#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
پارت: ¹⁰
حرفش که تموم شد سریع اتاق رو ترک کرد. لباس عروس ات رنگ عوض کرده بود... لباس سفید رنگش حالا قرمز شده بود و با خونش تزیین شده بود. در به هم کوبیده شد و ات حالا علاوه بر اینکه روحش در از درد بود باید با درد بدنش هم کنار میومد.
سعی کرد بلند شه ولی درد بدنش بهش اجازه نمیداد و با زحمت خودش رو به گوشه دیوار رسون و سرش رو بهش تکیه داد. چشماش روی هم رفت ولی هنوز میتونست بشنوه که در باز شد.
-واییی ببین ارباب چه بلایی سرش آورده.
+وای اره دختره بیچاره.
-زود باش اینجارو تمیز کنیم این دختره رو هم پانسمان کنیم زودتر بریم نزدیک این نباید باشیم
+چی چرا؟
-وقتی ارباب اولین روز یه همچین بلایی سرش آورده یعنی سر تا پا دردسره ازش دور بمونیم بهتره
+اوههه راست میگی
اون دوتا دختر نزدیک ات شدن و لباس پاره اش رو از تنش بیرون کشیدن و بدنش رو باند پیچی کردن و یه لباس مشکی ساده با یه شلوار مشکی تنش کردن و اتاق و مرتب کردن و سریع خارج شدن.
ات متوجه نشد چطوری ولی چشماش سنگینی کردن و به خواب رفت .
فردا صبح با صدای باز شدن در از خواب بیدار شد. تو حالت خواب و بیدار بود و فقط متوجه میشد سایه سیاه رنگی بهش نزدیک میشه
-پاشو اگر میخوای باز سرنوشتت مثل دیشب نشه
به زور چشماشو باز کرد تهیونگ بود . اشک از گوشه چشماش سر میخورد. به زور دستاش و به زمین فشرد و بلند شد.
تهیونگ دستش رو گرفت و با قدم های تندش اونو به بیرون برد....
پارت بعدی؟
۱۵ لایک
بیشتر از ۱۵ لایک هم بشه چند پارتی میزارم
پارت: ¹⁰
حرفش که تموم شد سریع اتاق رو ترک کرد. لباس عروس ات رنگ عوض کرده بود... لباس سفید رنگش حالا قرمز شده بود و با خونش تزیین شده بود. در به هم کوبیده شد و ات حالا علاوه بر اینکه روحش در از درد بود باید با درد بدنش هم کنار میومد.
سعی کرد بلند شه ولی درد بدنش بهش اجازه نمیداد و با زحمت خودش رو به گوشه دیوار رسون و سرش رو بهش تکیه داد. چشماش روی هم رفت ولی هنوز میتونست بشنوه که در باز شد.
-واییی ببین ارباب چه بلایی سرش آورده.
+وای اره دختره بیچاره.
-زود باش اینجارو تمیز کنیم این دختره رو هم پانسمان کنیم زودتر بریم نزدیک این نباید باشیم
+چی چرا؟
-وقتی ارباب اولین روز یه همچین بلایی سرش آورده یعنی سر تا پا دردسره ازش دور بمونیم بهتره
+اوههه راست میگی
اون دوتا دختر نزدیک ات شدن و لباس پاره اش رو از تنش بیرون کشیدن و بدنش رو باند پیچی کردن و یه لباس مشکی ساده با یه شلوار مشکی تنش کردن و اتاق و مرتب کردن و سریع خارج شدن.
ات متوجه نشد چطوری ولی چشماش سنگینی کردن و به خواب رفت .
فردا صبح با صدای باز شدن در از خواب بیدار شد. تو حالت خواب و بیدار بود و فقط متوجه میشد سایه سیاه رنگی بهش نزدیک میشه
-پاشو اگر میخوای باز سرنوشتت مثل دیشب نشه
به زور چشماشو باز کرد تهیونگ بود . اشک از گوشه چشماش سر میخورد. به زور دستاش و به زمین فشرد و بلند شد.
تهیونگ دستش رو گرفت و با قدم های تندش اونو به بیرون برد....
پارت بعدی؟
۱۵ لایک
بیشتر از ۱۵ لایک هم بشه چند پارتی میزارم
- ۶۶۷
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط