{سناریوی شماره ۹ }

{سناریوی شماره ۹ }
|| پارت چهارم ||
نام سناریوی:
《 تولدت مبارک 》

**میدوریا:** (جعبه را نگاه کرد، سپس به چهرهٔ باکوگو که سعی داشت بی‌تفاوت به نظر برسد) کاچان... ولی تو... چرا به من کادو میدی؟ مگه گفتی وقت نذاشتی...
**باکوگو:** (با خشونتِ ساختگی حرفش را قطع کرد) **"گفتم مزاحم نشو دِکو! گفتم آشغال بود دم دستم! احتمالاً مالِ یه تمرینِ قدیمیه. به دردِ یه آدمِ ضعیفی مثلِ تو می‌خوره که هنوز بلد نیست درست از قدرتِ به درد نخورش استفاده کنه! حالا بازش کن و تمومش کن!"**

میدوریا، با کنجکاوی و کمی تردید، جعبه را باز کرد. داخل آن، روی یک پارچهٔ نرم مشکی، یک جفت **دستکش تمرینی فوق‌سبک** قرار داشت. طراحی‌شان کاملاً حرفه‌ای و مدرن بود: ترکیبی از الیاف مشکی و سبز تیره، با تقویت‌کننده‌های الاستیک و محافظ‌های استراتژیک روی مفاصل و پشت دست. کاملاً جدید و به روز. چیزی نبود که "آشغال دم دست" باشد. روی یک برچسب کوچک کنارش نوشته بود: **"مدل ویژه - کاهش آسیب پذیری مفاصل دست - سری محدود"**. میدوریا که همیشه مشکل آسیب دیدن دستانش هنگام استفاده از One For All را داشت، بلافاصله متوجه ارزش و هدفمند بودن این هدیه شد.

**میدوریا:** (چشمانش از حدقه بیرون زد. دهانش باز ماند. دست‌هایش شروع به لرزیدن کرد. این دستکش‌ها... اینها دقیقاً چیزی بودند که بهش نیاز داشت. چیزی که حتی خودش به فکر خریدنش نبوده چون همیشه اولویت را به دیگران می‌داد. و این مدل... فوق‌تخصصی و جدید بود. نفسش بند آمد) کاچان... این... اینها... *جدید* هستن! خیلی خیلی جدید! و... و دقیقاً... (اشک شوق در چشمانش جمع شد) چطور...؟ تو گفتی دم دست بود... ولی اینا...

**باکوگو:** (صورتش ناگهان سرخ شد، نه از خشم که از لو رفتن دروغش. چشمانش به دیوار خیره شد، صدایش خشن و عجولانه بود) **"خفه شو! گفتم مزاحم نشو! شاید... شاید یه موقعی تو بازار دیدمشون و... و گفتم به درد یه آدم بی‌عقل می‌خوره! همین! فکر خاصی نبود! اصلاً یادم نیست کی گرفتمشون!"** (درحالی که کاملاً مشخص بود دروغ می‌گوید و این هدیه از هفته‌ها قبل با دقت انتخاب شده، نگاهش را سفت به افق دوخت).

**میدوریا:** (لبخندی زیبا میزند میداند باکوگو دروغ میگوید ولی به روی خودش نمیارد): م...ممنون کاچان ن..نمیدونم چی بگم

**باکوگو:** (یک "تسِ" بلند و معترضانه سر داد، اما نتوانست نگاهش را که برای لحظه‌ای روی دستکش‌هایی که میدوریا محکم در آغوش گرفته بود قفل شده بود، پنهان کند. چهره‌اش هنوز سرخ بود. با حرکتی سریع به سمت در برگشت. دستش روی دستگیره بود که لحظه‌ای مکث کرد. شانه‌هایش افتاد. بدون آنکه برگردد، با صدایی که تقریباً در باد گم شد، غرّید) **"... و دِکو."**
**باکوگو:** (لحنش برای یک لحظهٔ ناباورانه، تقریباً... شکننده شد) **"... خیلی خوشحالم که سالمی تولدت مبارک نفله "من"."**

سپس در را باز کرد و محو تاریکیِ پله‌ها شد، گویی از گفتن آن آخرین کلمات فرار می‌کرد.

میدوریا تنها ماند. دستکش‌های سبز-مشکی را در دستانش نگه داشت. گرمای خاصی ازشان می‌آمد. این فقط دستکش نبود؛ این **سکوتِ رازدارانه‌ی محبت آمیزترین دشمنش** بود. این نشان می‌داد که پشت آن دیوار خشم، کسی او را می‌دید، ضعف‌هایش را می‌فهمید، و *هفته‌ها قبل* به فکر جبرانش افتاده بود. اشک‌هایش خشک شد، جای خود را به لبخندی عمیق و پر از احترامی بی‌حد داد. به شهرِ روشن پایین نگاه کرد. رازی شیرین در قلبش جا گرفته بود. نفسی عمیق کشید، دستکش‌ها را محکم در دست گرفت، و با قدم‌هایی محکم‌تر و قلبی سبک‌تر از همیشه، به سمت نور و گرمای دوستانی بازگشت که یکی از آن‌ها، عمیق‌تر از آنچه هر کسی می‌دانست به او اهمیت می‌داد.
در جبه رو خواست ببنده که یه آویزه اعلامت دکو ساخت دست ازش آویزان شد معلوم بود با دقت و وقت ساخته شده پستش نوشته بود تولد مبارک ایزوکو B,K


__________________پایان____________________

این سناریوی به مناسبت تولد ایزوکو و ۳۰۰ تایی شدنمون ببخشید اگه بد بود 🙏🏻🙏🏻
دیدگاه ها (۱۷)

{سناریوی شماره ۷ } || پارت سی پنجم || نام سناریوی:《شوخی مر...

تاریخ پخش فصل ۸ مای هیرو آکادمی اعلام شد !

{سناریوی شماره ۹ } || پارت سوم || نام سناریوی:《 تولدت مب...

{سناریوی شماره ۹ } || پارت دوم || نام سناریوی:《 تولدت مب...

سناریوباکودکو

سناریو باکودکو

پارت سوم🧡💚قلبی که به تو تعلق داره باکودکو باکوگو: روی ...

سناریو باکودکو

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

سناریو باکودکو

پارت پونزدهم🧡💚قلبی که به تو تعلق داره باکودکو(مغز باکوگو می...

(باکوگو دوستت دارم)پارت۶ ادامه پارت قبل.از زبان باکوگو. زمان...

تکپارتی

(باکوگو دوستت دارم)پارت۷ پارت آخر از زبان باکوگو:من تا نامه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط