بفرما ؛ آخرش این شد ؛ هزاران شهر دور از هم

بفرما ؛ آخرش این شد ؛ هزاران شهر دور از هم
دوتامان غرق تنهایی و محو حالتی مبهم

خیالت خام شد ؛ بردند از ما مهربانی را
حواست پرت شد ؛ خشکید باغ عشقمان کم کم

فراق اینجاست می بینی؟ اگر دقت کنی حالا
جدایی را نگاه کینه توزت کرده ؛ خاطر جَم

از آن وقتی که خودخواهی به دنیامان فرود آمد
گمانم غصه ی دوری نشسته در دل آدم

تو گفتی راستی را دوست می داری ولی آخر ـ
تمام قول هایت شد ؛ شبیه منحنی ها ؛ خَم

پُر از زهرند انگاری عسل ها در نبود ِ تو
شراب ناب هم انگار مخلوط َ ست با یک سَم

پس از تو حال من خوب است ؛ یک تصویر می خواهی؟
شبیه ساعتی بعد از وقوع زلزله در بَم..
دیدگاه ها (۳)

بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد یا آنکه گدایی محبت شده باش...

تقدیم به تمام زنان سرزمینمآتــــــــــــــنــــــــا ، من زن...

آهسته بیاچیزی هم ننویس نظر هم نگذار همان که بخوانی بس است من...

چند وقتیست هر چه می گردمهیچ حرفی بهتر از سکوت پیدا نمی کنمنگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط