« وسواس مافیا »
« وسواس مافیا »
پارت ۱۵: خانهای که رازها را بلعید
باران آرام روی جاده میبارید.
ماشینها جلوی یک عمارت قدیمی توقف کردند.
جایی که سالها کسی جرئت نزدیک شدن به آن را نداشت.
تهیونگ از ماشین پیاده شد.
نگاهش برای اولین بار پر از تردید بود.
جه-این متوجه شد.
«تو از اینجا میترسی؟»
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«نه از اینجا...»
«از چیزی که داخلشه.»
جونگکوک کنارشان ایستاد.
به عمارت خیره شد.
«اینجا همون جاییه که همه چیز شروع شد؟»
تهیونگ سر تکان داد.
«اینجا جاییه که خانوادههای ما نابود شدن.»
در بزرگ عمارت با رمز باز شد.
سیستم امنیتی هنوز فعال بود.
جیمین لپتاپش را باز کرد.
«عجیبه.»
«این سیستم بعد از ده سال هنوز روشنه.»
جه-این نزدیک صفحه رفت.
کدها را نگاه کرد.
چشمهایش تغییر کرد.
«این کد...»
«من نوشتمش.»
همه برگشتند سمتش.
جونگکوک با تعجب گفت:
«تو؟»
جه-این دستش را روی سرش گذاشت.
«من قبل از حادثه روی این سیستم کار میکردم.»
تهیونگ آرام نگاهش کرد.
«پدرت بهت اعتماد کرده بود.»
جه-این آهسته گفت:
«پس چرا همه چیز ازم گرفته شد؟»
هیچکس جواب نداد.
چون جواب واقعی دردناک بود.
گاهی حقیقت از دروغ هم سنگینتر بود.
داخل عمارت، اتاق مخفی پیدا شد.
وسط اتاق یک کامپیوتر قدیمی قرار داشت.
روی صفحه فقط یک جمله بود:
«برای جه-این.»
دست جه-این لرزید.
آرام نشست پشت سیستم.
رمز خواست.
اما قبل از اینکه چیزی بزند...
چهار عدد در ذهنش ظاهر شد.
۰۴۰۷
رمز وارد شد.
صفحه روشن شد.
یک فایل باز شد.
اسم فایل:
«آخرین نامه»
صدای پدرش دوباره در اتاق پیچید.
«جه-این... اگر این رو میبینی یعنی برگشتی.»
اشک در چشمهایش جمع شد.
صدای مرد ادامه داد:
«من میدونستم یه روز حافظهات برمیگرده.»
تهیونگ آرام جلو آمد.
نامه ادامه پیدا کرد:
«کسی که تو را نجات داد، همان کسی است که بیشتر از همه خودش را سرزنش میکند.»
جه-این نگاهش را به تهیونگ داد.
پدرش ادامه داد:
«کیم تهیونگ مقصر اصلی نیست.»
سکوت.
جونگکوک نفسش را حبس کرد.
«اما او حقیقتی را پنهان کرد که باید سالها قبل گفته میشد.»
تهیونگ چشمهایش را بست.
چون این جمله دردناکترین بخش بود.
جه-این آرام پرسید:
«چه حقیقتی؟»
ناگهان سیستم هشدار داد.
یک نفر وارد شبکه شده بود.
جیمین فریاد زد:
«یکی داره فایلها رو پاک میکنه!»
جه-این سریع شروع به کدنویسی کرد.
انگشتهایش با سرعت روی کیبورد حرکت میکرد.
تهیونگ فقط نگاهش میکرد.
برای اولین بار...
نه مثل کسی که باید نجاتش دهد.
مثل کسی که بهش افتخار میکند.
چند ثانیه بعد، جه-این موفق شد.
اما قبل از ذخیره شدن فایل آخر...
یک جمله روی صفحه ظاهر شد.
«من هنوز زندهام.»
همه خشک شدند.
تهیونگ زیر لب گفت:
«امکان نداره...»
چون آن پیام...
از طرف کسی بود که سالها فکر میکردند مرده.
پایان پارت ۱۵
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت ۱۵: خانهای که رازها را بلعید
باران آرام روی جاده میبارید.
ماشینها جلوی یک عمارت قدیمی توقف کردند.
جایی که سالها کسی جرئت نزدیک شدن به آن را نداشت.
تهیونگ از ماشین پیاده شد.
نگاهش برای اولین بار پر از تردید بود.
جه-این متوجه شد.
«تو از اینجا میترسی؟»
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«نه از اینجا...»
«از چیزی که داخلشه.»
جونگکوک کنارشان ایستاد.
به عمارت خیره شد.
«اینجا همون جاییه که همه چیز شروع شد؟»
تهیونگ سر تکان داد.
«اینجا جاییه که خانوادههای ما نابود شدن.»
در بزرگ عمارت با رمز باز شد.
سیستم امنیتی هنوز فعال بود.
جیمین لپتاپش را باز کرد.
«عجیبه.»
«این سیستم بعد از ده سال هنوز روشنه.»
جه-این نزدیک صفحه رفت.
کدها را نگاه کرد.
چشمهایش تغییر کرد.
«این کد...»
«من نوشتمش.»
همه برگشتند سمتش.
جونگکوک با تعجب گفت:
«تو؟»
جه-این دستش را روی سرش گذاشت.
«من قبل از حادثه روی این سیستم کار میکردم.»
تهیونگ آرام نگاهش کرد.
«پدرت بهت اعتماد کرده بود.»
جه-این آهسته گفت:
«پس چرا همه چیز ازم گرفته شد؟»
هیچکس جواب نداد.
چون جواب واقعی دردناک بود.
گاهی حقیقت از دروغ هم سنگینتر بود.
داخل عمارت، اتاق مخفی پیدا شد.
وسط اتاق یک کامپیوتر قدیمی قرار داشت.
روی صفحه فقط یک جمله بود:
«برای جه-این.»
دست جه-این لرزید.
آرام نشست پشت سیستم.
رمز خواست.
اما قبل از اینکه چیزی بزند...
چهار عدد در ذهنش ظاهر شد.
۰۴۰۷
رمز وارد شد.
صفحه روشن شد.
یک فایل باز شد.
اسم فایل:
«آخرین نامه»
صدای پدرش دوباره در اتاق پیچید.
«جه-این... اگر این رو میبینی یعنی برگشتی.»
اشک در چشمهایش جمع شد.
صدای مرد ادامه داد:
«من میدونستم یه روز حافظهات برمیگرده.»
تهیونگ آرام جلو آمد.
نامه ادامه پیدا کرد:
«کسی که تو را نجات داد، همان کسی است که بیشتر از همه خودش را سرزنش میکند.»
جه-این نگاهش را به تهیونگ داد.
پدرش ادامه داد:
«کیم تهیونگ مقصر اصلی نیست.»
سکوت.
جونگکوک نفسش را حبس کرد.
«اما او حقیقتی را پنهان کرد که باید سالها قبل گفته میشد.»
تهیونگ چشمهایش را بست.
چون این جمله دردناکترین بخش بود.
جه-این آرام پرسید:
«چه حقیقتی؟»
ناگهان سیستم هشدار داد.
یک نفر وارد شبکه شده بود.
جیمین فریاد زد:
«یکی داره فایلها رو پاک میکنه!»
جه-این سریع شروع به کدنویسی کرد.
انگشتهایش با سرعت روی کیبورد حرکت میکرد.
تهیونگ فقط نگاهش میکرد.
برای اولین بار...
نه مثل کسی که باید نجاتش دهد.
مثل کسی که بهش افتخار میکند.
چند ثانیه بعد، جه-این موفق شد.
اما قبل از ذخیره شدن فایل آخر...
یک جمله روی صفحه ظاهر شد.
«من هنوز زندهام.»
همه خشک شدند.
تهیونگ زیر لب گفت:
«امکان نداره...»
چون آن پیام...
از طرف کسی بود که سالها فکر میکردند مرده.
پایان پارت ۱۵
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۱.۵k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط