رمان جواهری در مافیا پارت
رمان جواهری در مافیا پارت ۱۱
لیام : الیاس اون دختر کشید عقب و گفت بریم خونه الان من یه نقشه ای دارم .. اونا عقب نشینی کردن و رفتن.. منم رفتم عمارت... دیگه نتونستم طاقت بیارم و رفتم دیدن لیدیا ... خیلی ضعیف شده بود ... از اون شب که تو اون خیابون گرفتمش خیلی ضعیف شده بود بدنش... رفتم تو اتاقش و نشستم کنار تخت و...
لیدیا:... صدای درو شنیدم.. دلم نمیخواست چشمامو باز کنم.. اما بزور چشمامو باز کردم.. با دیدن بیام کنار تخت.. اخمی میکنم.. با صدای بی جونی میگم(..چرا اینجایی؟..)...سرفه ام میگیره.. که جای زخمم خیلی درد میگیره.. اخی از روی درد میکشم.. چشمامو با درد میبندم
لیام : گفتم براش غذا بیارن .. آوردن.. خودم بهش غذا دادم و خورد... رفتم از اتاق بیرون تا براش یه چیزی بیارم ... خدمتکارم رف داخل منم فالگوش وایسادم ... به لیدیا گفت که ازم دوری نکنه ... چون اونقدر هاهم بد نیستم ... رفتم برای لیدیا موبایل اوردم و دوباره رفتم تو اتاق خدمتکارم رفته بود... موبایلو بهش دادم و گفتم به هرکی میخوای زنگ بزن ... میخوام ولت کنم که بری
لیدیا:.. بالاخره غذا خوردم...لیام.. اون بهم غذا داد.. من بدون هیچ حرفی.. خوردم.. هیچ حرفی نزدیم به هم تا اینکه لیام رفت بیرون و خدمتکار اومد داخل.. اسرار داشت که لیام اونقدرا هم ادم بدی نیست... منم نمیدونستم چی بگم...چرا احساس میکردم داره درست میگه... اما نمیخواستم قبولش کنم.. لیام دوباره اومد تو و موبایلی به سمتم گرفت... و بهم کفت به هرکی میخوام زنگ بزنم.... منم بدون اینکه نگاهش کنم میگم(..نمیخوام..کسیو ندارم بهش زنگ بزنم
پارت بعد رو بنویسیم؟
لیام : الیاس اون دختر کشید عقب و گفت بریم خونه الان من یه نقشه ای دارم .. اونا عقب نشینی کردن و رفتن.. منم رفتم عمارت... دیگه نتونستم طاقت بیارم و رفتم دیدن لیدیا ... خیلی ضعیف شده بود ... از اون شب که تو اون خیابون گرفتمش خیلی ضعیف شده بود بدنش... رفتم تو اتاقش و نشستم کنار تخت و...
لیدیا:... صدای درو شنیدم.. دلم نمیخواست چشمامو باز کنم.. اما بزور چشمامو باز کردم.. با دیدن بیام کنار تخت.. اخمی میکنم.. با صدای بی جونی میگم(..چرا اینجایی؟..)...سرفه ام میگیره.. که جای زخمم خیلی درد میگیره.. اخی از روی درد میکشم.. چشمامو با درد میبندم
لیام : گفتم براش غذا بیارن .. آوردن.. خودم بهش غذا دادم و خورد... رفتم از اتاق بیرون تا براش یه چیزی بیارم ... خدمتکارم رف داخل منم فالگوش وایسادم ... به لیدیا گفت که ازم دوری نکنه ... چون اونقدر هاهم بد نیستم ... رفتم برای لیدیا موبایل اوردم و دوباره رفتم تو اتاق خدمتکارم رفته بود... موبایلو بهش دادم و گفتم به هرکی میخوای زنگ بزن ... میخوام ولت کنم که بری
لیدیا:.. بالاخره غذا خوردم...لیام.. اون بهم غذا داد.. من بدون هیچ حرفی.. خوردم.. هیچ حرفی نزدیم به هم تا اینکه لیام رفت بیرون و خدمتکار اومد داخل.. اسرار داشت که لیام اونقدرا هم ادم بدی نیست... منم نمیدونستم چی بگم...چرا احساس میکردم داره درست میگه... اما نمیخواستم قبولش کنم.. لیام دوباره اومد تو و موبایلی به سمتم گرفت... و بهم کفت به هرکی میخوام زنگ بزنم.... منم بدون اینکه نگاهش کنم میگم(..نمیخوام..کسیو ندارم بهش زنگ بزنم
پارت بعد رو بنویسیم؟
- ۳.۴k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط