تو را با غیر می بینم، صدایم در نمی آید

تو را با غیر می بینم، صدایم در نمی آید
دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید …

نشستم، باده خوردم، خون گرِستم، کنجی افتادم
تحمل می رود اما شب غم سر نمی آید

توانم وصف مرگ جور و صد دشوارتر زان، لیک
چه گویم جور حسرت چون به گفتن در نمی آید؟

چه سود از شرح این دیوانگی ها،بی قراری ها ؟
تو مه، بی مهری و حرف منت باور نمی آید …

ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور ای زلف
که این دیوانه گر عاقل شود، دیگر نمی آید

دلم در دوریت خون شد، بیا در اشک چشمم بین
خدا را از چه بر من رحمت ای کافر! نمی آید؟
دیدگاه ها (۱)

ﺑﻌﻀﻰ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎ ﻧﻪ ﻋﺎﺩﺗﺴﺖ ... ﻧﻪ ﻋﺸﻘﺴﺖ ... ﻧﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ...ﭼﻴ...

سلام ای دختر زیبای پائیزسلام خنیاگر جاوید جالیزسلام ای پادشا...

ساعتها را "عقب" بردندمارا به "جلو" ...!نیمه های امشب "دو با...

از دور دوســــتت داشتم!بی هیچ عطــــریآغوشــــینگاهــــییا ح...

عرضم خدمت شما که این اولین فیکیه که دارم می‌نویسم. لطفاً نظر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط