اینو نوشتم اما نه شبیه چیزی که خواسته شده یه سناریو عاشق
اینو نوشتم اما نه شبیه چیزی که خواسته شده یه سناریو عاشقانه براش نوشتم
اگه حمایت بشه بیشتر از این سناریو ها میزارم
وقتی نوبت به دفاع رسید، پسر سکوت کرد.
سرش را بالا آورد و مستقیم به چشمهای قاضی خیره شد؛ نگاهی ثابت، آرام و عجیب... نه اثری از پشیمانی در آن بود و نه ترسی از حکمی که قرار بود چند لحظهی بعد صادر شود شاید هم کمی احساس در نگاهش بود .
حکم اعدام صادر شد.
جلسه به پایان رسید و حضار، یکییکی، سالن را ترک کردند. پسر، در میان دو نگهبان، از جای خود بلند شد و به سمت در رفت.
چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای وکیلش متوقفش کرد.
وکیل، در حالی که چند برگه را در دست داشت، خودش را به او رساند.
— چرا دفاع نکردی؟
پسر چیزی نگفت.
وکیل با ناباوری ادامه داد:
— چرا هیچکدوم از چیزهایی رو که بهت گفته بودم نگفتی؟ من تمام تلاشم رو کردم که تبرئهات کنم... اما تو حتی یک کلمه هم به دفاع از خودت حرف نزدی.
صدایش لرزید.
— با توام...
پسر ایستاد.
چند لحظه سکوت کرد، انگار داشت آخرین چیزی را که در دلش مانده بود، برای همیشه بیرون میریخت.
بعد آرام گفت:
— چون نمیخواستم تبرئه بشم.
وکیل مات ماند.
پسر لبخند بسیار کمرنگی زد.
— من برای موفقیت اون هر کاری کردم. شکستم... خوردشدم... تا اون بزرگ بشه. تا به چیزی که میخواست برسه.
نگاهش برای لحظهای به درِ سالن افتاد.
— و آخرش چی شد؟
مکث کرد.
— من شدم مجرمی که به خاطر اون قاتل شد... و اون...
صدایش برای اولین بار شکست.
— اون شد قاضی.
لبخندش محو شد.
— همون قاضیای که حکم اعدامم رو امضا کرد.
وکیل دیگر چیزی برای گفتن نداشت.
پسر ادامه داد:
— قبل از اینکه به خاطر درسش ازم جدا بشه، همیشه بهش میگفتم: «به خدا، هر وقت نگاهت میکنم، میمیرم برات و دلم برات میره»
لبخند تلخی گوشهی لبش نشست.
— همیشه میگفت: «خدا نکنه.»
سرش را پایین انداخت.
— هیچوقت حرفم رو باور نکرد. فکر میکرد شوخیه.
چند ثانیه سکوت کرد.
— امروز دوباره نگاهش کردم...
چشمهایش را بست.
— قلب بیصاحب من هنوز نمیفهمه که اون بیمعرفت، ترکش کرده.
نفس عمیقی کشید.
— دوباره مردم براش دوباره قلبم رفت .
بعد با صدایی آرامتر گفت:
— فقط این بار، قبل از اینکه حکم مرگم رو به دست خودش امضا کنه، به جای تلف کردن وقت... خوب نگاهش کردم حرف زدن بیهوده بود پس فقط نگاهش کردم برای آخرین بار.
لبخند محوی زد.
— لباس قاضی خیلی بهش میومد.
سرش را پایین انداخت تا وکیل، اشکهایی را که پشت لبخندی شکسته پنهان کرده بود، نبیند.
اما نمیدانست که چند متر آنطرفتر، مردی هنوز در جایگاه قاضی نشسته است.
قاضیای که تمام این سالها به خاطر مبارزه با فساد، به «منجی» معروف شده بود.
مردی که بارها تا مرز مرگ پیش رفته و هر بار، به شکلی عجیب، نجات پیدا کرده بود.
مردی که برای آیندهاش، پسری را که دوستش داشت ترک کرده بود.
او تمام حرفها را شنیده بود.
تکتکشان.
و هر جمله، مستقیم به قلبش اصابت میکرد.
ناگهان تمام آن سالها در ذهنش جان گرفتند؛ تمام فداکاریهایی که ندیده بود، تمام نجاتهایی که دلیلشان را نمیدانست، تمام لحظههایی که تصور میکرد به تنهایی از پس زندگی برآمده است.
حالا میفهمید.
تازه به اشتباهی پی برد
کسی که سالها پیش، برای ساختن آیندهی او، از زندگی خودش گذشته بود، همان کسی بود که امروز در جایگاه متهم ایستاده بود.
نگاهش آرامآرام روی برگهی حکم پایین آمد.
روی امضای خودش مکث کرد.
چند ثانیه طول کشید تا معنای آنچه را که میدید، باور کند.
این امضا...
امضای خودش بود.
همان دستی که روزی برای نجات او هر کاری کرده بود، حالا حکم مرگش را امضا کرده بود.
قاضی برای اولین بار احساس کرد تمام سالن از حرکت ایستاده است.
سرش را بالا آورد.
اما پسر دیگر آنجا نبود.
فقط صدای بستهشدن درِ سالن به گوش رسید.
و آن لحظه، تازه فهمید چه کرده است.
او حکم اعدام پسری را امضا کرده بود که تمام زندگیاش را برای او داده بود.
پسری که دوستش داشت.
پسری که روزی تنها نقطه امنش آغوش قاضی جوان بود .
و بدتر از همه...
پسری که هنوز، حتی در آخرین لحظه، برای نجات خودش دفاع نکرده بود.
چون آخرین چیزی که میخواست، این بود که قاضیای که دوستش داشت، مجبور نشود بین عدالت و عشق یکی را انتخاب کند.
اما حالا دیگر انتخابی وجود نداشت.
فقط یک امضا مانده بود...
و حقیقتی که خیلی دیر فهمیده شده بود.
:(
#موسیقی #متن#ادیت#آهنگ#شعر
#غمگین#کلیپ#استوری#چالش
#تیک_تاک
اگه حمایت بشه بیشتر از این سناریو ها میزارم
وقتی نوبت به دفاع رسید، پسر سکوت کرد.
سرش را بالا آورد و مستقیم به چشمهای قاضی خیره شد؛ نگاهی ثابت، آرام و عجیب... نه اثری از پشیمانی در آن بود و نه ترسی از حکمی که قرار بود چند لحظهی بعد صادر شود شاید هم کمی احساس در نگاهش بود .
حکم اعدام صادر شد.
جلسه به پایان رسید و حضار، یکییکی، سالن را ترک کردند. پسر، در میان دو نگهبان، از جای خود بلند شد و به سمت در رفت.
چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای وکیلش متوقفش کرد.
وکیل، در حالی که چند برگه را در دست داشت، خودش را به او رساند.
— چرا دفاع نکردی؟
پسر چیزی نگفت.
وکیل با ناباوری ادامه داد:
— چرا هیچکدوم از چیزهایی رو که بهت گفته بودم نگفتی؟ من تمام تلاشم رو کردم که تبرئهات کنم... اما تو حتی یک کلمه هم به دفاع از خودت حرف نزدی.
صدایش لرزید.
— با توام...
پسر ایستاد.
چند لحظه سکوت کرد، انگار داشت آخرین چیزی را که در دلش مانده بود، برای همیشه بیرون میریخت.
بعد آرام گفت:
— چون نمیخواستم تبرئه بشم.
وکیل مات ماند.
پسر لبخند بسیار کمرنگی زد.
— من برای موفقیت اون هر کاری کردم. شکستم... خوردشدم... تا اون بزرگ بشه. تا به چیزی که میخواست برسه.
نگاهش برای لحظهای به درِ سالن افتاد.
— و آخرش چی شد؟
مکث کرد.
— من شدم مجرمی که به خاطر اون قاتل شد... و اون...
صدایش برای اولین بار شکست.
— اون شد قاضی.
لبخندش محو شد.
— همون قاضیای که حکم اعدامم رو امضا کرد.
وکیل دیگر چیزی برای گفتن نداشت.
پسر ادامه داد:
— قبل از اینکه به خاطر درسش ازم جدا بشه، همیشه بهش میگفتم: «به خدا، هر وقت نگاهت میکنم، میمیرم برات و دلم برات میره»
لبخند تلخی گوشهی لبش نشست.
— همیشه میگفت: «خدا نکنه.»
سرش را پایین انداخت.
— هیچوقت حرفم رو باور نکرد. فکر میکرد شوخیه.
چند ثانیه سکوت کرد.
— امروز دوباره نگاهش کردم...
چشمهایش را بست.
— قلب بیصاحب من هنوز نمیفهمه که اون بیمعرفت، ترکش کرده.
نفس عمیقی کشید.
— دوباره مردم براش دوباره قلبم رفت .
بعد با صدایی آرامتر گفت:
— فقط این بار، قبل از اینکه حکم مرگم رو به دست خودش امضا کنه، به جای تلف کردن وقت... خوب نگاهش کردم حرف زدن بیهوده بود پس فقط نگاهش کردم برای آخرین بار.
لبخند محوی زد.
— لباس قاضی خیلی بهش میومد.
سرش را پایین انداخت تا وکیل، اشکهایی را که پشت لبخندی شکسته پنهان کرده بود، نبیند.
اما نمیدانست که چند متر آنطرفتر، مردی هنوز در جایگاه قاضی نشسته است.
قاضیای که تمام این سالها به خاطر مبارزه با فساد، به «منجی» معروف شده بود.
مردی که بارها تا مرز مرگ پیش رفته و هر بار، به شکلی عجیب، نجات پیدا کرده بود.
مردی که برای آیندهاش، پسری را که دوستش داشت ترک کرده بود.
او تمام حرفها را شنیده بود.
تکتکشان.
و هر جمله، مستقیم به قلبش اصابت میکرد.
ناگهان تمام آن سالها در ذهنش جان گرفتند؛ تمام فداکاریهایی که ندیده بود، تمام نجاتهایی که دلیلشان را نمیدانست، تمام لحظههایی که تصور میکرد به تنهایی از پس زندگی برآمده است.
حالا میفهمید.
تازه به اشتباهی پی برد
کسی که سالها پیش، برای ساختن آیندهی او، از زندگی خودش گذشته بود، همان کسی بود که امروز در جایگاه متهم ایستاده بود.
نگاهش آرامآرام روی برگهی حکم پایین آمد.
روی امضای خودش مکث کرد.
چند ثانیه طول کشید تا معنای آنچه را که میدید، باور کند.
این امضا...
امضای خودش بود.
همان دستی که روزی برای نجات او هر کاری کرده بود، حالا حکم مرگش را امضا کرده بود.
قاضی برای اولین بار احساس کرد تمام سالن از حرکت ایستاده است.
سرش را بالا آورد.
اما پسر دیگر آنجا نبود.
فقط صدای بستهشدن درِ سالن به گوش رسید.
و آن لحظه، تازه فهمید چه کرده است.
او حکم اعدام پسری را امضا کرده بود که تمام زندگیاش را برای او داده بود.
پسری که دوستش داشت.
پسری که روزی تنها نقطه امنش آغوش قاضی جوان بود .
و بدتر از همه...
پسری که هنوز، حتی در آخرین لحظه، برای نجات خودش دفاع نکرده بود.
چون آخرین چیزی که میخواست، این بود که قاضیای که دوستش داشت، مجبور نشود بین عدالت و عشق یکی را انتخاب کند.
اما حالا دیگر انتخابی وجود نداشت.
فقط یک امضا مانده بود...
و حقیقتی که خیلی دیر فهمیده شده بود.
:(
#موسیقی #متن#ادیت#آهنگ#شعر
#غمگین#کلیپ#استوری#چالش
#تیک_تاک
- ۱۸۵
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط