چند نفر به باغ یک کشاورز رفته بودند و بی اجازه از میوه ها

چند نفر به باغ یک کشاورز رفته بودند و بی اجازه از میوه های او می خوردند. مثلاً یکی چوپان بود و یکی دوره گرد و یکی روحانی. کشاورز که دید زورش به همه نمی رسد، روحانی و دوره گرد را به کناری کشید و گفت: شما اگر می خورید نوش جانتان. این جوانک چوپان در میان شما چه می کند؟ او کجا و شما کجا؟ هر سه متحد شدند و آن جوانک چوپان را زدند و از باغ بیرون انداختند.
کمی که گذشت، مرد کشاورز روحانی را به کناری کشید و گفت: حاج آقا ما هرچه داریم مال شماست. من مانده ام که شما را چه قرابتی است با این دوره گرد پارچه فروش؟ نیز متحد شدند و مرد دوره گرد را زدند و از باغ بیرون انداختند. حالا دیگر زور کشاورز به روحانی خاطی می چربید. یقه ی او را گرفت و بر سرش فریاد کشید: بی حیا در باغ من چه می کنی؟ زد و او را از باغ خود بیرون انداخت.
دیدگاه ها (۲)

آری از پشت کوه آمده ام چه میدانستم اینور کوه باید برای ثروت...

اشک مهتاب به من گفتی که دل دریا کن ای دوست همه دریا از آن م...

هرگز هرگز هرگز بی تو نمیــخنـدمبی تو بر دل عشقـــی هرگز نمیب...

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوی سربازان رندان...

مالِ منپارت ۳ | عمارت رئیسماشین مشکی...بعد از حدود یک ساعت ر...

سایه‌های مافیاپارت : ۱۴ باران هنوز بند نیامده بود.جونگ کوک ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط