(⁠๑⁠˙⁠ A kiss of chocolate wine ˙⁠๑⁠)⁩

(⁠๑⁠˙⁠ A kiss of chocolate wine ˙⁠๑⁠)⁩
part ⁹⁵

...خفه شو امگای هرزه 
با دادی که اون الفای بی شرف سرم کشید بیشتر توخودم جمع شدم و به گوشه ماشین پناه بردم انگار قرار بود . 
همون گوشه باعث نجاتم از دست این حیوونا بشه 
با جمع شدنم دست اون بادیگارد کثافطو حس کردم که داره روی رون پام کشیده میشه و لبخند کثیفی روی صورتشه و با دستمالی که روی صورتم گذاشت تقلاهام بیشتر شد و تلاشام برای نفس کشیدن بی فایده بود و کم کم سیاهی رفتن چشمامو حس کردم  نه... این نباید آخر کار من میبود. 
.....
سردرد شدیدی توی تک تک نقاط سرم حس میکردم و ته گلوم به شدت میسوخت و خشکی میکرد 
چشمامو باز کردم که با برخورد نور توی چشمام سریع بستمشون که ناگهان سطل آب سردی روم پاشیده شد و شوک بدی بهم وارد 
و چشمام تا آخرین حدشون باز شد. صدای خنده های جنون آمیز کسی توی گوشام پیچید  صبر کن ببینم... این ...که... صدای
استفان؟ بود : به به شاهزاده خانم بالاخره افتخار دادید چشماتونو باز 
کردید؟ 
-استفان؟ تو... چیکار کردی؟ 
استفان : اوووو هنوز نفهمیدی نه؟ پس بیا به شوهر عزیزت زنگ بزنیم شاید اون فهمید. 
و گوشی ماهواره ای رو کنار گوشش گذاشت و چنددقیقه بعد صدای خشک و خشن جیمین توی سالن پیچید : بفرمایید؟ 
همزمان که از شنیدن صدای جیمین خوشحال شدم ناگهان استفان کثافط موهامو در محکم ترین حالتی که میتونست کشید و بخشی از موهام کنده شد و من جیغ بلندی کشیدم. پوست سرم زوق زوق میکرد و میسوخت 
با صدایی بغض آلود و گرفته لب زدم : ج‍.. جیمین کمکم.. 
جیمین : امیلی؟ امیلی کجایی چیشده؟ 
استفان : اگه هنوز نفهمیدی بزار من برات بگم عوضی بهت گفتم امگاتو میگیرم و اونقد باهاش میخوابم که ازش خسته بشم حالا اون توی دستای منه 
جیمین : اس..استفان؟ چه غلطی داری میکنی؟ 
استفان : پس هنوز نمیدونی داستان از چه قراره؟ بزار من بهت بگم
همون سال لعنتی که تو و اون جکسون حرومزاده منو بین اون قاتلا ول کردید و با ماشینی که خودم برش داشته بودم رفتید من صدها برابر شما زجرکشیدم ؛ شماها 
عوضيا هيج وقت برنگشتید که نجاتم بدید ، نه فرداش نه پس فرداش نه یه هفته و یه ماه و یه سال بعد و من تنها شکنجه شدم تنها زجر کشیدم و اگه این همش بود میتونستم شاید یه بارم شده ببخشمتون اما وقتی که من داشتم زجر میکشیدم خانوادم و زنم توی یه تصادف لعنتی ماشین در حالی که زنده زنده توی آتیش میسوختن مردن و من نه تونستم نجاتشون بدم و نه حتی خودم خاکشون کنم و همش به خاطر شما دوتا عوضی بود... پس تصیممو گرفتم که خانوادتو زنده زنده توی اتیش بسوزونم و زنتو جلوی چشمات از بین ببرم تا بفهمی باهام چیکار کردی اشغالل پست فطرت
استفان با شنیدن صدایی از پشت سرش یخ زد
دیدگاه ها (۱)

اسم فیک = " محو اقیانوس نگاهت "پارت " 50 "" ویو پارک آنجلینا...

مهمونی پارت ۴۳

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 167♡⁠。⁠)⁩هوا رو...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴¹ویو: جونگ‌کوکدو روز بود که نخواب...

🌹🍷.......‌‌‌‌‌‌‌...........پارت۸..................🍷🌹چرا از ا...

### 🕯️ پارت هشتم: آینه‌ی دو تکهپاهام قفل شد. نفسم توی سینه ی...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁵ویو میکا_____هفته‌ی دوم...

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط