چند نفر به باغ یک کشاورز رفته بودند و بی اجازه از میوه ها
چند نفر به باغ یک کشاورز رفته بودند و بی اجازه از میوه های او می خوردند. مثلاً یکی چوپان بود و یکی دوره گرد و یکی روحانی. کشاورز که دید زورش به همه نمی رسد، روحانی و دوره گرد را به کناری کشید و گفت: شما اگر می خورید نوش جانتان. این جوانک چوپان در میان شما چه می کند؟ او کجا و شما کجا؟ هر سه متحد شدند و آن جوانک چوپان را زدند و از باغ بیرون انداختند.
کمی که گذشت، مرد کشاورز روحانی را به کناری کشید و گفت: حاج آقا ما هرچه داریم مال شماست. من مانده ام که شما را چه قرابتی است با این دوره گرد پارچه فروش؟ نیز متحد شدند و مرد دوره گرد را زدند و از باغ بیرون انداختند. حالا دیگر زور کشاورز به روحانی خاطی می چربید. یقه ی او را گرفت و بر سرش فریاد کشید: بی حیا در باغ من چه می کنی؟ زد و او را از باغ خود بیرون انداخت.
کمی که گذشت، مرد کشاورز روحانی را به کناری کشید و گفت: حاج آقا ما هرچه داریم مال شماست. من مانده ام که شما را چه قرابتی است با این دوره گرد پارچه فروش؟ نیز متحد شدند و مرد دوره گرد را زدند و از باغ بیرون انداختند. حالا دیگر زور کشاورز به روحانی خاطی می چربید. یقه ی او را گرفت و بر سرش فریاد کشید: بی حیا در باغ من چه می کنی؟ زد و او را از باغ خود بیرون انداخت.
- ۹۴۷
- ۱۸ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط