عکسِ ماه، در آب افتاده است.

عکسِ ماه، در آب افتاده است.
دست در آب بُرد. فرات، بی صبرانه و مشتاق، در کف دستش غلطید. دست را تا آستان لبش بالا بُرد.
موجها برای زیارت لبهایش، از هم سبقت می گرفتند. خنکایِ آب را با تمام وجود حس کرد.
به زلال آب خیره شد ....
خیمه ها را دید که در عطش می سوزند. کودکان را دید که تشنگی از سرو رویشان می بارد. شیرخواره ای که در گهواره، از شدّت عطش بی تاب شده و جان مادر را به آتش می کشد. یاس سه ساله ای را دید که رنگ صورت قشنگش از تشنگی زرد شده، نگاه تشنه اش را به سمت فرات دوخته و آمدنِ عمو را انتظار می کشد. صدای سکینه را شنید که مُدام زیر لب عمو! عمو! می گوید ...

خورشید، همچنان بی رحمانه می تابد و شلاق سوزان عطش را بر سر و روی دشت می زند.

ماه، هنوز کنارِ آب نشسته..
گرما و سنگینی زره و اسلحه، امانش را بریده؛ چقدر تشنه است!

زمان، کناری متوقف شده و با بُهت، قداست این لحظات آسمانی را می نگرد و تاریخ، این منظره را، دقیق به تماشا نشسته تا مبادا چیزی از قلم بیفتد.

فرشتگان، وسط زمین و آسمان، دل نگران و ملتهب، این صحنه را می نگرند.

موجها در کف دست مبارکش تضرّع و استغاثه می کنند و برای رسیدن به آستان لبهایش، دستِ نیاز، دراز می کنند.

در آینه ی آب، خیره شد.
خورشید را دید که کویر لبهایش، از شدّت عطش تَرک خورده است. خورشید را دید، که غریبانه، آمدنِ ماه را انتظار می کشد. خورشید را که از نهایت تشنگی، بی رمق شده.
کوه صبر را دید که بر روی تلّ زینبیه، دعای رفع بلا می خواند!
مگر می شود این همه را دید و آب نوشید؟!
مگر می شود ...؟
غیرت حیدری اش را چه کند؟
ادب و ارادتش را؟
حسین تشنه باشد و عباس سیراب ...؟
هرگز! هرگز!

آرام، آب را از کف دستش لغزاند. مُشک را سیراب کرد و راه خیمه های تشنه را پیش گرفت.

و آن لحظه، همه دیدند که هفت آسمان، پیش پای عباس به زمین افتاده و سر به سجده نهاده.
همه دیدند که سقّای گلهای فاطمه، از فرات، تشنه لب برگشت....

شهادت علمدارِ کربلا، حضرت ابوالفضل العباس(ع) تسلیت باد!
دیدگاه ها (۱۲)

خدا بود و خونِ خداو اسبی رها در بادو گودی قتلگاهو سایه های پ...

حسین‏ (علیه السلام) زنده جاویدی است که هر سال، دوباره شهید م...

بی ارزشترین نوع افتخار، افتخار به داشتن ویژگیهایی است که خود...

همه فکر می‌کنند که فرمول عجیب و غریبی باید وجود داشته باشد ت...

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش اول)

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش پایانی)

⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️𝒜 𝐹𝑜𝓇𝒷𝒾𝒹𝒹𝑒𝓃 𝒟𝒶𝓃𝒸𝑒 𝒾𝓃 𝓉𝒽𝑒 𝑀𝒾𝒹𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒞𝓇𝒾𝓂𝓈𝑜𝓃 ...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹⁶خوشبختی از نگاهِ هرکسی، معنایی متفاوت دارد. ا...

روایتی عجیب در مورد آخرالزمان

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۱۱: حقیقتِ زیرِ سطحِ آبجونگ‌کوک ب...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 7️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ آن فاصله، تو نمی‌ت...

when silence became a scream p24

007-آلما ویسکی - پارت ۴۴

تصمیم گرفتم اول اینو تموم کنم بعد برم 😃🫪𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط