گر مرا از خود نمیدانی ندان

گر مرا از خود نمیدانی ندان
پیش من دیگر نمیمانی نمان
اسم تو ورد لبانم گشته است
گرچه نامم را نمیخوانی نخوان
به عکست خیره ماندم تا سحرگاه
تو را با دیده خواندم تا سحرگاه
به پیشم تا نشستی در دل شب
غم از این سینه راندم تا سحرگاه
من بیادت می‌نشینم تاسحرگاه
دیدگاه ها (۵)

شعر خواهم گفت نداشته هایی را که در دلم آروز شد غزل خواهم سرو...

بیا با من مدارا کن ، ببین احساس ِ زیبا راهمان احساس ِ زیبا ...

همین راخوب فهمیدم که خیلی دوستتدارمسلام ای مهربان یارم، سلام...

هیچ مے دانے نباشے، حال ما هم خوب نیست؟دورۀ سختے شده، حال شما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط