پارت ۵
پارت ۵
ساعت ۶ و ۳۰ دقیه عصر_یونگی:
وقتی اون حرف ها رو موقع گریه زد مثل اتشفشان فوران کردم و دستش رو گرفتم و بردمش سوار ماشین کردمش و بردمش به سمت کمپانی و به پسرا هم گفتم بیان.وقتی رسیدم کمپانی پسرا جلوی در بودن.قبل از اینکه خودم یا جیمین پیاده شیم در داشبورد ماشین رو باز کردم و اصلحه ای که برای روز مبادا بود رو برداشتم.جیمین با نگاهی مظلوم که توش ترس موج میزد نگاهم کرد.بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:
یونگی:پیاده شو و برو پیش تهیونگ و جونگکوک وایسا
و جیمین همین کار رو کرد.پیاده شدم و اصلحه رو گذاشتم پشتم.پسرا که دیدن چیکار کردم اومدن جلوم و گفتن:
نامجون:یونگی کار احمقانه ای نکن
جین:جیمین رو تو خطر ننداز
یونگی فقط با صدایی شبیه به غرش گفت:
یونگب:حواسم هست
و بعد همشون رفتن داخل به سمت دفتر بانگ شی.
ساعت ۶ و ۳۰ دقیه عصر_یونگی:
وقتی اون حرف ها رو موقع گریه زد مثل اتشفشان فوران کردم و دستش رو گرفتم و بردمش سوار ماشین کردمش و بردمش به سمت کمپانی و به پسرا هم گفتم بیان.وقتی رسیدم کمپانی پسرا جلوی در بودن.قبل از اینکه خودم یا جیمین پیاده شیم در داشبورد ماشین رو باز کردم و اصلحه ای که برای روز مبادا بود رو برداشتم.جیمین با نگاهی مظلوم که توش ترس موج میزد نگاهم کرد.بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:
یونگی:پیاده شو و برو پیش تهیونگ و جونگکوک وایسا
و جیمین همین کار رو کرد.پیاده شدم و اصلحه رو گذاشتم پشتم.پسرا که دیدن چیکار کردم اومدن جلوم و گفتن:
نامجون:یونگی کار احمقانه ای نکن
جین:جیمین رو تو خطر ننداز
یونگی فقط با صدایی شبیه به غرش گفت:
یونگب:حواسم هست
و بعد همشون رفتن داخل به سمت دفتر بانگ شی.
- ۱۴۷
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط