همخونه اجباری..
همخونه اجباری..
پارت 50.
"ویو جئون جونگ کوک"
دوین با بالشت دنبالم دویده بود.
+«وایسااااا!»
+«جونگ کوک!»
+«الان میکشمت.»
از پلهها بالا رفتم و خندیدم.
_«اول بگیرم.»
+«فکر کردی نمیتونم؟»
_«آره.»
+«خیلی پررویی!»
صدای قدمهاش پشت سرم نزدیکتر شد.
همین که پیچ راهرو رو رد کردم...
دستم به دستگیره اتاق خورد.
اما قبل از اینکه در رو باز کنم...
دوین از پشت سر به شونهم ضربه زد.
+«گرفتمت!»
از شدت ضربه...
تعادلم به هم خورد.
برگشتم سمتش.
اونم هنوز بالشت دستش بود و با خنده نگام میکرد.
+«دیگه راه فرار نداری.»
_«مطمئنی؟»
+«کاملاً.»
خواست دوباره بالشت رو سمتم پرت کنه...
که مچ دستش رو گرفتم.
+«هی!»
یه حرکت کوچیک کافی بود...
بالشت از دستش افتاد.
تق...
روی زمین.
دوین خواست دستشو آزاد کنه.
+«ولم کن.»
_«نه.»
+«جونگ کوک...»
_«هوم؟»
+«داری تقلب میکنی.»
لبخند زدم.
_«اسمش برده.»
+«اسمش زور گفتنه.»
یه قدم اومد عقب...
ولی پشتش به دیوار خورد.
تق...
چشمهاش یه لحظه گرد شد.
منم ناخودآگاه...
یه قدم جلو رفتم.
دستم رو دو طرف دیوار گذاشتم.
دوین بین دستهام گیر افتاده بود.
خندهی هر دومون...
آروم آروم محو شد.
فاصلهمون...
خیلی کم شده بود.
اونقدر کم...
که نفسهای آرومش رو حس میکردم.
دوین چند بار پلک زد.
نگاهش از چشمهام...
روی لبهام افتاد...
و دوباره برگشت به چشمهام.
+«...»
هیچی نگفت.
فقط بیحرکت مونده بود.
منم...
نمیدونستم چرا عقب نمیرم.
انگار...
برای چند ثانیه...
همه چیز از حرکت ایستاده بود.
نه صدای خنده...
نه کلکل...
فقط...
من...
و اون.
آروم گفتم:
_«دیگه...»
_«فرار نمیکنی؟»
صدای دوین خیلی آروم شده بود.
+«اگه...»
+«اگه بخوام چی؟»
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
_«نمیتونی.»
+«از کجا معلوم؟»
_«چون گیر افتادی.»
یه اخم ریز کرد.
+«خودخواه.»
_«لجباز.»
+«پیرمرد.»
_«بچه.»
+«اخمو.»
_«غرغرو.»
بیاختیار گوشه لب هر دومون بالا رفت.
ولی...
هیچکدوم عقب نمیرفتیم.
فاصله صورتمون...
هنوز فقط چند سانتیمتر بود.
قلبم...
برخلاف همیشه...
عجیب نامنظم میزد.
همون موقع...
میوووو...
صدای بلند بم از پایین پلهها اومد.
هر دومون همزمان به خودمون اومدیم.
دوین با عجله از زیر دستم رد شد.
گونههاش حسابی سرخ شده بود.
+«ب... بم صدامون میکنه.»
_«آره...»
دستم رو از روی دیوار برداشتم.
نفسم رو آروم بیرون دادم.
دوین بدون اینکه نگاهم کنه...
تقریباً با دو از پلهها پایین رفت.
+«دارم میام بم!»
من همونجا چند ثانیه ایستادم.
بعد دستم رو روی پشت گردنم کشیدم.
_«عجب...»
نمیدونستم چند ثانیه قبل...
داشتم دقیقاً چه کاری میکردم...
ولی یه چیز رو خوب میدونستم...
از اون لحظه به بعد...
دیگه نگاه کردن توی چشمهای پارک دوین...
به سادگی قبل نبود.
پارت 50.
"ویو جئون جونگ کوک"
دوین با بالشت دنبالم دویده بود.
+«وایسااااا!»
+«جونگ کوک!»
+«الان میکشمت.»
از پلهها بالا رفتم و خندیدم.
_«اول بگیرم.»
+«فکر کردی نمیتونم؟»
_«آره.»
+«خیلی پررویی!»
صدای قدمهاش پشت سرم نزدیکتر شد.
همین که پیچ راهرو رو رد کردم...
دستم به دستگیره اتاق خورد.
اما قبل از اینکه در رو باز کنم...
دوین از پشت سر به شونهم ضربه زد.
+«گرفتمت!»
از شدت ضربه...
تعادلم به هم خورد.
برگشتم سمتش.
اونم هنوز بالشت دستش بود و با خنده نگام میکرد.
+«دیگه راه فرار نداری.»
_«مطمئنی؟»
+«کاملاً.»
خواست دوباره بالشت رو سمتم پرت کنه...
که مچ دستش رو گرفتم.
+«هی!»
یه حرکت کوچیک کافی بود...
بالشت از دستش افتاد.
تق...
روی زمین.
دوین خواست دستشو آزاد کنه.
+«ولم کن.»
_«نه.»
+«جونگ کوک...»
_«هوم؟»
+«داری تقلب میکنی.»
لبخند زدم.
_«اسمش برده.»
+«اسمش زور گفتنه.»
یه قدم اومد عقب...
ولی پشتش به دیوار خورد.
تق...
چشمهاش یه لحظه گرد شد.
منم ناخودآگاه...
یه قدم جلو رفتم.
دستم رو دو طرف دیوار گذاشتم.
دوین بین دستهام گیر افتاده بود.
خندهی هر دومون...
آروم آروم محو شد.
فاصلهمون...
خیلی کم شده بود.
اونقدر کم...
که نفسهای آرومش رو حس میکردم.
دوین چند بار پلک زد.
نگاهش از چشمهام...
روی لبهام افتاد...
و دوباره برگشت به چشمهام.
+«...»
هیچی نگفت.
فقط بیحرکت مونده بود.
منم...
نمیدونستم چرا عقب نمیرم.
انگار...
برای چند ثانیه...
همه چیز از حرکت ایستاده بود.
نه صدای خنده...
نه کلکل...
فقط...
من...
و اون.
آروم گفتم:
_«دیگه...»
_«فرار نمیکنی؟»
صدای دوین خیلی آروم شده بود.
+«اگه...»
+«اگه بخوام چی؟»
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
_«نمیتونی.»
+«از کجا معلوم؟»
_«چون گیر افتادی.»
یه اخم ریز کرد.
+«خودخواه.»
_«لجباز.»
+«پیرمرد.»
_«بچه.»
+«اخمو.»
_«غرغرو.»
بیاختیار گوشه لب هر دومون بالا رفت.
ولی...
هیچکدوم عقب نمیرفتیم.
فاصله صورتمون...
هنوز فقط چند سانتیمتر بود.
قلبم...
برخلاف همیشه...
عجیب نامنظم میزد.
همون موقع...
میوووو...
صدای بلند بم از پایین پلهها اومد.
هر دومون همزمان به خودمون اومدیم.
دوین با عجله از زیر دستم رد شد.
گونههاش حسابی سرخ شده بود.
+«ب... بم صدامون میکنه.»
_«آره...»
دستم رو از روی دیوار برداشتم.
نفسم رو آروم بیرون دادم.
دوین بدون اینکه نگاهم کنه...
تقریباً با دو از پلهها پایین رفت.
+«دارم میام بم!»
من همونجا چند ثانیه ایستادم.
بعد دستم رو روی پشت گردنم کشیدم.
_«عجب...»
نمیدونستم چند ثانیه قبل...
داشتم دقیقاً چه کاری میکردم...
ولی یه چیز رو خوب میدونستم...
از اون لحظه به بعد...
دیگه نگاه کردن توی چشمهای پارک دوین...
به سادگی قبل نبود.
- ۳.۳k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط