سه تایی با هم از اتاق اومدیم بیرون. تهیونگ همونطور که سو
سه تایی با هم از اتاق اومدیم بیرون. تهیونگ همونطور که سورا بغلش بود و سرش روی شونهش قرار داشت، با لبخند و قدمهای آروم پشت سر من میاومد.
پذیرایی غرق نور ظهر شده بود و بوی عطر زعفرون و زرشک کل خونه رو برداشته بود. مامان وسط آشپزخونه داشت سریعسریع وسایل شام امشب رو آماده میکرد؛ یه طرف ظرفای کریستال میوهخوری رو مرتب میکرد و طرف دیگه داشت برنج رو آبکش میکرد. با دیدن ما دست از کار کشید، دستاشو با دستمال پاک کرد و با لبخند مهربونی اومد جلومون.
مامان تا سورا رو تو بغل تهیونگ دید، چشماش برق زد و دستاشو باز کرد: «ای جانم به این نوه خوشگلم! بیدار شدی مامانبزرگ؟» بعد رو کرد به من و گفت: «مادر، بابات رفته بیرون میوه تازه و سبزی خوردن و نون تازه بگیره که برای امشب چیزی کم نداشته باشیم. نجلاب (خاله) زنگ زد گفت حولوحوش ساعت هفت میان، شوهرخالهت هم سپرده کباب خریده که با خودش بیاره.»
تهیونگ که ندیده میفهمید مامان داره با ذوق و اشتیاق حرف میزنه، متوجه اسم «بابا» شد و با تعجب نگاهی به اطراف پذیرایی انداخت. رو کرد به من و با اون لحن بامزه و پرسشگرش به کرهای گفت: «عزیزم… پدرجون کجاست؟ تا همین چند دقیقه پیش تو پذیرایی بود، الان نیست!»
خندیدم و دستمو گذاشتم روی بازوش: «بابام رفته بیرون خرید کنه. رفته میوه و نون تازه و وسایل مهمونی امشب رو بگیره.»
تهیونگ چشماشو گرد کرد و با حس مسئولیتپذیریِ خاص خودش گفت: «تنهایی رفته خرید؟! چرا به من نگفتید؟ منم میرفتم کمکش وسایل سنگین رو میآوردم! کیسههای میوه که خیلی سنگین میشن…»
لبخندی به این همه معرفت و محبتش زدم و برای مامان ترجمه کردم: «مامان، تهیونگ میگه چرا بابا تنها رفته خرید؟ میگه کاش منم بیدار میکردید میرفتم کمکش کیسهها رو میآوردم!»
مامان دستشو زد به سینه و با ذوق گفت: «وای قربون داماد بامعرفتم بشم! بگو نه مادر، بابات با ماشین رفته، تازه مگه میذارم تو کارهای خونه خسته بشی؟ تو مهمون عزیز ما هستی.»
ترجمه کردم: «مامانم میگه مرسی عزیزم، ولی بابام با ماشین رفته و اصلاً نمیذاره تو تو سفر خسته بشی. میگه تو مهمون ویژه مایی!»
تهیونگ لبخند متواضعانهای زد، سرشو چند بار به نشونه احترام برای مامان خم کرد و به کرهای گفت: «این چه حرفیه، من که غریبه نیستم، پسرتونم!» بعد سورا رو که داشت با یقه تیشرتش بازی میکرد، تو بغلش جابهجا کرد و ادامه داد: «خب پس حالا که پدرجون نیست و مامان داره وسایل رو آماده میکنه، من چیکار کنم؟ بمونم تو آشپزخونه کمک کنم یا سورا رو نگه دارم؟»
پذیرایی غرق نور ظهر شده بود و بوی عطر زعفرون و زرشک کل خونه رو برداشته بود. مامان وسط آشپزخونه داشت سریعسریع وسایل شام امشب رو آماده میکرد؛ یه طرف ظرفای کریستال میوهخوری رو مرتب میکرد و طرف دیگه داشت برنج رو آبکش میکرد. با دیدن ما دست از کار کشید، دستاشو با دستمال پاک کرد و با لبخند مهربونی اومد جلومون.
مامان تا سورا رو تو بغل تهیونگ دید، چشماش برق زد و دستاشو باز کرد: «ای جانم به این نوه خوشگلم! بیدار شدی مامانبزرگ؟» بعد رو کرد به من و گفت: «مادر، بابات رفته بیرون میوه تازه و سبزی خوردن و نون تازه بگیره که برای امشب چیزی کم نداشته باشیم. نجلاب (خاله) زنگ زد گفت حولوحوش ساعت هفت میان، شوهرخالهت هم سپرده کباب خریده که با خودش بیاره.»
تهیونگ که ندیده میفهمید مامان داره با ذوق و اشتیاق حرف میزنه، متوجه اسم «بابا» شد و با تعجب نگاهی به اطراف پذیرایی انداخت. رو کرد به من و با اون لحن بامزه و پرسشگرش به کرهای گفت: «عزیزم… پدرجون کجاست؟ تا همین چند دقیقه پیش تو پذیرایی بود، الان نیست!»
خندیدم و دستمو گذاشتم روی بازوش: «بابام رفته بیرون خرید کنه. رفته میوه و نون تازه و وسایل مهمونی امشب رو بگیره.»
تهیونگ چشماشو گرد کرد و با حس مسئولیتپذیریِ خاص خودش گفت: «تنهایی رفته خرید؟! چرا به من نگفتید؟ منم میرفتم کمکش وسایل سنگین رو میآوردم! کیسههای میوه که خیلی سنگین میشن…»
لبخندی به این همه معرفت و محبتش زدم و برای مامان ترجمه کردم: «مامان، تهیونگ میگه چرا بابا تنها رفته خرید؟ میگه کاش منم بیدار میکردید میرفتم کمکش کیسهها رو میآوردم!»
مامان دستشو زد به سینه و با ذوق گفت: «وای قربون داماد بامعرفتم بشم! بگو نه مادر، بابات با ماشین رفته، تازه مگه میذارم تو کارهای خونه خسته بشی؟ تو مهمون عزیز ما هستی.»
ترجمه کردم: «مامانم میگه مرسی عزیزم، ولی بابام با ماشین رفته و اصلاً نمیذاره تو تو سفر خسته بشی. میگه تو مهمون ویژه مایی!»
تهیونگ لبخند متواضعانهای زد، سرشو چند بار به نشونه احترام برای مامان خم کرد و به کرهای گفت: «این چه حرفیه، من که غریبه نیستم، پسرتونم!» بعد سورا رو که داشت با یقه تیشرتش بازی میکرد، تو بغلش جابهجا کرد و ادامه داد: «خب پس حالا که پدرجون نیست و مامان داره وسایل رو آماده میکنه، من چیکار کنم؟ بمونم تو آشپزخونه کمک کنم یا سورا رو نگه دارم؟»
- ۲۴۷
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط