زندگی را گشتم و حیران شدم از سرنوشت

زندگی را گشتم و حیران شدم از سرنوشت
آنچه را جایش نبود در قلب من بر من نوشت
او که دوستش داشتم ،از من گرفت
وانکه من دوستش نداشتم از برای من نوشت
اوکه بودم عاشقش سهمم نشد آخر چرا
این چه تقدیر است که ایزد از برای من نوشت
هر زمان ازفکر او آید به چشمم اشک غم
من نخواهم اینچنین تقدیر را در سرنوشت
من چگونه سر کنم بی او که روحم مال اوست
در کنار او فقط این زندگی باشد بهشت
عاقبت روزی کنم عصیان از این تقدیر خویش
میروم میپرسم از او که چنین تقدیر نوشت
بحر چه وقتی نبودیم ما دو تایی سهم هم
او گذاشت ما را کنار هم در این تقدیر زشت
دیگر از اینجا به بعدش اشک شاعر گشت روان
چونکه جز گریه ندارد سهمی از این سرنوشت.....
دیدگاه ها (۴)

ای دوچشم مست تودراین حوالی بی نظیرخسته ام ، تنهاترینم ، دست ...

بغلم می کنی و می روم آهسته به خوابتو بیا گوشهء آغوش من ای عش...

تو بخواب نازنینم ….به جان تمام دلواپسی هایم قسم،که لحظه ای د...

چشم وا کردم و دیدم که خدایم "تو شدی"دفتر پر غزل خاطره هایم "...

افسانه‌ی گل صورتیپارت سوم | خداحافظ، قصریک ماه بعد...روزها ی...

💜 یونا، بابا و یک قاب عکسقسمت دومصبح یک روز بارانی بود.یونا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط