عینک آفتابی رو چشمم بود...

عینک آفتابی رو چشمم بود...
حواسم پرت شد به ساپورت دختره، با صورت رفتم تو بغلش...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بیچاره تا اومد سرو صدا کنه گفتم: ببخشید نابینام...
بیچاره بغض کرد دستمو گرفت از خیابون ردم کرد...!
نخند یاد بگیر...
دیدگاه ها (۵)

bts

حکایت آسایشگاه در خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفتآقا...

پارت۳

پسر بد (57)

part ۷

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 211♡⁠。⁠)بابا خن...

(دلداده) ویو جونگکوک با جیمین از پاساژ زدیم بیرون و رفتیم به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط