رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)
🎼 پارت سیزدهم: طوفانِ برخاسته (همه چیز با هم)
[زاویه دید: جونگکوک]

صبحِ زود بود. بویِ قهوه‌ی داغ از آشپزخونه می‌اومد، اما خونه اصلاً آرامش نداشت. انگار قبل از طوفان، هوا سنگین بود. من توی اتاقِ تهیونگ کنارش بیدار شدم. اون هنوز داشت توی خوابِ عمیقی فرو می‌رفت، ولی صورتش نشون می‌داد که دیشب چقدر اذیت شده.

می‌دونستم که نباید بذارم این وضعیت ادامه پیدا کنه. نمی‌تونستم اجازه بدم مامانش و اون دختره، زندگیِ تهیونگ رو نابود کنن. باید یه کاری می‌کردم. یه کاری که تا تهِ دنیا، یادشون بمونه که تهیونگ کی رو داره.

وقتی مامانِ تهیونگ و مینا برای صبحونه اومدن پایین، من کنارِ تهیونگ که تازه بیدار شده بود، نشسته بودم.

«صبح بخیر عزیزم!» مامانِ تهیونگ با یه لبخندِ زورکی گفت و نگاهش رفت سمتِ من و تهیونگ که هنوز دستِ هم تو دستمون بود. «چه خوب که بالاخره تونستین با هم کنار بیاین.»

یه لحظه حس کردم تهیونگ یخ زد. می‌دونست که من قضیه رو چقدر جدی گرفتم.

مینا هم که انگار حوصله‌ی صبحونه خوردن نداشت، چسبیده بود بهش. «تهیونگ، امروز چیکار کنیم؟ بریم خرید؟ یا شاید یه فیلم ببینیم؟»

همین که خواست دستش رو روی دستِ تهیونگ بذاره، من آروم دستِ تهیونگ رو توی دستم فشردم و بلند شدم.

«من یه چیزی رو باید روشن کنم.» صدای من، حتی برای خودم، خیلی محکم و قاطع بود. همه برگشتن سمتِ من.

«اول از همه،» شروع کردم و رفتم سمتِ مینا، «تو، دیگه حق نداری به تهیونگ نزدیک بشی. اون مالِ منه. و من اجازه نمی‌دم هیچ‌کس، مخصوصاً تو که مشخصه نیتِ خوبی نداری، بهش نزدیک بشه.»

مینا ماتش زده بود. مامانِ تهیونگ سرخ شده بود. «جونگکوک! تو کی هستی که این حرف رو می‌زنی؟ تو یه مهمونِ ساده‌ای توی این خونه!»

«من عشقِ تهیونگم.» این رو مستقیم توی چشمای مامانِ تهیونگ گفتم. «و تا وقتی زنده‌ام، نمی‌ذارم کسی بهش زور بگه. ازدواجی در کار نیست. هیچ‌وقت.»

[زاویه دید: تهیونگ]

وقتی جونگکوک اون حرف رو زد، حس کردم تمامِ دنیا از حرکت ایستاد. اون، اولین کسی بود که اینقدر قاطعانه ازم دفاع می‌کرد. اولین کسی که جلوی خانوادم ایستاد و گفت “اون مالِ منه”.

اشک توی چشمام جمع شده بود. نگاهِ متعجبِ مینا و خشمِ فروخورده‌ی مامانم رو می‌دیدم. اما توی صورتِ جونگکوک، فقط یه اراده‌ی پولادین بود.

«تو… تو نمی‌تونی این کار رو بکنی!» مینا با عصبانیت گفت. «من دخترخاله‌ی تهیونم! خانواده‌ی ما…»

«خانواده‌ی شما دیگه نمی‌تونه تهیونگ رو مجبور به کاری کنه.» صدای جونگکوک دوباره بلند شد. «و اگه فکر می‌کنین می‌تونین، سخت در اشتباهین. من الان یه طرح دارم که چطور این وضعیت رو برای همیشه تموم کنیم.»

[زاویه دید: جونگکوک]

«مینا، چون گفتی تو خونه‌ی ما مهمونی، من فقط بهت یه فرصت می‌دم که همین الان، بدونِ هیچ حرف و حدیثی، از این خونه بری بیرون. و اگه یه بارِ دیگه هم اسمِ تهیونگ رو با اون لحنِ هرزه‌ات بیاری، من خودم شخصاً طوری با خانواده‌ات صحبت می‌کنم که دیگه هیچ‌وقت نتونی صورتت رو توی جامعه نشون بدی.»

مینا وحشت‌زده بود. انگار که یه سطلِ آبِ یخ روش ریخته باشن. بلند شد و با چشم‌های پر از بغض و خشم، به من و تهیونگ نگاه کرد و بدونِ هیچ حرفی، از خونه بیرون زد.

مامانِ تهیونگ هم مات و مبهوت مونده بود. «تو… تو…» فقط می‌تونست حرف بزنه.

«خانم،» با آرامشِ ظاهری گفتم، «بهتره شما هم به فکرِ خودتون باشین. دیگه اینجا جایی برای شما نیست که بخواین بچه‌هاتون رو مجبور به ازدواج کنین. تهیونگ دیگه بچه نیست. اون مالِ منه.»

بعد، دستِ تهیونگ رو گرفتم و کشوندمش توی اتاق. در رو پشتِ سرمون بستم.

[زاویه دید: تهیونگ]

توی اتاق، جونگکوک من رو محکم بغل کرد. «حالا دیگه تموم شد. اون رفت.»

من فقط بهش تکیه دادم. حسِ سبکیِ عجیبی داشتم. انگار تمامِ اون فشارِ لعنتی از روی دوشم برداشته شده بود.

«واقعاً… واقعاً ممنونم جونگکوک.» زیر لب گفتم. «نمی‌دونم چطور باید جبران کنم.»

جونگکوک لبخندی زد. «نیازی به جبران نیست. فقط کافیه همیشه کنارم باشی.»

همون لحظه، صدای زنگِ درِ خونه اومد. صدای یه نفر بود که با عجله داشت در می‌زد.

مامانِ تهیونگ با ترس و لرز رفت در رو باز کرد. ما از توی اتاق، نگاه می‌کردیم.

یه مردِ میانسال، با کت و شلوارِ گران‌قیمت، جلوی در ایستاده بود. چهره‌اش جدی و عبوس بود.

«من اومدم برای دیدنِ پسرم، تهیونگ.» با لحنی قاطع گفت. «فکر کنم یه سری مسائل هست که باید با هم حل کنیم.»

ادامه دارد.....

#رمان‌طنین‌سکوت#تهکوک#رمان
#رمان_تهکوک
دیدگاه ها (۰)

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت چهاردهم: ملاقاتِ غ...

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت پانزدهم: نقشه‌یِ ض...

اکسپلوریم دوباره

پستامون اکسپلوره اونم 3 تاش 😁

📖 رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت دوازدهم: نقطهٔ ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط