♡:

♡:
جان دنبالت اومده
ماشینش دیدم
میترسم
بزار پیشت باشم(تو گوش سو آ زمزمه کرد)

☆:
نزارید جان وارد عمرات بشه (به خدمتکارای دم در گفت)

♡:
اه میخوام پیشت باشم(اخم)

☆:
من از تنهاییم بیشتر لذت میبرم (اخم) اگه رو اعصابم بری بیشتر گروگان نگهت میدارم(جدی)

♡:
مویون سکوت کرد.. تو سکوتش پر از غم و فحش پرسه میزد..

☆:
رفت داخل عمارت
مویون رو گذاشت پیش خدمتکارا و بهشون سپرد مراقبش باشن تا فردا و خودش رفت به اتاقش)

♡:
یکی از خدمتکار ها مویون بغل کرد.. و تا یکی از اتاق ها همراهی کرد..

&: بفرمایید..

مرسی(لبخند)

رفتم داخل.. رو تخت ولو شدم..
عاخ با این لباسا...



توی کمد لباس جذب و لختی در اورد..)

فقط همین یدونه تو کمده؟ وا چرا؟
خب بهتر لباسای خونی خودمه

(لباسش عوض کرد رو تخت ولو شد)

☆:
(سو آ برای حرفی رفت سمت اتاقی که مویون توش بود.. در زد)

♡:
عا بله؟(تعجب)(بلند شدم)

☆:
میتونم بیام داخل؟(سرد)

♡:
عا اره(تعجب)

☆:
درو باز کردمو رفتم داخل) عا … شام (هول شده) وقت شامه گفتم شاید گرسنه باشی

♡:
عا اره اره گشنمه(خنده)

☆:
دنبالم بیا(سرد)

♡:
بله(لبخند)(دنبالش راه افتادم)

☆:
میتونی راه بری؟(خجالت)

♡:
یکم درد داره (اروم)
ولی میتونم تحملش کنم

☆:
از داروهات استفاده کردی؟(تعجب)

♡:
اره پماد زدم
قرص بعد شامه(لبخند)

☆:
توی پماد زدن به مشکلی بر نخوردی؟ میتونستم کمکت بِدَ ــ(خجالت)

♡:
وایییییی(خجالت)
یکم سخت بود ندیدم کجا زدم(خجالت)

☆:
بعد شام اگه بخوای...(هول شده)



خدمتکار: ارباب عجله کنید غذا سرد شد)

♡:
اره کمک کن..(اروم)

مویون رو یکی از صندلیا نشست.. و از درد پایین تنش ایی گفت.

☆:
چی؟(تعجب)

(روی صندلیه همیشگیم نشستمو تا غذا سرو بشه به اون دختر خیره بودم)

♡:
لباس مویون بدون اینکه بدونه پایین تر اومده بود..

گشنمه(اروم)

☆:
(نمیتونستم چشم ازش بردارم.. اون لباس)

♡:
مویون خم شد تا لباس زیر پاش در بیاره... این باعث شد سینه هاش بیشتر تو دید باشه..

☆:
تکونی به خودم دادمو سرفه‌ی الکی کردم)

♡:
(بلند شدم)
سو آ خوبی چیشده(تعجب)

☆:
بشین سر جات چیزی نیست(سرفه)

♡:
(رفتم سمتش... دستامو رو شونش گذاشتم)
خوبییی(نگران)

☆:
گفتم خوبم بشین سر جات(جدی)

♡:
باشه(تعجب)(برگشتم سر جام نشستم)

مویون با موهای صورتیش بازی میکرد... و هر چند دیقه یه بار ریز نگاهی به سو آ میکرد)

☆:
سعی کردم خودمو کنترل کنم و به غذا خوردن مشغول باشم)

♡:
مویون مشغول غذا خوردن بود.. ولی نمیتونست تحمل کنه و به سو آ نگاه های ریز نکنه..

☆:
چرا موقع غذا خوردن هواست پرته(همونطور که مشغول خوردن بود پرسید)

♡:
خی نمیتونم یجا تمرکز کنم(دهن پر)

☆:
چرا؟(جدی)

♡:
هی نگاهت رو لباسم دیدم انکارش نکن(خنده)

☆:
(عهم) من به هیجا نگاه نکردم(هول شده)

♡:
(بلند شدم.. رفتم سمتش روبه روش روی میز نشستم)
جدی؟

☆:
اره جدی(سعی کردم تمرکزم رو غذام باشع)

♡:
(یکم لباسم پایین دادم)
فک نکنم

☆:
مویون لباستو بکش بالا(جدی)(سعی کردم باز روی غذام متمرکز شم)

♡:
چی(تعجب) اخه یکم اذیت میکرد الان راحت تره (لبخند)

☆:
(توجهی به حرف مویون نکرد و به خوردن غذاش ادامه داد)

♡:
(دستام رو میز گذاشتم بهش خیره شدم)

☆:
چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟(سرد)(مشغول غذا خوردن)

♡:
خب نگا نکنم؟(تعجب)

☆:
پرسیدم چرا نگام میکنی (جدی)(غذا خوردنو کنار گذاشت و به صورت مویون نگاه کرد)

♡:
باشه نگا نمیکنم(بلند شد)

☆:
کجا؟ غذاتو کامل نخوردی(جدی)

♡:
۵ بار اونجا غذا خوردم زیاد اشتها ندارم(لبخند)

☆:
بشین میخوام ازت سوالی بپرسم(سرد)* در حالی که داشت با دستمال دور دهنشو تمیز میکرد گفت*

♡:
نشت رو صندلی....

چیشده؟(تعجب)

☆:
در مورد چیزی که راجب پدرت گفتی…عا خب میخواستم ببینم میخوای دوباره برگردی یا …؟(سرد)

♡:
من نمیخوام برگردم پیش اون حرومزاده..
من فردا میرم هتل
تا یه خونه بخرم اونجا میمونم (لبخند)

☆:
پس اگه بخوای میتونی اینجا بمونی(خونسرد)*بعد از حرفش لیوان اب رو سر کشید*

♡:
جدیییی(خنده)
ایده خوبیه اینجا خیلی دوس دارم(لبخند)
مرسی(احترام)
دیدگاه ها (۲)

♡:(یه گوشه وایسادم) *جان به سینه های لخت مویون خیره شده بود*...

♡:چرا گفتی بوست نکنم؟(تعجب)☆:خیلی وقته کسی بوسم نکرده(اخم)*ه...

بادیگاردpart⁸☆:من پیشنهاد ندادم گفتم میبرمت دکتر یه خبر بود(...

بادیگارد part⁷☆:چرا میخندی؟(جدی) ازت پرسیدم چرا منو بوسیدی(ج...

☆:*دستمو جلو دهنم گرفتمو عهمی گفتم*♡:عییی ببخشید سو آ(احترام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط