ:ارههههه

کلارا:خوب ببخشید...
نمیخواستم فرار کنم فقط از طرف بار به اریکا زنگ زدا بودن که بره بخونه ما هم فکر می‌کردیم اگه تنها بره بار ممکنه اتفاقی براش بیوفته بخواطر همین ما هم رفتیم....

تهیونگ:آها که این طور یعنی تقصیر تو نبود؟

کلارا:ن...نه(ترس)

تهیونگ:اوکی باش...

کلارا:تو لباس تو عوض کن بیا پیشم بخواب...

تهیونگ:چی شده؟(تعجب)(پوزخند)
یکی رو عاشق خودم کردم؟(خنده ریز)

کلارا:چییییی؟نههههه اینطور نیست...(خجالت)

تهیونگ:باش ما هم باور کردیم...
بیا بخوابیم...

راوی:تهیونگ و کلارا میخوابن و جیمین و هایلی هم دعوا میگیرن و جیمین میره روی کاناپه توی حال عمارت می‌خوابه و هایلی هم تو اتاق خودش...
ولی اریکا و کوک دارن چیکار میکنن؟
درست فکر کردی...
کارای بد(😂😈)

اسمات داشته باشیم یا نه؟(تو کامنت بگو)

ویو صبح:

شرایط:

50 لایک

10 بازنشر

5 فالو

ادامه دارد:-)🗿
دیدگاه ها (۶)

اوخی الهی💖🌷😂

🐰:یاححححح(😂🌷)شب برنامه ها داشتید💖😂

تولدت مبارک کسی که به من امید دوباره برای زندگی داد🍓✨عرررررر...

#چرا_ما7جیمین:بیا ببرمت اتاقتهایلی:لازم نیست خودم میرمجیمین:...

#چرا_ما4اریکا:مرتیکه هیززززز(داد) کوک:(پوزخند) داشت بهم کیف ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط