فصل سوم ( شب دردناک )

فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۷۰

سوزی.: عشقم بیا پیشه بقیه
جیمین با خشم و غضب گفت
جیمین: تو برو منم میام
سوزی بوسی رو گونه جیمین گذاشت و پوزخندی به ات زد و از آشپزخونه خارج شد جیمین که حالا تنها با ات مانده بود گفت
جیمین: بهت گفتم اگه میخواهی تو پارتی شرکت کنی بهم بگو ولی تو گفتی که نمیایی بعدشم با این سرو وضعیت میایی پایین ها
اخره حرفش‌ را داد گفت دخترک سری به پایین کرد و فقد اشک هایش رو صورت اش جاری شدن
جیمین: برو تو اتاقت زود ...
جیمین با عصبانیت سمته سالن رفت و آشپزخونه را ترک کرد دائه با بدو سمته دخترک رفت و دستش را گرفت و نگران گفت
دائه: ات عزیزم حالت خوب نیست
دختره دستش را کشید و با قدم های سریع دویدن سمته پله ها برداشت سوبین خندش محو شد و با شیطنت به رفتن دخترک نگاه میکرد لبخندش گنده تر شد و این باعث عصبانیت جیمین میشد
جیمین به حسی به اسم حسادت فروع رفته بود و این عصبانیت هیچ جوری آروم نمیگرفت....
سوبین : ببینم جی کی اسم اون خانم کوچولو چیه ؟
جیمین : چطور ؟
جیمین حرفش را را محکم گفت و با دید مردد سوبین خیره شد
سوبین : جوش نیار جیمین چیزی نگفت فقد بودن با اون دختر باعث میشه که شب زیبایی رو داشته باشیم چون حتما مثل بدنش تن ضریف ای داشته باشه ....
دال محکم بازو جیمین را گرفته و با فاصله دادن جیمین از سوبین گوشه ای ایستادن.... دال : جیمین داری چیکار میکنی ؟
جیمین: دال برو کنار
جیمین با صدا بلند داد زد و دال برعکسش آروم گفت
دال : آروم بگیر اون دوست تو هستش میخواهی کتکش بزنی درسته
جیمین: داااااااااااال
دال.: درسته که اون همسرش قانونیته ولی تو الان سوزی رو هم آوردی به اینم فکر کن بفهم داری چیکار میکنی
دال با عصبانیت چرخید ولی با چهره شوکه می‌چا مواجه شد شوکه گفت
دال : می‌چا !
جیمین با صدا دال سمته میچا نگاه کرد ولی جیمین آدمی بود که به هیچی اهمیت نمیداد حتی اینکه می‌چا از ازدواج با اون دختر خبر دار بشه بدونه هیچ حرفی با قدم های سریع سمته پله ها می‌رفت سوزی جلو پاش را گرفته و گفت...
سوزی : جیمین! چیکار میکنی تو بیا میخواهم با دوست هام حرف بزنیم
جیمین محکم یقه لباسش رو گرفت و با لحن عصبی غرید ..
جیمین: خرتو پرت هات رو جم کن و گمشو از خونم بیرون ...
سوزی : اما ...
جیمین: ببینم تا جلو همه پرتت نکردم خودت برو
تا قدمی برداشت سوزی با عصبانیت گفت
سوزی: همه چی رو به پدرم میگم ...... جیمین زود گفت
جیمین: برو هر غلتی دلت میخواد بکن
دیدگاه ها (۱)

فصل سوم( شب دردناک )پارت ۲۷۱با هجوم وارد اتاق شد تا حدی که د...

فصل سوم ( شب دردناک )پارت ۲۷۲جیمین دختره رو میان خودش اسیر ک...

فصل سوم ( شب دردناک )پارت ۲۶۷یونگی: جیمین یعنی شوهرت میدونه ...

چند پارتی وقتی سالگرد ازدواجتون رو یادش رفتpart:¹آخرین توت ف...

پارت⁹که جونگکوک و جیمین اومدن پیشه تهیونگتهیونگ: باز چیشدع؟(...

پارت آخرویو اتکه از دماغم خون اومد سریع به سمته آشپزخونه رفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط