صبح که

صبح که
شعرم بیدار می‌شود
می‌بینم بسترم سرشار از
گُلِ عشقِ توست
و عشق تو آفتاب است
آنگاه که
درونم طلوع می‌کنی و
می‌بینمت
دیدگاه ها (۷)

روزی مرا خواهند کشت خواب هایی که بوی تن تو را می دهند.

آنقدر "اِنتظار" کِشیدم...آنقدر نیامدی....کِه حتی ، حِسُ حالِ...

شب های بی توبودن را نیازی بهشمـارش نیستبسیارتاریک استتنـــــ...

باید خواستنت را تکرار کنم شاید میان فشردگی قلبم هنوز جایی بر...

صبح که بیدار می شی تو انتخاب می کنی که روزت رو چطوری بگذرونی...

به طلوع عشق می نشینم صبح هاتا از پشت پرده ی آسمانت نگاهم کنی...

🩷🩵 آفتاب ، پشت پنجره  در انتظار پلک گشودن ، پرنده، در انتظار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط