"سایه خون"

"سایه خون"


پارت ۱۱

ویو لارا

چشامو باز کردم. اول همه‌چی تار بود، بعد کم‌کم واضح شد.
یه مرد خوش‌تیپ و بی‌احساس نشسته بود رو مبل، سیگار می‌کشید.
بادیگاردای عنترش دورش بودن، مثل مجسمه‌های ترسناک.

پسره گفت:
— برین کارای مرخصی‌شو انجام بدین.

یکی از بادیگاردها گفت:
— چشم، قربان.

نشستم رو تخت.
پسره سیگارشو خاموش کرد، بدون اینکه حتی یه کلمه بگه، با بادیگاردهاش رفت بیرون.

واتت؟ یعنی یه معذرت‌خواهی هم نکرد؟
اوففف… ولش کن.

چند دقیقه بعد، دکتر اومد تو اتاق.
با لبخند گفت:
— سلام عزیزم، خوبی؟ به هوش اومدی؟

تو ذهنم گفتم:
«آخه مغزتو این عمم داره با تو حرف می‌زنه، عجب اسکلی!»
ولی فقط گفتم:
— بله.

دکتر گفت:
— ببین، پاهات زخم شدید شده ولی پانسمان شده. بهش فشار نیار تا خوب شه.

— چشم.

چند تا چرت و پرت و دارو داد و رفت.
بعد یه پرستار اومد، سرمو کشید، یه چیزی گفت و رفت.

بلند شدم، لباسمو پوشیدم.
عه وااا… گوشیم و کیفم کو؟

رفتم بیرون، پرسیدم، بهم دادن.
رفتم تو آسانسور، همین‌جوری یه دکمه‌ای زدم.
بعد چند ثانیه وایساد، اومدم بیرون—دیدم تو پارکینگم.

اومدم برم که آسانسور بسته شد.
اوففف… ولش، از همین‌جا می‌رم.

که...

ادامه دارد... 🖤
دیدگاه ها (۱۰)

"سایه خون" پارت ۱۲دیدم یه ون دورتر ازم داره درش باز می‌شه. ...

"سایه خون" پارت ۱۳ون درش بسته شد... و رفت. مردی که کنارم ب...

به حضرت زینب به خدا شاهده بهترین فیکو مینویسه برو یه سر به پ...

وایییییی حتما برین ببنید

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.18  (روایت از زبان ا.ت)---بع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط