تو را من چشم در راهم

تو را من چشم در راهم
شباهنگام
که می‌گیرند در شاخ تَلاجَن سایه‌ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم
شباهنگام در آن‌دم که بر جا درّه‌ها چون مُرده‌ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پایِ سروِ کوهی دام
گرَم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی‌کاهم
تو را من چشم در راهم

#نیما‌یوشیج
#انرژی_مثبت #حال_خوب #زندگی#عطر_زندگی #عطر_خوش_زندگی
#عطر_پائیز#باران#حس_حال_خوب#پائیز#انار#طبیعت_پاییز#آرامش‌ #حس_آرامش#خدايا_شکرت#آفرینش
دیدگاه ها (۱۱)

إِلَهِی عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفَاءُ وَ انْکَشَفَ ا...

صندوقچه‌ای کوچک دارم. مثلِ صندوقچه‌ای که کودکان، تیله‌های خو...

راننده تاكسي گفت: «هر روز از ساعت پنج و نيم صبح ميام مي‌شينم...

وقتی به حرمت می‌روم، از دست صیاد روزگار آهو صفت می‌دوم و خود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط