نامجون بی‌توجه به چشمان از حدقه بیرون زده یونیونگ مِن‌مِن

نامجون بی‌توجه به چشمان از حدقه بیرون زده یونیونگ مِن‌مِن کرد: «اممم راستش خب... مردم اینجا به رسوماتشون خیلی پایبندن... میشه بهم بگید چطور باید ازتون درخواست ازدواج کنم؟» بعد از جمله آخر خندید. یونیونگ ماتش برده بود
_ خانم... باید منو ببخشید که اینطور یهویی بهتون گفتم ولی می‌شه راجبش فکر کنید؟
یونیونگ با اینکه از دست مرد جوان روبه‌رویش خشمگین بود اما قلبش اجازه فکر کردن به او نمی‌داد. قلبی که که با صدای تپ تپ می‌خواست در کنار مرد روبه‌رویش باشد.

و این آغاز آن دو بود و پایان داستان ما!


خب خب من نازل شدم
الانم دوباره عاف میشم بای بایییی
دیدگاه ها (۱)

ټڪ پاࢪتےتک و تنها روی تخته سنگی در کنار آبشار نشسته بود و کت...

اسارت‌درزندان‌فرشته!²Part TwentyFour(24)thelastpart~*7 سال ب...

تکپارتیمامان ات : دختر دو دقیقه می تونی حرف نزنی من نفس راحت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط