𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
پارت ۲۳
از روزی که فلیکس به هیونجین جواب داده بود ، رفتار هیونجین کاملاً تغییر کرده بود.
دیگر پشت سر فلیکس راه نمیافتاد.
دیگر برایش تصمیم نمیگرفت.
فقط...
کنارش بود.
و فلیکس همین را دوست داشت.
آن روز، هنگام ناهار، هر هشت نفر دور یک میز نشسته بودند.
هان با هیجان گفت:
هان: خب! بالاخره اعتراف کردین یا هنوز قراره فقط به هم نگاه کنین؟
فلیکس با خجالت گفت:
فلیکس: هان!
مینهو خندید.
مینهو: فکر کنم جوابش مشخصه.
چانگبین لبخند شیطنت امیزی زد و گفت :
چانگبین: حالا کاری هم کردید ؟
جونگین لبخند زد و رو به چانگبین گفت :
جونگین : چانگبینا اذیتشون نکن ...
فلیکس که شبیه گوجه شده بود گفت :
فلیکس : یااااا چانگبین این چه سوالیه ما تازه بهم اعتراف کردیم ...
ناگهان همه زدند زیر خنده ...
اما چان ساکت بود.
نگاهش روی سونگمین بود.
سونگمین متوجه شد.
سونگمین: چرا نگام میکنی؟
چان لبخند کوچکی زد.
چان: هیچی ...
سونگمین: این «هیچی» رو زیاد میگی... راستشو بگو چرا مثل اون روز با پرویی جوابمو نمیدیییی...
چان آرام گفت:
چان: چون نمیخوام تحت فشارت بذارم و نمیخوام فکر کنی که میخوام اذیتت کنم ...
سونگمین برای لحظهای ساکت شد.
این همان چیزی بود که بیشتر از همه دربارهی چان دوست داشت.
چان عجله نمیکرد.
اصرار نمیکرد.
فقط منتظر میماند.
فلیکس که متوجه سکوت سونگمین شده بود، دستش را آرام روی شانهی او گذاشت.
فلیکس: خوبی؟
سونگمین لبخند زد.
سونگمین: آره.
اما همان لحظه...
یکی از آلفاهای کلاس از کنار میز رد شد و با خنده گفت:
آلفا: عجیبه. چهار تا امگا و چهار تا آلفا. انگار جفتهاشون از قبل مشخص شدن.
هان چشمهایش را ریز کرد.
هان: به تو ربطی داره؟
آلفا خندید و داشت میرفت.
هیونجین چیزی نگفت.
فقط دستش را روی میز مشت کرده بود ...
فلیکس متوجه شد و دستشو روی دست مشت کرده هیونجین گذاشت و به قیافه عصبی هیونجین نگاه کرد ...
فلیکس: هیونجین؟
هیونجین نگاهش کرد.
فلیکس: ولش کن مهم نیست ...
هیونجین آرام سر تکان داد.
هیونجین: باشه عزیزم ...
فلیکس لبخند زد.
چانگبین هم دست جونگین را گرفت.
مینهو هم که کنار هان نشسته بود دستشو رو سر هان گذاشته بود و با موهای هان بازی میکرد ...
و چان، بدون اینکه چیزی بگوید، لیوان آبمیوه سونگمین را بهش داد ...
سونگمین به او نگاه کرد.
سونگمین: اوه ، ممنون.
بنگچان لبخند زد.
چان: خواهش میکنم.
وحالا چهار آلفا دیگر به امگاهایشان مثل چیزی که باید از آنها محافظت کنند نگاه نمیکردند...
اما هنوز یک نفر مانده بود.
سونگمین.
و قلبی که هنوز اجازه نمیداد کسی به آن نزدیک شود.
چان میدانست.
و تصمیم گرفته بود ؛ عجله نکند.
چون شاید سختترین اعتراف داستان...
هنوز شروع نشده بود.
پایان پارت ۲۳
ادامه دارد...
#yuna_verse_company
#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
پارت ۲۳
از روزی که فلیکس به هیونجین جواب داده بود ، رفتار هیونجین کاملاً تغییر کرده بود.
دیگر پشت سر فلیکس راه نمیافتاد.
دیگر برایش تصمیم نمیگرفت.
فقط...
کنارش بود.
و فلیکس همین را دوست داشت.
آن روز، هنگام ناهار، هر هشت نفر دور یک میز نشسته بودند.
هان با هیجان گفت:
هان: خب! بالاخره اعتراف کردین یا هنوز قراره فقط به هم نگاه کنین؟
فلیکس با خجالت گفت:
فلیکس: هان!
مینهو خندید.
مینهو: فکر کنم جوابش مشخصه.
چانگبین لبخند شیطنت امیزی زد و گفت :
چانگبین: حالا کاری هم کردید ؟
جونگین لبخند زد و رو به چانگبین گفت :
جونگین : چانگبینا اذیتشون نکن ...
فلیکس که شبیه گوجه شده بود گفت :
فلیکس : یااااا چانگبین این چه سوالیه ما تازه بهم اعتراف کردیم ...
ناگهان همه زدند زیر خنده ...
اما چان ساکت بود.
نگاهش روی سونگمین بود.
سونگمین متوجه شد.
سونگمین: چرا نگام میکنی؟
چان لبخند کوچکی زد.
چان: هیچی ...
سونگمین: این «هیچی» رو زیاد میگی... راستشو بگو چرا مثل اون روز با پرویی جوابمو نمیدیییی...
چان آرام گفت:
چان: چون نمیخوام تحت فشارت بذارم و نمیخوام فکر کنی که میخوام اذیتت کنم ...
سونگمین برای لحظهای ساکت شد.
این همان چیزی بود که بیشتر از همه دربارهی چان دوست داشت.
چان عجله نمیکرد.
اصرار نمیکرد.
فقط منتظر میماند.
فلیکس که متوجه سکوت سونگمین شده بود، دستش را آرام روی شانهی او گذاشت.
فلیکس: خوبی؟
سونگمین لبخند زد.
سونگمین: آره.
اما همان لحظه...
یکی از آلفاهای کلاس از کنار میز رد شد و با خنده گفت:
آلفا: عجیبه. چهار تا امگا و چهار تا آلفا. انگار جفتهاشون از قبل مشخص شدن.
هان چشمهایش را ریز کرد.
هان: به تو ربطی داره؟
آلفا خندید و داشت میرفت.
هیونجین چیزی نگفت.
فقط دستش را روی میز مشت کرده بود ...
فلیکس متوجه شد و دستشو روی دست مشت کرده هیونجین گذاشت و به قیافه عصبی هیونجین نگاه کرد ...
فلیکس: هیونجین؟
هیونجین نگاهش کرد.
فلیکس: ولش کن مهم نیست ...
هیونجین آرام سر تکان داد.
هیونجین: باشه عزیزم ...
فلیکس لبخند زد.
چانگبین هم دست جونگین را گرفت.
مینهو هم که کنار هان نشسته بود دستشو رو سر هان گذاشته بود و با موهای هان بازی میکرد ...
و چان، بدون اینکه چیزی بگوید، لیوان آبمیوه سونگمین را بهش داد ...
سونگمین به او نگاه کرد.
سونگمین: اوه ، ممنون.
بنگچان لبخند زد.
چان: خواهش میکنم.
وحالا چهار آلفا دیگر به امگاهایشان مثل چیزی که باید از آنها محافظت کنند نگاه نمیکردند...
اما هنوز یک نفر مانده بود.
سونگمین.
و قلبی که هنوز اجازه نمیداد کسی به آن نزدیک شود.
چان میدانست.
و تصمیم گرفته بود ؛ عجله نکند.
چون شاید سختترین اعتراف داستان...
هنوز شروع نشده بود.
پایان پارت ۲۳
ادامه دارد...
#yuna_verse_company
#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
- ۳۷۷
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط