---

---

فصل اول – پارت هفتم

خورشید غروب می‌کرد و نور نارنجی از پنجره‌های استودیو داخل می‌تابید. یونا همچنان مشغول نوشتن بود که ناگهان صدای یونگی سکوت را شکست.

«هی... وقت داری؟»


یونا سرش را بلند کرد. تعجب در چشم‌هایش برق زد.

«وقت؟ برای چی؟»


یونگی کمی مکث کرد، انگار گفتن جمله برایش سخت بود. نگاهش را از او دزدید و به پیانوی خاموش خیره شد.

«یه کافه نزدیک اینجاست... می‌خوام بری اونجا. می‌خوام ببینم توی محیط دیگه‌ای هم می‌تونی چیزی برای نوشتن پیدا کنی یا نه.»


یونا اخم کمرنگی کرد.

«یعنی... مثل یه تست؟»


یونگی شانه بالا انداخت.

«هر چی دوست داری اسمشو بذاری. فقط می‌خوام ببینم واقعاً اهل کاری یا فقط ادعا داری.»


یونا لحظه‌ای نگاهش کرد، انگار می‌خواست بفهمد پشت این دعوت چه چیزی پنهان است. اما در نهایت لبخند کوچکی زد.

«باشه. قبول.»


چند دقیقه بعد، کنار هم از استودیو بیرون زدند. خیابان شلوغ سئول زیر نور چراغ‌ها می‌درخشید. برای اولین بار، قدم‌هایشان در یک مسیر بود؛ هرچند نه برای دوستی یا علاقه، بلکه برای چیزی که بیشتر شبیه یک چالش بود.

اما شاید همین قدم‌های ساده، شروع راهی بود که هیچ‌کدامشان تصورش را نمی‌کردند...


#بی تی اس
#یونگی
#فیکشن
#فن فیک
دیدگاه ها (۰)

---فیکشن: «شبی که باران نمی‌ایستاد»باران آرام و بی‌وقفه روی ...

---فصل اول – پارت هشتمکافه دنج و نیمه‌تاریک بود؛ بوی قهوه و ...

.---فصل اول – پارت ششمروز بعد، استودیو فضای متفاوتی داشت. صد...

---فصل اول – پارت پنجمباران هنوز ادامه داشت. سکوتی کوتاه اتا...

فصل اول – پارت بیستمصبح با نور کم‌رنگی که از پنجره می‌تابید،...

The Rival’s Embrace🍂✨️Part⁶برای چند لحظه‌ای طولانی، فقط صدای...

فصل اول – پارت بیست‌وسومزخم‌هایی که هنوز بسته نشده‌اندفضای ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط