«میدونی، عجیبترین قسمتش
«میدونی، عجیبترین قسمتش
این نیست که تنها هستم،
بلکه اینجاست که انگار هیچکس نیست
که بخواد باشه. نه اینکه کسی نباشه، نه؛
آدمها هستن، پیامها هم میان،
ولی اون حسِ “بودن” کلاً غیب شده.
یه جورایی آدم وسط یه جمع شلوغ
هم میتونه این حس رو داشته باشه،
ولی الان که تو این سکوتِ مطلق نشستم،
تازه میفهمم تنهایی یعنی همین:
اینکه حتی اگه الان یه اتفاق خیلی بزرگ
هم بیفته، تهِ دلت میدونی که قرار نیست
برای کسی تعریفش کنی،
چون واقعاً کسی نیست که واقعاً درکت کنه.
همه چی خیلی عادی پیش میره. همون کارها، همون مسیرها، همون تکرارها… فقط یه چیزی کمه، یه چیزی که وقتی میاد، دیگه این سکوتِ سنگین رو حس نکنی. ولی فعلاً… فقط همین سکوت مونده و من، و یه دنیا بیتفاوتی.»
این نیست که تنها هستم،
بلکه اینجاست که انگار هیچکس نیست
که بخواد باشه. نه اینکه کسی نباشه، نه؛
آدمها هستن، پیامها هم میان،
ولی اون حسِ “بودن” کلاً غیب شده.
یه جورایی آدم وسط یه جمع شلوغ
هم میتونه این حس رو داشته باشه،
ولی الان که تو این سکوتِ مطلق نشستم،
تازه میفهمم تنهایی یعنی همین:
اینکه حتی اگه الان یه اتفاق خیلی بزرگ
هم بیفته، تهِ دلت میدونی که قرار نیست
برای کسی تعریفش کنی،
چون واقعاً کسی نیست که واقعاً درکت کنه.
همه چی خیلی عادی پیش میره. همون کارها، همون مسیرها، همون تکرارها… فقط یه چیزی کمه، یه چیزی که وقتی میاد، دیگه این سکوتِ سنگین رو حس نکنی. ولی فعلاً… فقط همین سکوت مونده و من، و یه دنیا بیتفاوتی.»
- ۱۶۴
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط