دیدار سرنوشت
☆دیدار سرنوشت☆
part 8
ته: بد نبود
ویو کاترین"
خوشحال شدم و لبخندی زدم. ادامه صبحانه در سکوت عجیبی گذشت تا اینکه تهیونگ لب زد.
ته: امشب میبرمت عمارت پدرم و تو رو بهش معرفی میکنم.
ک: چ...چی؟ یکم زود نیست؟
ته: نگران نباش. فقط یادت بمونه طوری رفتار کنی که انگار منو دوست داری، پدرم آدم تیزی هست، اگه خوب رفتار نکنی میفهمه. به خدمتکار ها هم گفتم تا یه لباس شیک برات آماده کنن.
(کاترین تو ذهنش: میگه نگران نباش، بعد میگه پدرش ممکنه بفهمه. عاح.. چرا ازدواج با اینو قبول کردم.. راستی.. پدرم..)
ک: راستی.. پدر من چی؟
ته: با اون قبلا تلفنی صحبت کردم. وقتی فهمید من کیَم رضایت داد. (دوستان اینو بدونید که کاترین و پدرش هنوز نمیدونن تهیونگ مافیا هست.)
ک: اوه.. چقدر زود داره همه چی پیش میره..
ته: (پوزخند)
ته از پشت میز بلند شد و درحالی که میرفت به سمت اتاقش گفت:
ته: الان میرم بیرون چون کار دارم. تو تو خونه میمونی. اگه بفهمم جایی رفتی من میدونم و تو. تا ساعت ۷ شب هم آماده شو، چون وقتی برگردم بلافاصله میریم عمارت پدرم.
(کاترین تو ذهنش: چقدر دستور میده..)
ک : باشه.. (آروم)
ویو راوی:
کاترین ظرف ها رو جمع میکنه و میخواست بشورتشون که خدمتکار ها نذاشتن.
کاترین بیخیال میشه و میره توی اتاقش. از اون طرف، تهیونگ کت و شلوار مشکیش رو میپوشه، عطر تلخش رو میزنه، ساعتش رو میندازه، سوار ماشینش میشه و میره.
[چند ساعت بعد]
ویو کاترین:
یکم کتاب خوندم و انداختمش اونور. حوصله ام سررفته. خدمتکار ها که نمیزارن کار های خونه رو بکنم و تهیونگ هم که رفته.. اصلا چرا دارم به تهیونگ فکر میکنم؟ بیخیال..
رفتم یکم عمارت رو بگردم. اجوما بهم گفته بود که بعضی جاهای عمارت رو نباید برم و اگه برم تهیونگ پارم میکنه.( منحرف خودتی) رفتم توی حیاط عمارت. اونجا یه تاب بود، روش نشستم و سعی کردم تکونش بدم. وقتی نسیم به صورتم میخورد و موهام رو تکون میداد، احساس خیلی خوبی داشتم. اما یهو افکار مربوط به دیدار امشب من و پدر تهیونگ اومد تو ذهنم و باعث شد یکم استرس بگیرم. از روی تاب بلند شدم و نفس عمیقی کشیدم. سعی کردم مکالمه ی من و پدر شوهرم رو در ذهنم تصویر سازی کنم. یه یک ساعتی رو مشغول حرف زدن با خودم بودم که خدمتکار صدام کرد......
_____________________☆
ادامه دارد..
part 8
ته: بد نبود
ویو کاترین"
خوشحال شدم و لبخندی زدم. ادامه صبحانه در سکوت عجیبی گذشت تا اینکه تهیونگ لب زد.
ته: امشب میبرمت عمارت پدرم و تو رو بهش معرفی میکنم.
ک: چ...چی؟ یکم زود نیست؟
ته: نگران نباش. فقط یادت بمونه طوری رفتار کنی که انگار منو دوست داری، پدرم آدم تیزی هست، اگه خوب رفتار نکنی میفهمه. به خدمتکار ها هم گفتم تا یه لباس شیک برات آماده کنن.
(کاترین تو ذهنش: میگه نگران نباش، بعد میگه پدرش ممکنه بفهمه. عاح.. چرا ازدواج با اینو قبول کردم.. راستی.. پدرم..)
ک: راستی.. پدر من چی؟
ته: با اون قبلا تلفنی صحبت کردم. وقتی فهمید من کیَم رضایت داد. (دوستان اینو بدونید که کاترین و پدرش هنوز نمیدونن تهیونگ مافیا هست.)
ک: اوه.. چقدر زود داره همه چی پیش میره..
ته: (پوزخند)
ته از پشت میز بلند شد و درحالی که میرفت به سمت اتاقش گفت:
ته: الان میرم بیرون چون کار دارم. تو تو خونه میمونی. اگه بفهمم جایی رفتی من میدونم و تو. تا ساعت ۷ شب هم آماده شو، چون وقتی برگردم بلافاصله میریم عمارت پدرم.
(کاترین تو ذهنش: چقدر دستور میده..)
ک : باشه.. (آروم)
ویو راوی:
کاترین ظرف ها رو جمع میکنه و میخواست بشورتشون که خدمتکار ها نذاشتن.
کاترین بیخیال میشه و میره توی اتاقش. از اون طرف، تهیونگ کت و شلوار مشکیش رو میپوشه، عطر تلخش رو میزنه، ساعتش رو میندازه، سوار ماشینش میشه و میره.
[چند ساعت بعد]
ویو کاترین:
یکم کتاب خوندم و انداختمش اونور. حوصله ام سررفته. خدمتکار ها که نمیزارن کار های خونه رو بکنم و تهیونگ هم که رفته.. اصلا چرا دارم به تهیونگ فکر میکنم؟ بیخیال..
رفتم یکم عمارت رو بگردم. اجوما بهم گفته بود که بعضی جاهای عمارت رو نباید برم و اگه برم تهیونگ پارم میکنه.( منحرف خودتی) رفتم توی حیاط عمارت. اونجا یه تاب بود، روش نشستم و سعی کردم تکونش بدم. وقتی نسیم به صورتم میخورد و موهام رو تکون میداد، احساس خیلی خوبی داشتم. اما یهو افکار مربوط به دیدار امشب من و پدر تهیونگ اومد تو ذهنم و باعث شد یکم استرس بگیرم. از روی تاب بلند شدم و نفس عمیقی کشیدم. سعی کردم مکالمه ی من و پدر شوهرم رو در ذهنم تصویر سازی کنم. یه یک ساعتی رو مشغول حرف زدن با خودم بودم که خدمتکار صدام کرد......
_____________________☆
ادامه دارد..
- ۷.۱k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط