سناریو ی ساسونارو

سناریو ی ساسونارو

# 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت سی‌و‌یکم

# ✦ بازگشت به دنیای انسان‌ها — عملیات «جسد زرد را پنهان کن» ✦

ناروتو با صورت معصومانه‌ای گفت:

— «ساکورا-چان… می‌دونم نگرانمی… و میگی با گوشیم پیام بدم که از حالم باخبر شی ولی… عامممم… یه مشکلی هست…»

ساکورا ابرو بالا انداخت.
اون ابرویی که یعنی «الان یه مزخرف تازه می‌شنوم».

— «چه مشکلی؟»

ناروتو لبخند کش‌دار زد.

— «عععع خب چیطوری بگممم… اونجا توی اون قصره… عام… آنتن نمی‌ده… بخدا میخواستم پیام بدم ولی گوشیم مونده تو همون قصر و نمیتو—»

وووووششـــــ 💥

گلدون!

پرواز.

حرکت آهسته.

برخورد مستقیم با پیشونی خورشید افسانه ای داستان.

و…

سیاهی.

---

چند ثانیه بعد…

ساکورا نفس‌نفس‌زنان بالای سرش ایستاده بود.

— «قصرت رو سرت خراب شه پدرسگ! 😤»

(خیلی محکم نزده بود. فقط در حدی که «خدا بیامرز» نشه. فعلاً.)

اما درست وقتی داشت فکر می‌کرد چطور این حجم از بدبختی رو جمع کنه—

**صدای کلید توی قفل.**

تق.

تق.

چرخش آهسته.

چشمای ساکورا گرد شد.

— «نه… نه… نه الان نه…»

صدای پدرش از پشت در:

— «ساکورا رسیدیمممم.»

ساکورا مثل نینجای سطح S ناروتو رو از زمین بلند کرد.

— «تو چرا اینقدر سنگینییییییی؟! کیک شکلاتی خوردی یا وزنه؟!»

ناروتو بیهوش، شل و ول، مثل کیسه برنج زردرنگ.

کشون‌کشون بردش تو اتاق.
در رو بست.
و پرتـــــش کرد زیر تخت.

— «همینجا بمون! نفس هم نکش!🫵»

(کاملاً منطقی خطاب به یه آدم بیهوش.)

---

## ✦ شام خانوادگی… با چاشنی فاجعه ✦

چند ساعت بعد.

میز شام.

پدر و مادر ساکورا خسته اما مهربون، رو‌به‌روی ساکورا نشسته بودن.
پشتشون به در اتاق.

ساکورا روبه‌رویشان.

لیوان آب دستش بود.

همه‌چیز… آروم.

زیادی آروم.

همون موقع…

در اتاقش آروم باز شد.

تق.

ساکورا یخ زد.

و اونجا…

در چهارچوب در…

با موهای نامرتب، پیشونی باندپیچی نشده، چشم‌های نیمه‌خواب و قیافه «کی منو زد؟»…

**ناروتو اوزوماکی.**

ساکورا: 👁👄👁

آب.

مستقیم.

پرید تو گلوش.

— «کـــخ کخ کخخخخخخخخخخخخخخخ!!!!»

ناروتو تازه فهمید چه گندی زده.

چرخید.

و مثل روحی که یادش افتاده مرده، دوباره خزید داخل اتاق.

پدر ساکورا با تعجب گفت:

— «ای بابا دختر چرا یهو اینجوری شدی؟ آبم که ریخت…»

مادرش زد پشتش:

— «آروم آروم بخور عزیزم!»

پدر:
— «خانم دستمال کاغذی کجاست؟»

مادر:
— «تو اتاق ساکوراست. برو بیار.»

ساکورا که داشت بین مرگ و زندگی دست‌وپا می‌زد، چشماش از حدقه زد بیرون.

*نه.*

*نههههه.*

*بابا نروووووو.*

اما فقط تونست:

— «کـــــخخخخخخخخخ!!!»

پدر بلند شد.

سمت اتاق.

هر قدمش مثل صدای طبل اعدام.

در رو باز کرد.

چراغ رو روشن کرد.

تق.

نور پخش شد.

و یکدفعه!!!💀
دیدگاه ها (۷)

سناریو ساسونارو# 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️ فص...

خب من برگشتم بعد از سال ها و اره هنوز زنده ام!🎊🤌🏻ببخشید یه چ...

سناریو ساسونارو # 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️ ف...

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط