پـارت 20

پـارت 20


سپنتا:تنهایی این موقع خوب نیست وایسا منم همراهت میام.
-آخه تو هم خسته ای.
سپنتا آروم جوری که فقط خودش بشنوه گفت:ارزشش و داره
-چیزی گفتی؟
سپنتا:هااااا نه فقط گفتم خسته نیستم.
بچه ها:پس ما میریم تو یک کافه بعد که کارتون تموم شد شماهم بیاین.
-باشه.

همینطور با سپنتا مغازه هارو میگشتیم که یک صدای آشنا به گوشم خورد..
قشنگ این صدا رو یادمه...
اما نه بابا حتما خرافاتی شدم دارم توهم میزنم این اصلا امکان نداره .
اوف چرا از ذهنم نمیره.
چراااااا؟
یـعـنی فقط میتونم بگم لعنت به خاطرات .....
لعنــت.....
سپنتا:ترنم چیزی شده هی دارم صدات میزنم چیه رفتی تو فکر؟
-ها هیچی ببخشید بریم.
سپنتا:کی اومد تو ذهنـت؟یا بهـتره بگم چی؟
واا این از کجا فهمید؟
سپنتا:هه حتما داری فکر میکنی از کجا میدونم نه؟
سپنتا:خوب همچین آدمایی مثل تورو میشناسم که با کوچکترین خاطره از یکی که دوستش داشته یادش میفته..😑
-میـگم تو تا حاـلا عاشـق شدی؟
سپنتا:هنوز نمیدونم عشق بود یا نه
-منم نمیدونم.
سپنتا:حدس میزدم همچین چیزی باشه آخه یهو با یه صدایی که شنیدی
رفتی تو فکر جوری که هرچی صدات زدم انگار تو این دنیا نبودی.
-من خودشو فراموش کردم ولی خاطراتش نمیزارن هه نه که خاطراته عشق و این حرفا اینا به ما نیومده حالا بیخی إ بیا این لباسرو ببین.
سپنتا:کدوم؟
-اون زرده که روش سنگ کاری شده.
سپنتا:قشنگه ولی نمیشه.
-إ چرا خب ؟
سپنتا:خیلی کوتاهه یقشم که بازه .
-جــاااان؟
سپنتا:خب ببین این مناسب همچین دختره مسلمونیه به نظرت؟
-خب نه.
سپنتا:ولی یه لحظه به کناریش نگاه کن خیلی محشره.
نگاه کردم به لباس کناریش دیدم یک لباس مشکی و خفن که برق میزنه و آسین داره ولی خب خیــــــلی شیک و مناسب بود
-وااااای عالیــه مــرسی سپــی جون و پریدم بغلش.
هااااا وای من دارم چیکار میکنم
-اوف ببخشید خب هیجان زده شدم
نگاش کردم دیدم داره با خنده نگام میکنه اما این چیزی که تو چشماش بود یک چیز خاص بود.
سپنتا:خب بیا بریم تو پروش کن .
رفتیم تو سپنتا به انگیلسی به فروشنده گفت که لباس و بیاره با کیف ک کفش ستش
رفتم تو اتاق پرو و پوشیدمش.
وااای این محشـر بود تو تنـم که محـشـر تر شد.
سپنتا:پوشیدی؟
-آره
بعد با شیطنت گفت: ببینم؟
-إ چی دیگه چه پرویی هستی تو

پارت ویژه نداریم
لایک و کامنت یادتون نره
دیدگاه ها (۱)

پـارت ①②بعدش لباس و دراوردم و دادم بهش که حساب کنم که دیدم ک...

پـارت ②②با سپنتا رفتیم پیش بچه ها و قرار شد زودتر بریم خونه ...

پـارت ⑨①بعـد از اینکه از کاترین خداحافظی کردیم سوار ماشین شد...

پــارت ⑧①✩آریـاـنـا✩مـیـخواسـتم برم طبـقه بالا تا فوری گریم ...

پارت 10

ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ𝙇𝙞𝙯𝙖𝙗𝙚𝙡𝙡 𝙙𝙤 𖹭𑪊𑪏 𝙇𝙞𝙯𝙖𝙣𝙖𝙨ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ𝖫𝗂𝗓𝖺𝖻𝖾𝗅𝗅 | 𝗇𝖾𝗐 𝗉𝗈𝗌𝗍ㅤㅤㅤ...

رفتید توی پاساژ  و تو لباس زیر میخواستی*اسمات نمینویسم*ولی خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط