❖پارت: پانزدهم ❖══

❖پارت: پانزدهم ❖══
یک سال.
تنها یک سال.
بعد از تمام این سال‌ها، زمان موعود نزدیک شده بود.
در سراسر قاره، نام تسالیوس با احترام و گاهی ترس بر زبان‌ها جاری بود.
کشوری که حالا به یکی از قدرتمندترین کشورهای جهان تبدیل شده بود.
کشوری که پادشاهش هنوز ناشناخته بود.
و همین موضوع...

بیشتر از هر چیز دیگری زارک را آزار می‌داد.
در طول سال‌های گذشته، او هزاران سرنخ را بررسی کرده بود.
صدها نفر را زیر نظر گرفته بود.
و ده‌ها فرضیه ساخته و رد کرده بود.
اما حالا...
برای اولین بار به چیزی رسیده بود.

یک شب در کتابخانه بزرگ برج جادو.
زارک مشغول بررسی اسناد قدیمی بود.
اسنادی که مربوط به اولین سال‌های ظهور تسالیوس بودند.
ناگهان نگاهش روی یک گزارش متوقف شد.
گزارشی درباره هفت سایه.
چشمان طلایی‌اش باریک شدند.
«عجیبه...»
در تمام گزارش‌ها...
هفت سایه تقریباً هم‌زمان ظاهر شده بودند.
اما قبل از آن...
هیچ سابقه‌ای از قدرت جادویی نداشتند.
هیچ‌کدام.
زارک چندین بار گزارش‌ها را خواند.
و هر بار به همان نتیجه رسید.
انگار...
کسی قدرت را به آن‌ها داده بود.
اما این غیرممکن بود.
حداقل برای جادوگران عادی.
او آرام زمزمه کرد:
«پس پادشاه تسالیوس...»
«یه جادوگر عادی نیست.»

همان شب.
کاین گزارش را برای آدرین آورد.
در یکی از تالارهای خصوصی قصر تسالیوس.
کاین با اخم گفت:
«زارک داره به حقیقت نزدیک می‌شه.
دیانا هم نگران به نظر می‌رسید.
اما برخلاف آن‌ها...
آدرین آرام بود.
مثل همیشه.«هوم.»
کاین تقریباً منفجر شد.
کاین«فقط هوم؟!»
آدرین«آره.»
کاین«اون ممکنه هویتت رو بفهمه!»
آدرین لحظه‌ای فکر کرد.
بعد گفت:«فکر نمی‌کنم.»
کاین«چرا؟»
آدرین«چون هنوز یه چیز مهم رو نمی‌دونه.»
کاین«چی؟»
لبخند کوچکی روی لب آدرین نشست.
آدرین«سنم.»
هر دو ساکت شدن

بعد از چند ثانیه...
دیانا خندید.
کاین هم فهمید منظورش چیه.
هیچ‌کس در قاره تصور نمی‌کرد پادشاه قدرتمند تسالیوس...
کسی باشد که هنوز حتی بیست ساله نشده است.
همین موضوع بزرگ‌ترین پوشش او بود.

چند ماه بعد.
قصر هریسون.

تمام قصر در حال آماده شدن برای جشن بزرگی بود.
جشن بیست سالگی شاهزاده سوم.
رسیدن به سن قانونی.
خدمتکاران در رفت‌وآمد بودند.
اشراف دعوت می‌شدند.
سالن‌ها تزئین می‌شدند.
و هیچ‌کس نمی‌دانست...
این جشن قرار است آخرین شب حضور آدرین در هریسون باشد.

در یکی از عصرها.
آیهان وارد اتاق آدرین شد.
برادر کوچکش کنار پنجره ایستاده بود.
مثل همیشه.
اما این بار...
چیزی فرق داشت.
آیهان نمی‌توانست توضیحش دهد.
آیهان«آدرین.»
آدرین لبخند زنان جواب داد:
آدرین«هوم؟»
آیهان«تو چیزی رو ازم پنهان می‌کنی؟»
لحظه لبخند آدرین محو شد.
سکوتی سنگین.
بعد آدرین آرام گفت:«نه.»
آیهان اخم کرد.
جواب دیگری هم نداد.
و همین موضوع باعث شد احساس بدی در دل آیهان شکل بگیرد.
حسی که هر روز قوی‌تر می‌شد.
انگار...
قرار بود چیزی را از دست بدهد.
و نمی‌دونست اون چیه.

در همان شب.
در یکی از برج‌های مرتفع تسالیوس.
دیانا به آسمان نگاه می‌کرد.
کنارش کاین ایستاده بود.
هر دو ساکت بودند.
تا اینکه دیانا آرام گفت:
«بالاخره داره نزدیک می‌شه.»
کاین سر تکان داد گفت: «آره.»
«بعد از هفت سال.»
لبخند کمرنگی روی لب هر دو نشست.
چون آن‌ها بهتر از هر کسی می‌دانستند...
شب جشن بیست سالگی آدرین...
شبی خواهد بود که تاریخ قاره برای همیشه تغییر می‌کند.
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
دیدگاه ها (۰)

══❖پارت: شانزدهم ❖══بالاخره آن روز فرا رسید.روز بیستمین سال ...

══❖جهت تنظیم پست❖════════════════════════════════════════#رم...

══❖پارت: چهاردهم ❖══یک سال گذشت.آدرین نوزده ساله شد.فقط یک س...

══❖پارت: سیزدهم ❖══سه روز از ورود زارک به تسالیوس گذشته بود....

══❖پارت: دوازدهم ❖══یک سال دیگر هم گذشت.آدرین حالا هجده ساله...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط