پارت

پارت ۵
صبح روز بعد، رائون زودتر از همیشه بیدار شد.
نور ملایم خورشید از لای پرده‌ها داخل اتاق می‌تابید و فضای آرومی ساخته بود.
اما ذهن رائون اصلاً آروم نبود.
از وقتی چشم‌هاش رو باز کرده بود… فقط به کافه فکر می‌کرد.
به اولین روز کاریش…
و مهم‌تر از همه… به کیم تهیونگ.
با خودش گفت:
«این فقط یه کار ساده‌ست… آروم باش.»
اما قلبش انگار اصلاً قبول نداشت.
وقتی وارد آشپزخونه خوابگاه شد، یونا همون‌جا نشسته بود و قهوه می‌خورد.
با دیدن رائون لبخند زد:
«بالاخره بیدار شدی! آماده‌ای؟»
رائون نفس عمیقی کشید:
«نمی‌دونم… یکم استرس دارم.»
یونا با شیطنت گفت:
«به خاطر کار… یا به خاطر صاحب کافه؟»
رائون سریع گفت:
«یونا!»
اما گونه‌هاش کمی قرمز شده بود.
چند ساعت بعد…
رائون جلوی در کافه ایستاده بود.
دستش روی دستگیره در بود… اما چند ثانیه طول کشید تا بازش کنه.
«تو می‌تونی…»
در رو باز کرد.
صدای زنگ کوچیکی که بالای در نصب شده بود، توی فضا پیچید.
بوی قهوه تازه فوراً به مشامش خورد… گرم، دلنشین، آرامش‌بخش.
داخل کافه دقیقاً همون‌طوری بود که یادش مونده بود…
نور ملایم، میزهای چوبی، و یه حس عجیب از آرامش.
«اومدی.»
رائون سرش رو بالا آورد.
تهیونگ پشت کانتر ایستاده بود.
لباس ساده‌ای پوشیده بود، اما همون سادگی هم به طرز عجیبی بهش میومد.
رائون آروم گفت:
«سلام…»
تهیونگ سرش رو کمی تکون داد:
«صبح بخیر.»
چند ثانیه نگاهشون به هم گره خورد…
و بعد هر دو خیلی طبیعی نگاهشون رو برگردوندن.
تهیونگ گفت:
«امروز کارهای ساده‌تری انجام بده. عجله نکن.»
رائون سر تکون داد:
«باشه.»
اولش همه چیز معمولی بود.
گرفتن سفارش، آوردن نوشیدنی‌ها، مرتب کردن میزها…
اما کم‌کم، رائون حس کرد که داره راحت‌تر میشه.
تا اینکه—
«حواست باشه.»
رائون که داشت یه سینی قهوه رو می‌برد، نزدیک بود تعادلش رو از دست بده.
اما قبل از اینکه اتفاقی بیفته… یه دست محکم سینی رو نگه داشت.
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت پنجتهیونگ.خیلی نزدیک‌تر از چیزی که انتظار داشت.قل...

پارت ۶ شب، وقتی رائون به خوابگاه برگشت، صدای خنده و حرف زدن ...

پارت ۴: دوستان خوابگاهی و برنامه جمعی شب شد و رائون و یونا ب...

ادامه جواب جونگ کوکی به کامنتا :💜: جونگ‌کوک هیونگ، خیلی دلتن...

پارت ۲: اولین برخورد نزدیک رائون و تهیونگآن روز صبح، رائون و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط