「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 117
✦.................................

نیکی برای چند ثانیه همان‌طور نگاهش کرد؛ لبخند کوچکی روی لبش مانده بود اما چیزی نگفت. بعد انگار برای فرار از آن نگاه مستقیم، خیلی عادی سرش را سمت دریا چرخاند

+ راستی...

جونگکوک ابرویش را کمی بالا برد

_ هوم؟

+ هنوز نفهمیدم چرا بهم میگی توله دزد.

جونگکوک چند لحظه چیزی نگفت، نگاهش از صورت نیکی گرفته شد و روی دریای تاریک روبه‌ رو نشست، گوشه‌ی لبش خیلی آرام بالا رفت، او در دلش گفت:

«_ اولش فکر میکردم فقط یه توله‌دزدی... یکی که بی‌اجازه وارد اتاقم شدی و یه چیزی رو ازم دزدیدی...»

نگاهش دوباره سمت نیکی برگشت

«_ ولی اون چیز مدت‌ها بود یه اسم یا خاطره نبود؛ قلبم بود.

جونگکوک خیلی عادی گفت:

_ دلیلش به خودم مربوطه.

نیکی با چشم‌های ریزشده نگاهش کرد

+ چه جواب قانع کننده ای.

جونگکوک بی‌تفاوت به بشقابش اشاره کرد

_ غذاتو بخور.

+ فقط بلدی دستور بدی؟

_ آره.

+ چه افتخاری

جونگکوک پوزخند کوتاهی زد

_ بخور، توله دزد.

نیکی چشم‌غره‌ای رفت و چنگالش را برداشت

+ دوباره گفتی!

_ چون جواب میده.

نیکی زیرلب چیزی غر زد و مشغول غذا خوردن شد... چند لقمه بیشتر نتوانست بخورد؛ اشتهایش مثل همیشه نبود. چنگالش را آرام کنار بشقاب گذاشت و به پشتی صندلی تکیه داد.

جونگکوک نگاه کوتاهی به بشقابش انداخت

_ همین؟

+ سیر شدم.

_ تو با دو لقمه سیر شدی؟

+ آره.

جونگکوک این بار بحث نکرد، فقط لیوان آب را کمی به سمتش هل داد.

چند لحظه سکوت بینشان نشست؛ سکوتی که با صدای موج‌ها و وزش آرام باد پر میشد

نیکی بی‌اختیار نگاهش را از روی میز گرفت و به سمت آب برد... چشم‌هایش ناگهان ثابت ماند؛ چند نقطه‌ی کوچک و درخشان نزدیک خط ساحل روی آب دیده می‌شدند

نورهای آبی‌رنگی که با حرکت موج‌ها ظاهر میشدند و دوباره محو می‌شدند، هر بار موجی آرام به شن‌ها می‌رسید چند مهره‌ی ریز و پولکی‌شکل میان آب می‌درخشیدند؛ مثل تکه‌های کوچکی از آسمان که روی دریا افتاده باشند.

چشم‌های نیکی برق زد

+ وای...

جونگکوک نگاهش را دنبال کرد... نیکی تقریباً بدون اینکه متوجه باشد از جا بلند شد

+ جونگکوک، اونارو می‌بینی؟

_ میبینم.

+ چقدر قشنگن...

_ نیکی، صبر کن.

اما نیکی دیگر چند قدم به سمت ساحل رفته بود... لباس رزگلدش زیر نور کم‌رنگ ساحل برق می‌زد و موهای بلندش با باد آرام تکان می‌خوردند

+ اینا چی‌ان؟

جونگکوک از پشت میز بلند شد

_ یه جور موجودات دریایی شب‌تابن. وقتی آب تکون میخوره، نورشون بیشتر دیده میشه.

نیکی خم شد و با احتیاط یکی از مهره‌های ریز و درخشان را میان انگشت‌هایش گرفت.

+ میشه نگهش دارم؟

_ اگه مطمئنی زنده نیست.

نیکی سریع دستش را عقب کشید

+ اوه... نه، پس ولش

جونگکوک لبخند محوی زد

_ همین بهتره.

نیکی دوباره کنار آب نشست و به نورهای ریز خیره شد، آن‌قدر محو تماشایشان شده بود که حتی متوجه نشد جونگکوک به سمت میز برگشت.

روی صندلی، کنار وسایلش، چیزی از قبل آماده بود. جونگکوک آن را برداشت؛ یک شاخه‌ی زیبای لیلیوم سفید که گلبرگ‌های بزرگ و ظریفش در نور شمع آرام میدرخشیدند.

چند لحظه گل را در دستش نگاه کرد... بعد بی‌صدا به سمت نیکی رفت، نیکی هنوز حواسش به آب بود

+ ببین... دوباره روشن شد!

جونگکوک پشت سرش ایستاد

نیکی لبخند زد و کمی جلوتر رفت، اما همان لحظه بازوی جونگکوک آرام دورش قرار گرفت و او را از پشت در آغوش کشید. نیکی از تعجب بی‌حرکت ماند.

+ جونگ‌کوک؟

جونگکوک چیزی نگفت، فقط گل لیلیوم را از کنار شانه‌ی نیکی جلو آورد.

نیکی چشم‌هایش را پایین انداخت و همان لحظه صورتش روشن شد

+ وای...

گل را با احتیاط گرفت

+ این برای منه؟

جونگکوک نگاهش را به گل دوخت

_ نه، برای ماهی‌های دریائه.
دیدگاه ها (۱)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 118✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 119✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 116✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 115✦...................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط