part:9

مادر کوک :ات دخترم بنظرت بهتر نیست فعلا آروم باشی مشکل ما حل شد دخترم شما باز هم میتونید بچه بیارید دخترم.

+مامان جون مشکلات حل شده باشه بچه ی من برمیگرده اگه خودتون جای من بودید میتونستید انقدر ریلکس حرف بزنید(با داد )

پرستار :خانم لطفا آروم تر صحبت کنید ما مریض های دیگه ای هم داریم مشکلاتتون رو میتونید توی خونه حل کنید لطفا آروم باشید .


مادر کوک :ات دخترم قربون شکل ماهت بشم لطفا بیا بشین سر تختت تا یچیزایی رو برات تعریف کنم بعدا اگه خواستی میتونی از کوک طلاق بگیری باشه.

+(به کوک نگاهی انداختم و دیدم که سرش پایینه و داره گریه میکنه میخواستم برم تو آغوشش اما با یاد آوری های کارهایی که کرده باعث میشه خون به مغزم نرسه .)باشه مادر جان بریم ببینیم چه حرفی برای گفتن دارید.

مادر کوک وقتی دید ات روی تخت بیمارستان نشسته خودش یکی از صندلی های بیمارستان رو درست روبه روی ات قرار داد نشست و چندبار نفس عمیقی کشید انگار که میخواست آمادگی کافی برای گفتن حرفی رو داشته باشه سپس لب زد .

مادر کوک :کلا ۱۸ سالم بود اون موقع که خیلی ساده لوح و بی فکر بودم با پدر کوک وارد رابطه شدم چندسالی از رابطمون گذشته بود ما اونقدر همو عاشقانه میپرستیدیم که حاضر بودیم جونمونم برای هم دیگه فدا کنیم اما درست یه شب قبل از ازدواج یه نفر بهم تجاوز کرد از سر مستی و باعث شد که من ب/*ا/*ک/*ر/*ه/*گ/*ی/*مو از دست بدم .

خیلی ترسیدم از اینکه پدر کوک راجبم چی فک میکنه بعده اتمام شب عروسی پدر کوک بهم گفت که چرا ازت خ*و*ن نیومد و من جوابی نداشتم بهش بدم همون لحظه شروع کرد کتک‌زدنم به بدترین شکل ممکن صبح اول زندگی مشترکمون رو توی بیمارستان بیدار شدم وقتی چشمامو باز کردم دیدم پدر کوک پشت در آی سیو وایساده و وقتی دید که من بهوش اومدم هیجان زده شد و بغلم کرد .

اولش حتی از اینکه بهم دست بزنه هم وحشت میکردم وضعیت سلامت روحیم خیلی بد بود .

تا اینکه بعد چندسال جونگکوک‌رو باردار شدم فک کردم اگه جونگکوک به دنیا بیاد پدر کوک منو فراموش میکنه و طلاقم میده اونوقت من باید به مامان بابام چی میگفتم .

شاید بگی با خودت ات دخترم که چرا داره اینارو به من میگه اما باید بگم زندگی همیشه اونجوری که ما میخوایم پیش نمیره هرچی که به سلاح ماست پیش میاد شاید از بین رفتن این بچه هم یه حکایتی داشته باشه .

+ولی من دیگه نمیتونم بچه دار بشم .
مادر کوک :اما بازهم ناامیدی خوب نیست با صبرکردن همه چی درست میشه تو با کوک یه رابطه چند روزه یا چندماه نداری میفهمی دخترم ۵ سال و ۵ سال زمان زیادیه خاطره های زیادی باهم دارید هر شب توی ت*خ*ت باهم خوابیدید نمیتونی اینارو نادیده بگیری و فقط به بچت فک کنی جونگکوک‌عصبانی بوده درسته کار اشتباهی کرده اما خب انسان نمیتونه موقع عصبانیت تصمیم درست و بگیره پس بهتره یه فرصت بهش بدی درست عین من که به پدر کوک فرصت دادم .

نمیشه آدمارو بایه اشتباه کنار گذاشت آدما لایق بخشش هستن و دوباره فرصت دادن میتونه به خوبی داستان تو و کوک باشه هوم دخترم.

+ممنون مامان بابت حرفاتون. خیلی ناراحت شدم حتما زندگی سختی داشتید .

مادر کوک :خواهش میکنم دخترم و یه سوال میمونه آیا به کوک فرصت دوباره میدی؟
+....‌‌‌

ادامه دارد
دیدگاه ها (۱)

part:10

part:11

part:8

part:7

اون مال منه

☆راند اخر☆part 11ات: ازهم جداشدیم برای چند لحظه بهش خیره شدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط