در میان این هیاهو و فریادهای جیهوپ، جونگکوک همچنان مثل یک
در میان این هیاهو و فریادهای جیهوپ، جونگکوک همچنان مثل یک تندیس یخی ایستاده بود و فقط به دستان برادرش نگاه میکرد که داشتند برای بازگرداندنِ کسی که دیگر نبود، تقلا میکردند. تضاد بین فریادهای جیهوپ و سکوت سهمگین جونگکوک، فضا را از همیشه غمانگیزتر کرده بود.
جونگکوک، در حالی که فریادهای جیهوپ در پسزمینه مثل صاعقه به گوشش میخورد، نگاهش را از پیکر بیجان پدر گرفت. چشمانش، بیروح و خالی، روی چراغهای گردان و آبیرنگ آمبولانسی که چند متر آنطرفتر ایستاده بود، ثابت ماند. تجمعی از تکنسینهای اورژانس را میدید که با عجله دور یک برانکارد جمع شده بودند و صدای دستگاههای شوک و اکسیژن در سرمای شب میپیچید.
او با قدمهایی سست و بیحال، انگار که پاهایش به زمین زنجیر شده باشند، به سمت آمبولانس به راه افتاد. آوا که از دور شاهد این حرکتِ مسخشده بود، با نگرانی و با فاصلهای کوتاه به دنبالش رفت، اما جرئت نکرد سکوتِ مرگبارِ او را بشکند.
جونگکوک به لبهی آمبولانس رسید. میانِ آن همه همهمه و صدای بیسیمها، چهرهی رنگپریده و خونی مادرش را دید که زیر ماسک اکسیژن، به سختی نفس میکشید. مادرش نمرده بود، اما انگار در مرز میان دو جهان دست و پا میزد. چشمانِ نیمهباز مادر برای لحظهای کوتاه در میان آن آشوب، روی صورتِ سنگیِ پسرش قفل شد.
جونگکوک بالای سر او ایستاد. نه لرزشی در صدایش بود و نه قطرهای اشک در چشمانش فقط یک سردیِ استخوانسوز. او به زنی نگاه میکرد که آخرین حرفش به او، آرزوی مرگش بود. در حالی که دکترها با دستپاچگی مشغول پانسمانِ جراحاتِ عمیق او بودند، جونگکوک فقط تماشا میکرد. انگار روحش در آن دره جا مانده بود.
دست جینجو لرزید شاید برای لمسِ پسرش یا شاید از سرِ دردی جانکاه، اما جونگکوک حتی یک سانتیمتر هم جلوتر نرفت. او فقط همانجا، در آستانهی آمبولانس، مثل غریبهای که شاهدِ یک تصادفِ گذری است، ایستاده بود دلشکستهتر از آنکه بتواند حتی برای زنده ماندنِ مادرش خوشحال باشد.
جونگکوک همانطور که لبهی آمبولانس ایستاده بود، به لولههای پلاستیکی و کیسههای خونی نگاه میکرد که به بدن نیمهجان مادرش متصل بودند. صدای منظم و بوقهای ممتد دستگاه مانیتور تنها نشانهی حیات در آن کالبد درهمشکسته بود. دکتر با عجله از کنارش رد شد و در حالی که به همکارش علامت میداد، زیر لب گفت: ضریب هوشیاریش خیلی پایینه... رفت تو کما.
این کلمه مثل آخرین ضربهی تیشه به ریشهی لرزانِ وجود جونگکوک فرود آمد. او به زنی نگاه میکرد که ساعتی پیش با فریاد، آرزوی مرگش را کرده بود و حالا، کائنات به تلخترین شکل ممکن به آن آرزو پاسخ داده بود. مادرش نه مرده بود که غمش تمام شود، و نه بیدار بود که بتواند آن حرفهای زهرآگین را پس بگیرد. او در برزخی میان مرگ و زندگی گیر کرده بود درست مثل رابطهشان که در همان نقطهی تاریکِ سوءتفاهم متوقف شده بود.
جونگکوک بدون اینکه پلک بزند به لرزشِ ضعیفِ پلکهای بستهی مادرش خیره ماند. سردیِ عجیبی از نوک انگشتانش تا اعماق قلبش نفوذ کرد. او دیگر حتی توانِ متنفر بودن را هم نداشت. آوا که کمی عقبتر ایستاده بود، سنگینیِ این سکوت را حس میکرد سکوتی که از هر فریادی دردناکتر بود. جونگکوک در دلش زمزمه کرد: حالا کی قراره بهم بگه که واقعاً از به دنیا آوردنم پشیمونی یا نه؟ یعنی من تا این حد ازم بدتون، اومد ...
او آرام از آمبولانس فاصله گرفت، انگار که حضورش در آنجا دیگر معنایی نداشت. جیهوپ هنوز آنطرفتر ضجه میزد، اما جونگکوک میانِ پدری که رفته بود و مادری که در تاریکیِ کما گم شده بود، تنهاترین آدمِ روی زمین به نظر میرسید.
جونگکوک، در حالی که فریادهای جیهوپ در پسزمینه مثل صاعقه به گوشش میخورد، نگاهش را از پیکر بیجان پدر گرفت. چشمانش، بیروح و خالی، روی چراغهای گردان و آبیرنگ آمبولانسی که چند متر آنطرفتر ایستاده بود، ثابت ماند. تجمعی از تکنسینهای اورژانس را میدید که با عجله دور یک برانکارد جمع شده بودند و صدای دستگاههای شوک و اکسیژن در سرمای شب میپیچید.
او با قدمهایی سست و بیحال، انگار که پاهایش به زمین زنجیر شده باشند، به سمت آمبولانس به راه افتاد. آوا که از دور شاهد این حرکتِ مسخشده بود، با نگرانی و با فاصلهای کوتاه به دنبالش رفت، اما جرئت نکرد سکوتِ مرگبارِ او را بشکند.
جونگکوک به لبهی آمبولانس رسید. میانِ آن همه همهمه و صدای بیسیمها، چهرهی رنگپریده و خونی مادرش را دید که زیر ماسک اکسیژن، به سختی نفس میکشید. مادرش نمرده بود، اما انگار در مرز میان دو جهان دست و پا میزد. چشمانِ نیمهباز مادر برای لحظهای کوتاه در میان آن آشوب، روی صورتِ سنگیِ پسرش قفل شد.
جونگکوک بالای سر او ایستاد. نه لرزشی در صدایش بود و نه قطرهای اشک در چشمانش فقط یک سردیِ استخوانسوز. او به زنی نگاه میکرد که آخرین حرفش به او، آرزوی مرگش بود. در حالی که دکترها با دستپاچگی مشغول پانسمانِ جراحاتِ عمیق او بودند، جونگکوک فقط تماشا میکرد. انگار روحش در آن دره جا مانده بود.
دست جینجو لرزید شاید برای لمسِ پسرش یا شاید از سرِ دردی جانکاه، اما جونگکوک حتی یک سانتیمتر هم جلوتر نرفت. او فقط همانجا، در آستانهی آمبولانس، مثل غریبهای که شاهدِ یک تصادفِ گذری است، ایستاده بود دلشکستهتر از آنکه بتواند حتی برای زنده ماندنِ مادرش خوشحال باشد.
جونگکوک همانطور که لبهی آمبولانس ایستاده بود، به لولههای پلاستیکی و کیسههای خونی نگاه میکرد که به بدن نیمهجان مادرش متصل بودند. صدای منظم و بوقهای ممتد دستگاه مانیتور تنها نشانهی حیات در آن کالبد درهمشکسته بود. دکتر با عجله از کنارش رد شد و در حالی که به همکارش علامت میداد، زیر لب گفت: ضریب هوشیاریش خیلی پایینه... رفت تو کما.
این کلمه مثل آخرین ضربهی تیشه به ریشهی لرزانِ وجود جونگکوک فرود آمد. او به زنی نگاه میکرد که ساعتی پیش با فریاد، آرزوی مرگش را کرده بود و حالا، کائنات به تلخترین شکل ممکن به آن آرزو پاسخ داده بود. مادرش نه مرده بود که غمش تمام شود، و نه بیدار بود که بتواند آن حرفهای زهرآگین را پس بگیرد. او در برزخی میان مرگ و زندگی گیر کرده بود درست مثل رابطهشان که در همان نقطهی تاریکِ سوءتفاهم متوقف شده بود.
جونگکوک بدون اینکه پلک بزند به لرزشِ ضعیفِ پلکهای بستهی مادرش خیره ماند. سردیِ عجیبی از نوک انگشتانش تا اعماق قلبش نفوذ کرد. او دیگر حتی توانِ متنفر بودن را هم نداشت. آوا که کمی عقبتر ایستاده بود، سنگینیِ این سکوت را حس میکرد سکوتی که از هر فریادی دردناکتر بود. جونگکوک در دلش زمزمه کرد: حالا کی قراره بهم بگه که واقعاً از به دنیا آوردنم پشیمونی یا نه؟ یعنی من تا این حد ازم بدتون، اومد ...
او آرام از آمبولانس فاصله گرفت، انگار که حضورش در آنجا دیگر معنایی نداشت. جیهوپ هنوز آنطرفتر ضجه میزد، اما جونگکوک میانِ پدری که رفته بود و مادری که در تاریکیِ کما گم شده بود، تنهاترین آدمِ روی زمین به نظر میرسید.
- ۴۷۸
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط