معامله

معامله
p31
ویو — یک‌ماهگی کیارش

یک ماه از تولد کیارش گذشته بود.

اما شب‌ها برای هیچ‌کدامشان آسان نبود.

کیارش رفلاکس داشت و تقریباً هر شب بعد از شیر خوردن بی‌قرار می‌شد. آن شب هم صدای گریه‌ی نوزاد سکوت عمارت را شکست.

جونگ‌کوک که تازه خوابش برده بود، فوراً بیدار شد.

«ته‌ته... کیارش بیدار شد.»

تهیونگ هم همان لحظه از جا بلند شد.

«من می‌رم.»

کیارش را با احتیاط بغل کرد و او را به حالت عمودی نگه داشت.

«آروم، کوچولو...»

اما کیارش همچنان گریه می‌کرد.

جونگ‌کوک با نگرانی نزدیک شد.

«باز رفلاکسشه؟»

تهیونگ آرام جواب داد:

«احتمالاً.»

چند دقیقه گذشت. تهیونگ با حوصله پشت کیارش را نوازش می‌کرد و سعی داشت او را آرام کند.

جونگ‌کوک با خستگی روی لبه‌ی تخت نشست.

«دلم می‌سوزه براش...»

تهیونگ نگاهش کرد.

«برای تو هم سخته.»

جونگ‌کوک سرش را تکان داد.

«مهم نیست. فقط می‌خوام حالش خوب بشه.»

بالاخره گریه‌ی کیارش کم شد.

تهیونگ او را آرام‌تر در آغوش گرفت.

«ببین... آروم شد.»

جونگ‌کوک لبخند خسته‌ای زد.

«آلفا شدن بهت میاد.»

تهیونگ به نوزاد نگاه کرد.

«نه.»

مکث کرد.

«پدر بودن رو بیشتر دوست دارم.»

جونگ‌کوک برای چند ثانیه ساکت ماند.

بعد آرام سرش را روی شانه‌ی تهیونگ گذاشت.

«منم مامان بودنش رو دوست دارم.»

و آن شب، هر سه نفر دوباره کنار هم خوابیدند؛ با اینکه می‌دانستند ممکن است چند ساعت بعد، گریه‌ی کوچکی دوباره بیدارشان کند.صبح روز بعد

نور کم‌رنگ صبح از پنجره وارد اتاق شد.

تهیونگ با صدای کوچکی بیدار شد:

«...هَپچی!»

چشم‌هایش را باز کرد.

کیارش در گهواره‌اش تکان خورد و دوباره عطسه کرد.

«هَپچی!»

تهیونگ فوراً نشست.

«کیارش؟»

نگاهش به سمت پنجره رفت.

پنجره هنوز باز بود و هوای خنک صبح وارد اتاق می‌شد.

تهیونگ اخم کرد.

«پنجره باز مونده...»

بلند شد و فوراً آن را بست.

بعد کنار گهواره رفت و کیارش را با احتیاط بلند کرد.

«آروم، کوچولو.»

جونگ‌کوک هم با صدای عطسه بیدار شده بود.

«چی شده؟»

تهیونگ نگاهش کرد.

«پنجره باز بوده. کیارش به خاطر هوای سرد عطسه می‌کنه.»

جونگ‌کوک با نگرانی نشست.

«وای...»

کیارش دوباره عطسه کرد.

«هَپچی!»

جونگ‌کوک فوراً دست‌هایش را دراز کرد.

«بده بغلم.»

تهیونگ کیارش را به او سپرد.

جونگ‌کوک او را نزدیک خودش نگه داشت و آرام گفت:

«مامان اینجاست، کوچولو.»

تهیونگ پتو را روی هر دویشان مرتب کرد.

«اگه عطسه‌ها ادامه داشت، پزشکش رو خبر می‌کنیم.»

جونگ‌کوک سر تکان داد.

«باشه.»

کیارش یک عطسه‌ی کوچک دیگر کرد.

تهیونگ آهسته گفت:

«ظاهراً صبحمون با یک آلفای کوچولو شروع شده.»

جونگ‌کوک خندید.

«آلفای کوچولو نه... شیطون کوچولو.»

تهیونگ به کیارش نگاه کرد.

«اون از الان هم شبیه توئه.»

جونگ‌کوک با تعجب گفت:

«من؟!»

تهیونگ کاملاً جدی جواب داد:

«صددرصد.»

جونگ‌کوک بالش کوچکی به سمتش پرت کرد.

«ته‌ته!»جونگ‌کوک با خستگی کیارش را در آغوش گرفت و گفت:

«ولی چقدر خوبه که کیارش آلفاست...»

بعد به تهیونگ نگاه کرد.

«حالا هم دو دقیقه دهنت رو ببند، بذار به کیا شیر بدم.»

تهیونگ فوراً اخم کرد.

«بگو کیارش.»

جونگ‌کوک با شیطنت لبخند زد.

«کیا.»

تهیونگ نگاهش را باریک کرد.

«جونگ‌کوک.»

«چیه؟»

«اسمش کیارشه.»

جونگ‌کوک در حالی که کیارش را آرام تکان می‌داد، گفت:

«می‌دونم. ولی کیا بانمک‌تره.»

تهیونگ زیر لب گفت:

«نه.»

جونگ‌کوک خندید.

«حالا تو برو یه کاری کن، آلفای اخمو.»

تهیونگ چند لحظه به هر دویشان نگاه کرد.

«من می‌رم صبحانه آماده کنم.»

جونگ‌کوک با تعجب پرسید:

«تو؟»

«بله.»

«ته‌ته آشپزی می‌کنی؟»

تهیونگ بدون اینکه برگردد گفت:

«برای پسرم و امگام، بله.»

جونگ‌کوک لبخند زد.

«پس برو، آلفای مهربون.»

تهیونگ مکث کوتاهی کرد.

«و اسمش کیارشه.»

جونگ‌کوک خنده‌اش گرفت.

«باشه، باشه... کیارش.»

کیارش همان لحظه صدای کوچکی از خودش درآورد.

جونگ‌کوک به او نگاه کرد و آرام گفت:

«دیدی؟ خودش هم کیا رو بیشتر دوست داره.»

تهیونگ از پشت در گفت:

«شنیدم!»

جونگ‌کوک زد زیر خنده.
دیدگاه ها (۰)

ادامه²وقتی مقابل جونگ‌کوک ایستاد، نگاهش به کیسه‌ی خرید افتاد...

تک پارتی، تهکوک | «قرار نبود عاشقت بشم»ساعت نزدیک دو نیمه‌شب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط