با احترام سرش را تکان داد و گفتآلفا باید متوجه میشدم که این رایحه ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁵⁸
..................................................
با احترام سرش را تکان داد و گفت"آلفا... باید متوجه میشدم که این رایحه ی شماست... شدت غالب بودنش زیاده..." نیکولاس سرش را تکان داد. پدر دختر بچه گلویش را با صدای بلندی صاف کرد. کم کم بقیه وِر ها هم هاله ی نیکولاس را حس کردند غیر مستقیم به او زل زده بودند و گاهی هم پچ پچ میکردند. امیلی پشت نیکولاس ایستاده بود و سعی میکرد زیاد در مرکز توجه نباشد. نیکولاس جلد رفت و حالا در مرکز دید بود. یکی از معاونان ارشد لئوناردو که در غیابش اوضاع را به دست میگرفت در حال سخنرانی بود و با دیدن نیکولاس لحظه ای مکث کرد و رشته ی کلام از دستش در رفت و برای لحظه ای فراموش کرد که مشغول گفتن چه بود. سپس گلویش را صاف کرد و کراواتش را کمی شل کرد و ادامه داد"داشتم میگفتم... لئوناردو دوست من بود و برای من عزیز بود..." و نگاه کوتاهی به نیکولاس و پوزخند روی لبش انداخت و ادامه داد"بعد از لئوناردو... به دلیل اینکه فرزند مذکری نداشت... باید طبق سنت های قدیمی... مبارزه انجام بشه... بین داوطلب های قدرتمندی که شایسته رهبری پک باشن..." عرق سرد روی خط رویش موهای معاون لئوناردو دیده میشد با اینکه هوا گرم نبود. پوزخند نیکولاس گشاد تر شد. انگار که معاون لئوناردو در حضورش معذب و ترسیده به نظر میرسید. معاون ادامه داد"حالا از شما میخوام که برای مبارزه داوطلب بشید..." پچ پچ ها زیاد در شدند و در اوج قرار گرفتند. وِر های مذکر جوان نگاه هایی رد و بدل میکردند و مردد بودند. نیکولاس از گوشه چشمش به امیلی که کمی عقب تر از خودش ایستاده بود انداخت. امیلی متوجه نگاه های نیکولاس نبود و محو تماشای وِر های جدیدی بود که میدید و رایحه های جدیدی که حس میکرد. نیکولاس بالاخره نگاهش را از امیلی گرفت و دستش را از جیب شلوارش بیرون کشید و در موهایش فرو کرد. سپس آرام ولی محکم و مطمئن به سمت جایگاه سخنرانی رفت. معاون لئوناردو با دیدن اینکه نیکولاس در حال نزدیک شدن است از جایگاه دور شد. انگار که میترسید و حتی جرئت نداشت با نیکولاس ارتباط چشمی برقرار کند و فکر میکرد که هر چه دور تر از نیکولاس بایستد بهتر است و شانس اینکه سالم بماند زیاد است. مثل گربه ای بود که از آب میترسد اما حالا وسط جزیره ای است که دور تا دورش آب است و باران بر سرش میبارد. نیکولاس در جایگاه قرار گرفت و دستانش را روی میز جایگاه گذاشت. امیلی که به نظر تازه متوجه نیکولاس شده بود با کنجکاوی و یک ابروی بالا رفته به نیکولاس خیره شد. نیکولاس گلویش را صاف کرد تا توجه ها را جمع کند......
..........................................................
بازنشر یادتون نره🎀❤
..................................................
با احترام سرش را تکان داد و گفت"آلفا... باید متوجه میشدم که این رایحه ی شماست... شدت غالب بودنش زیاده..." نیکولاس سرش را تکان داد. پدر دختر بچه گلویش را با صدای بلندی صاف کرد. کم کم بقیه وِر ها هم هاله ی نیکولاس را حس کردند غیر مستقیم به او زل زده بودند و گاهی هم پچ پچ میکردند. امیلی پشت نیکولاس ایستاده بود و سعی میکرد زیاد در مرکز توجه نباشد. نیکولاس جلد رفت و حالا در مرکز دید بود. یکی از معاونان ارشد لئوناردو که در غیابش اوضاع را به دست میگرفت در حال سخنرانی بود و با دیدن نیکولاس لحظه ای مکث کرد و رشته ی کلام از دستش در رفت و برای لحظه ای فراموش کرد که مشغول گفتن چه بود. سپس گلویش را صاف کرد و کراواتش را کمی شل کرد و ادامه داد"داشتم میگفتم... لئوناردو دوست من بود و برای من عزیز بود..." و نگاه کوتاهی به نیکولاس و پوزخند روی لبش انداخت و ادامه داد"بعد از لئوناردو... به دلیل اینکه فرزند مذکری نداشت... باید طبق سنت های قدیمی... مبارزه انجام بشه... بین داوطلب های قدرتمندی که شایسته رهبری پک باشن..." عرق سرد روی خط رویش موهای معاون لئوناردو دیده میشد با اینکه هوا گرم نبود. پوزخند نیکولاس گشاد تر شد. انگار که معاون لئوناردو در حضورش معذب و ترسیده به نظر میرسید. معاون ادامه داد"حالا از شما میخوام که برای مبارزه داوطلب بشید..." پچ پچ ها زیاد در شدند و در اوج قرار گرفتند. وِر های مذکر جوان نگاه هایی رد و بدل میکردند و مردد بودند. نیکولاس از گوشه چشمش به امیلی که کمی عقب تر از خودش ایستاده بود انداخت. امیلی متوجه نگاه های نیکولاس نبود و محو تماشای وِر های جدیدی بود که میدید و رایحه های جدیدی که حس میکرد. نیکولاس بالاخره نگاهش را از امیلی گرفت و دستش را از جیب شلوارش بیرون کشید و در موهایش فرو کرد. سپس آرام ولی محکم و مطمئن به سمت جایگاه سخنرانی رفت. معاون لئوناردو با دیدن اینکه نیکولاس در حال نزدیک شدن است از جایگاه دور شد. انگار که میترسید و حتی جرئت نداشت با نیکولاس ارتباط چشمی برقرار کند و فکر میکرد که هر چه دور تر از نیکولاس بایستد بهتر است و شانس اینکه سالم بماند زیاد است. مثل گربه ای بود که از آب میترسد اما حالا وسط جزیره ای است که دور تا دورش آب است و باران بر سرش میبارد. نیکولاس در جایگاه قرار گرفت و دستانش را روی میز جایگاه گذاشت. امیلی که به نظر تازه متوجه نیکولاس شده بود با کنجکاوی و یک ابروی بالا رفته به نیکولاس خیره شد. نیکولاس گلویش را صاف کرد تا توجه ها را جمع کند......
..........................................................
بازنشر یادتون نره🎀❤
- ۵.۵k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط