قطرات اشک را دیدم که از چشمانش سرازیر شدند
قطرات اشک را دیدم که از چشمانش سرازیر شدند
لکنت گرفته بود شرم و شهامت را با هم داشت
باور کنید
با همه وجودم ارزو میکنم کاش میشد یکبار دیگر ان شب تکرار شود و ان چشم ها را آن قطره های اشک را ببینم
باید خودم کمکش میکردم انقدر خودش را باخته بود که حتی قدرت نشستن نداشت
باور کردم که عاشق است
عشق را دیدم
باور کنید من عشق و تمنای عشق رادیدم
میدانم ارزو و حسرت هر زنی است که ببیند
مردی که در اوج نفوذ و قدرت است
مردی که در نهایت مخبوبیت است
خاطر خواه و خاستگاران زیادی دارد
نه احتیاج به پول دارد و نه سکس
اینگونه در مقابلت به نقطه شیدایی وازخود بی خودی برسد
خیالم راحت بود مانند خاستگارانم گشنه نیست حتی گشنه محبت
یادم هست زینب همیشه میگفت همیشه از خدا بخواه یه مرد که گشنه نباشه سر راهت سبز بشه
گفتم یعنی چه
گفت بنی سیر باشه از همه لحاظ و تو را دوست داشته باشه فقط بخاطر خودت
نمیفهمیدم زینب چه میگوید ولی ان شب فهمیدم و با چشمان خودم دیدم
ادب و احترامی که از دل می امد و زاییده یکوجود عاشق بود را دیدم
ان شب دیدم وقتی میگویند با تمام ذرات تنم دوستت دارم یعنی چه ؟
باید زن باشی و بدانی حاضری تمام زندگی را بدهی یک لحظه چنین صحنه ای را در زندگیت تجربه کنی
و بعد خودت را در پس هزاران عشوه و طنازی تسلیم کنی
و بعد آن مرگ را تجربه کنی چون زنده بودنت فقط حسرت ان ثانیه هایی میشود که گذشته
استاد تجسم عشق شد
عاشق تر از من بود و
اسیر تر ازمن
و من ازادتر
هرچه عاشق تری اسیر تری
دستم را جلو بردم
به چه اشتیاقی دستانم رابا دو دستش گرفت و فشرد اعتراف میکنم
چند روز دستم درد میکرد ولی شیرین ترین درد زندگی بود
انقدر با اشتیاق دستم را گرفت و فشار داد و بوسید
آری
باور کنید
استاد
دستم را بوسید و اشک چشمانش را بادستانم پاک کرد
هنوز نمیتوانم باور کنم
اگر یکی از بچه های رستوران فیلم نگرفته بود خودمهم باور نمیکردم
رکوع کرد و پیشانیش را روی دستانم گذاشت و گریه کرد
خودم را کنترل کردم ولی نتوانستم
وقتی دیدم به ان همه نگاه اهمبت نمیدهد و تمام مقام و شآن ش را در حضور من فراموش کرده و برایش ملامت دیگران اهمیت ندارد
تسلیم شدم
باور کنید
رفتم استاد را در آغوش گرفتم
تپش قلبش وجودم را می لرزاند و به آرامش عمیقی دعوت میکرد
انگار تکه ای از وجودم بود که برگشته بود
سرش را روی شانه هایم گذاشت نمیدانم ان همه اشک چگونه مانند سیل جاری شد که تمامی نداشت می سوخت و گریه میکرد
هنوز ان مانتو را دارم و نشسته ام اشک سرشانه ام ترشد
من متوجه محبط بودم ولی خودباختگی استاد و عدم توجه اش به مخیط به من شهامت داد
یکی از کارمندهای رستوران
اهنگ هایده را خواند
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم .
پایان یازده
لکنت گرفته بود شرم و شهامت را با هم داشت
باور کنید
با همه وجودم ارزو میکنم کاش میشد یکبار دیگر ان شب تکرار شود و ان چشم ها را آن قطره های اشک را ببینم
باید خودم کمکش میکردم انقدر خودش را باخته بود که حتی قدرت نشستن نداشت
باور کردم که عاشق است
عشق را دیدم
باور کنید من عشق و تمنای عشق رادیدم
میدانم ارزو و حسرت هر زنی است که ببیند
مردی که در اوج نفوذ و قدرت است
مردی که در نهایت مخبوبیت است
خاطر خواه و خاستگاران زیادی دارد
نه احتیاج به پول دارد و نه سکس
اینگونه در مقابلت به نقطه شیدایی وازخود بی خودی برسد
خیالم راحت بود مانند خاستگارانم گشنه نیست حتی گشنه محبت
یادم هست زینب همیشه میگفت همیشه از خدا بخواه یه مرد که گشنه نباشه سر راهت سبز بشه
گفتم یعنی چه
گفت بنی سیر باشه از همه لحاظ و تو را دوست داشته باشه فقط بخاطر خودت
نمیفهمیدم زینب چه میگوید ولی ان شب فهمیدم و با چشمان خودم دیدم
ادب و احترامی که از دل می امد و زاییده یکوجود عاشق بود را دیدم
ان شب دیدم وقتی میگویند با تمام ذرات تنم دوستت دارم یعنی چه ؟
باید زن باشی و بدانی حاضری تمام زندگی را بدهی یک لحظه چنین صحنه ای را در زندگیت تجربه کنی
و بعد خودت را در پس هزاران عشوه و طنازی تسلیم کنی
و بعد آن مرگ را تجربه کنی چون زنده بودنت فقط حسرت ان ثانیه هایی میشود که گذشته
استاد تجسم عشق شد
عاشق تر از من بود و
اسیر تر ازمن
و من ازادتر
هرچه عاشق تری اسیر تری
دستم را جلو بردم
به چه اشتیاقی دستانم رابا دو دستش گرفت و فشرد اعتراف میکنم
چند روز دستم درد میکرد ولی شیرین ترین درد زندگی بود
انقدر با اشتیاق دستم را گرفت و فشار داد و بوسید
آری
باور کنید
استاد
دستم را بوسید و اشک چشمانش را بادستانم پاک کرد
هنوز نمیتوانم باور کنم
اگر یکی از بچه های رستوران فیلم نگرفته بود خودمهم باور نمیکردم
رکوع کرد و پیشانیش را روی دستانم گذاشت و گریه کرد
خودم را کنترل کردم ولی نتوانستم
وقتی دیدم به ان همه نگاه اهمبت نمیدهد و تمام مقام و شآن ش را در حضور من فراموش کرده و برایش ملامت دیگران اهمیت ندارد
تسلیم شدم
باور کنید
رفتم استاد را در آغوش گرفتم
تپش قلبش وجودم را می لرزاند و به آرامش عمیقی دعوت میکرد
انگار تکه ای از وجودم بود که برگشته بود
سرش را روی شانه هایم گذاشت نمیدانم ان همه اشک چگونه مانند سیل جاری شد که تمامی نداشت می سوخت و گریه میکرد
هنوز ان مانتو را دارم و نشسته ام اشک سرشانه ام ترشد
من متوجه محبط بودم ولی خودباختگی استاد و عدم توجه اش به مخیط به من شهامت داد
یکی از کارمندهای رستوران
اهنگ هایده را خواند
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم .
پایان یازده
- ۱۹.۲k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط