عشــــــق...
عشــــــق...
پارت 162
مهرداد:
صورت خیس اشکش رو با دستمال پاک کردم وملافه رو کشیدم روش ورفتم بیرون محسن نبود
- محسن کجاست؟
فربد : رفت بیرون
- محیا حواست بهش باشه نزارید تنها بمونه فردا به عمه میگم بیاد پیشش
فربد : وایسا مهرداد چش شده بود
فربد رو نگاه کردم وگفتم : حمله عصبی بود بهتره محسن کمتر بیاد طرفش من بهش گفتم فقط برو ببینش نگفتم بره باهاش حرف بزنه که عصبی بشه
فربد : آدرس یه دکتر بهش دادن اهواز باید ببرمش پیشش
- دکتر؟! کی؟
فربد : فکر کنم کسری
- آره تعریفش رو زیاد شنیدم تو می بریش
فربد : آره فقط به نرگس خانم بگو وسایل نیلوفر رو بیاره اینجا
- باشه میگم فعلا باید ببینم محسن کجا رفته
سریع از خونه ای فربد اومدم بیرون دیدم محسن لب جدول نشسته سیگار می کشه
- کجا رفتی تو
بدون اینکه نگام کنه گفت: اون از من متنفر شده
- درست میشه داداشی بلند شو بریم خونه گفتم کم کم برو طرفش عجله نکن بزار فراموش کنه
محسن بلند شد واین بار من رانندگی کردم
آروم گفت: چی بهش دادی آروم شد
نفسمو فوت کردم وگفتم : از داروی خودم
نگام کردوگفت : تو هم مثله اونی
چیزی نگفتم تا رسیدیم خونه محسن رفت اتاقش ولی من به اسرار مامان موندم کنارشون المیرا برام شام آماده کردخوردم ویکم پیششون نشستم وبه زن دایی گفتم باید باااش حرف بزنم رفتیم طبقه ای بالا
- عمه بهتره وسایل نیلوفر رو ببری بهشون نیاز داره یه مدتم خونه ای فربد بمونه حالش خوب میشه شما هم کمو بیش برید پیشش ولی یکم تنها باشه خوبه محیا کنارشه جای نگرانی نیست ...واینکه فربد اونو می بره دکتر شما نبرید بهتره اون با فربد ومحیا راحتره
زن دایی با چشای اشکی نگام کردوگفت : کاش همچین روزایی رو نمی دیدم دخترم حالش بده مهرداد چیکار کنم
- درست میشه عمه جای نگرانی نیس
از عمه جدا شدم ورفتم اتاقم که از دیدن اتاق جا خوردم شمع وگل لیلی خواب رفته بود لباسمو عوض کردم وبعد از مسواک زدن اومدم برم بیرون که برم پیش محسن ولی بهتر دیدم تنهاش بزارم لبه ای تخت نشستم ولیلی رو نگاه کردم باعث وبانی این همه مشکل کسی که واسه عشقش که من باشم خودشو رسواکرده بود آروم سرجام دراز کشیدم وچشامو رو بستم یهو شکمم درد گرفت چشامو باز کردم لیلی رو شکمم نشست وگفت : بدجنس کی اومدی
- چه زود خوابیدی
اخم کردوگفت : مهرداد می خواستی بخوابی ؟
- اوووممم آره
محکم با مشت زد رو سینم نفسم بند اومد متعجب نگاش کردم با وحشت گفت : واااایییی بخدا حواسم نبود
از رو شکمم اومد پایین وگفت : حالت بده ؟
- خوبم ولی شوخی هات بی مزه است نفسم برید
سرشو رو بازوم گذاشت وپچ پچ کنان حرف می زد از علاقه اش از کاراش واز رفتار من منم فقط سکوت کرده بودم وگوش می دادم
پارت 162
مهرداد:
صورت خیس اشکش رو با دستمال پاک کردم وملافه رو کشیدم روش ورفتم بیرون محسن نبود
- محسن کجاست؟
فربد : رفت بیرون
- محیا حواست بهش باشه نزارید تنها بمونه فردا به عمه میگم بیاد پیشش
فربد : وایسا مهرداد چش شده بود
فربد رو نگاه کردم وگفتم : حمله عصبی بود بهتره محسن کمتر بیاد طرفش من بهش گفتم فقط برو ببینش نگفتم بره باهاش حرف بزنه که عصبی بشه
فربد : آدرس یه دکتر بهش دادن اهواز باید ببرمش پیشش
- دکتر؟! کی؟
فربد : فکر کنم کسری
- آره تعریفش رو زیاد شنیدم تو می بریش
فربد : آره فقط به نرگس خانم بگو وسایل نیلوفر رو بیاره اینجا
- باشه میگم فعلا باید ببینم محسن کجا رفته
سریع از خونه ای فربد اومدم بیرون دیدم محسن لب جدول نشسته سیگار می کشه
- کجا رفتی تو
بدون اینکه نگام کنه گفت: اون از من متنفر شده
- درست میشه داداشی بلند شو بریم خونه گفتم کم کم برو طرفش عجله نکن بزار فراموش کنه
محسن بلند شد واین بار من رانندگی کردم
آروم گفت: چی بهش دادی آروم شد
نفسمو فوت کردم وگفتم : از داروی خودم
نگام کردوگفت : تو هم مثله اونی
چیزی نگفتم تا رسیدیم خونه محسن رفت اتاقش ولی من به اسرار مامان موندم کنارشون المیرا برام شام آماده کردخوردم ویکم پیششون نشستم وبه زن دایی گفتم باید باااش حرف بزنم رفتیم طبقه ای بالا
- عمه بهتره وسایل نیلوفر رو ببری بهشون نیاز داره یه مدتم خونه ای فربد بمونه حالش خوب میشه شما هم کمو بیش برید پیشش ولی یکم تنها باشه خوبه محیا کنارشه جای نگرانی نیست ...واینکه فربد اونو می بره دکتر شما نبرید بهتره اون با فربد ومحیا راحتره
زن دایی با چشای اشکی نگام کردوگفت : کاش همچین روزایی رو نمی دیدم دخترم حالش بده مهرداد چیکار کنم
- درست میشه عمه جای نگرانی نیس
از عمه جدا شدم ورفتم اتاقم که از دیدن اتاق جا خوردم شمع وگل لیلی خواب رفته بود لباسمو عوض کردم وبعد از مسواک زدن اومدم برم بیرون که برم پیش محسن ولی بهتر دیدم تنهاش بزارم لبه ای تخت نشستم ولیلی رو نگاه کردم باعث وبانی این همه مشکل کسی که واسه عشقش که من باشم خودشو رسواکرده بود آروم سرجام دراز کشیدم وچشامو رو بستم یهو شکمم درد گرفت چشامو باز کردم لیلی رو شکمم نشست وگفت : بدجنس کی اومدی
- چه زود خوابیدی
اخم کردوگفت : مهرداد می خواستی بخوابی ؟
- اوووممم آره
محکم با مشت زد رو سینم نفسم بند اومد متعجب نگاش کردم با وحشت گفت : واااایییی بخدا حواسم نبود
از رو شکمم اومد پایین وگفت : حالت بده ؟
- خوبم ولی شوخی هات بی مزه است نفسم برید
سرشو رو بازوم گذاشت وپچ پچ کنان حرف می زد از علاقه اش از کاراش واز رفتار من منم فقط سکوت کرده بودم وگوش می دادم
- ۲۰.۸k
- ۰۴ اسفند ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط