سقوط درخشان یک دیوانه

سقوط درخشان یک دیوانه
پارت ۲۵

*سانیار*


مامانم با اخم و نگاهی تحلیل گر دور تا دور اتاق رو گذراند با چشماش انگار منتظر بود هر چی بوده خودش رو نشون بده ولی عمرا خودم رو دستی دستی بندازم تو دام شیر … هر چند الان وضعیتم بهتر نیست …

او لعنتی داره میاد سمت کمد !
خاک به سرم !
خدایا من رو ببخش ! هر کاری بگی میکنم ! نمازم سر وقت می خونم قووووووول می دم تو فقط این بار رو نجاتم بدهههه!

مثل اینکه خدا برای یه بار هم که شده صدام رو شنید که همون لحظه بابام اومد داخل و حواس مامانم پرت شد …
چی . صبر کن ببینم این کجاش کمک به منه؟ خدایا جدی هستی؟ الان دو تاشون رو اوردی؟ دستت درد نکنه .

بابام گفت : این غول کجاست ؟!

غول کیه …

مامانم : سانیار رو میگی ؟ نمی دونم .

غول رو با من بود؟! جدی پدر ؟ از تو انتظار نداشتم!

مامان : حالا چی کارش داری ؟
بابا : هانیه زنگ زده به خاطر آوا کلی عصبی بود و .‌‌‌..
مامان وسط حرفش پرید و داد زد که فک کردم الان می خواد غر بزنه که چه پررو آن ولی گفت : از کی تاحالا خواهر منو به اسم صدا میزنی ؟! هانیهههه؟ ارهههه؟

بابا درجا رنگش پرید و قبلی که بتونه توضیحی بده مامان یکی خوابوند تو گوشش و گفت : برات متاسفم برو گمشو

گمشو؟
مدل جدیده؟
از کجا یاد گرفته؟

بابا تند گفت : از کلمات زشت استفاده نکن

مامان که به وضوح بغض کرده بود داد زد : اها دست پیش رو میگیری که پس نیفتی آره؟ حالا طلبکار هستی؟ باشه باشه همش تخصیر منه الهی بمیرم همش تخصیر منه ..‌.

و نمایشی میزد تو سر خودش ولی جدی عصبی بود .

بابا هم که پشیمونی از صورتش می‌بارید گفت : ببخشید عشقم قوربونت برم بیا ‌…

بابا خواست بغلش کنه که مامان یکی محکم خوابوند تو گوشش … اگه جاش بود سوتی میزدم .

از لای کمد به زور میدیدمشون …
بابام بعد چکی که خورد دست مامان رو گرفت و بوسه ای زد و گفت : من قوربونت برم دستت درد میگیره…

باز لوس بازیشون شروع شد …هوفففف کی میرن من از اینجا بزنم بیرون؟ وای

مامان محکم دستش رو کشید عقب ولی خب معلوم بود که خوشش اومده .
گفت : بوسم نکن نا محرمی
بابا عصبی شد ولی طبق معمول خودش رو اروم گرد و مامان رو بزور بغل کرد و قلقلک داد که داد و خنده مامان بلند شد
بابا : که من نامحرمم آره خانومم ؟

بابا یکم مراعات کن اصلا اینجا رو نگا کن تو اتاق مروارید هستیناااا .

قوربون موهای طلایی و اون دستای کوچولوش برم ….

یهو بابا مامان رو اروم ول کرد و گفت : خانومم چیزی شنیدی ؟
مامان متعجب گفت : نه چطور ؟
بابا زیر لب گفت : انگار کسی اینجاس . صدای حرف زدن شنیدم .

وای چرا اینو میگه من که بی صدا عین بچه آدم نشستم خووو.
شت نکنه بلند گفتم قربون موهای طلایی و دستای کوچولوش برم؟ جواب دیگه ای نیست حتما بلند گفتم .
مامان : چرا این فکر رو میکنی جز مروارید … یا خداااا دختر بی چاره ما عین دیوونه ها اومدیم اتاقش و … وای بریم بیرون عشقم مروارید انگار قصد بیدار شدنم نداره تازه.

بابا هم انگار فیوزش بالا پریده بود شوکه گفت : مروارید کوچولو هم اینجاست که .

مامان تند گفت : الان از یکی دیگه تعریف کردی ؟!


باز شروع شدددددد …

بابا هم باز هی سعی داشت از دلش در بیاره منم حواسم پی مروارید بود . . ‌. عجیب نیست تا الان اونم با این همه صر و صدا بیدار نشده ؟ مامان بابا هم که به عقلشون نمیرسه نگاه کنن ببینن حالش خوبه یانه ‌.
لعنتی نمی خواین کاری کنین خب برین بیرون تا ببینم مروارید حالش خوبه یا نهههه .
الان جدی مامان نمیتونی بری بیرون خودت رو لوس کنی؟
الله اکبر…. آه
خدایا تروخدا بگو برن بیروننن . کمر خودمم شکست ‌!






چه حسی دارین پارت گذاشتم 🤣🤣🤣🤣🤣
ساعت نزدیک ۳ صبحه به خاطر شما نشستم دارم مینویسم پارت🤣🤣

دیگه برم بخوابم شب بخیر 💗💗💗💗💗

راستی شرطا
لایک ۱۲
بازنشر ۱۰
دیدگاه ها (۱۰)

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۱ *سانیار*نمی دونم مروارید کجاست ...

ملکه ی آدمیزاد وسه پادشاه خوناشام

BTS Reaction اداستان:تو عضو هشتم BTS هستی و بعد از یه دعوای ...

محو زیبایی او پارت ۳۴ویو ته یونگ توی ماشین بابام بودن صندلی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط